بایگانی
نشانه های حقیقی حزب خدا
با الهام از آيه «حزبُ الله هُمُ الغالِبون»
(قسمت اول)
«بسم الله الرحمن الرحیم پیام صلح است به جهان، به همۀ تمدن ها و فرهنگ ها. به همۀ ملتها و همۀ گذشتگان و امروزیان و آیندگان.»
«بسم الله گفتن یک چیز است و به آن قائل بودن و عمل کردن چیز دیگر. شعار بسم الله یک چیز است و شعور بسم الله همه چیز. فرق این مثل اسم آسمان و خود آسمان است.»
« سخت بودن با بسم الله الرحمن الرحیم گفتن تناقض دارد و روش خداوند نیست. خداوند با بندگان خود حتی با گناهکاران و دشمنان خدا، تا حداکثر ممکن با نرمی و مدارا رفتار می کند. زود عذاب نمی دهد. فرصت می دهد. مچ گیری نمی کند و خطای بندگان خود را می پوشاند. ستّارالعیوب است. به آنها امکان جبران و تجدید نظر می دهد. توبه پذیر است و این یعنی نرم و انعطاف پذیر است. گاهی حتی دشمن خود را به نزدیک ترین دوست خود بدل می کند و این نرمی است … نور و ابر و آب از خداوند آموخته اند نرمی را. خوشا بحال کسی که نرمی را یافته زیرا توفیق و برکت و گشایش را یافته است و برکت را از او به ارث برده اند. »
«اگر مسلمانی پس مهربان و بخشنده باش و اگر نیستی بدان که حقیقتاً مسلمانی را تجربه نکرده ای و این اسم است و بیش نیست.»
«خدايي كه اسلام راستين ازآن مي گويد، خدايي است كه در بسم الله الرحمن الرحيم آمده. خداوند بسيار مهربان و بسيار بخشنده اي كه همه را دوست دارد و به همه مي بخشد. اين نه آن خدايي است كه اسلام تحريف شده معرفي مي كند يعني خدايي كينه توز و نفرت خواه و جلاد بلكه خدايي است كه اسلام ناب محمدي بازگو مي كند. »
(توضیح: اين متن و موارد مشابهي از اين دست، مربوط به مقطعي است كه ايليا مي گويد: تلاش كردم تا تغييراتي را در ديدگاههاي حزب الله كه براي اكثر مردم، معرف اسلام و پرچمدار آن بود بوجود آورم. گروههاي راهبردي و نرم افزاري حزب الله را راه اندازي كردم. سعي داشتم محبت و بخشش، آسان گيري و دانش گرايي را در اين وادي منتشر و به مبنا تبديل كنم… اما بعد از مدتي اين گروهها را منحل و فعاليت مركز راهبردي مربوطه را متوقف كردم.)
حزب الله حزب خداست. حزبي كه روح آن، مركز آن و اساس آن خداوند است. حزب الله حزب صالحان است؛ حزب اصحاب خدا، ياران و خدمتگزاران خداوند… همه خدمتگزاران خداوند و عاشقان الهي، همه كساني كه خدا را مي خواهند و او را مي خوانند، تمامي افرادي كه به فكر تحقق اراده و نظر خداوند هستند، آنانكه نام او را مي برند، به ياد اويند و در ارتباط با او هستند، عضوي از خانواده جهاني حزب الله اند…
خدمتگزاران و محبان الهي همه كساني كه تسليم خداوندند… همه آنها عضوي از جبهه جهاني حزب الله اند.
حزب خدا و اعضاء حزب خدا داراي علائمي اند. نشانه هاي حزب الله راستين، همانا نشانه هاي خداست… حزب الله بشارت دهنده زندگيست. بشارت دهنده نجات و آزادي حقيقي. حزب الله پيوند مي زند و جدا نمي سازد. تعادل را برمي گزيند و افراط را رد مي كند. او پا بر خودبيني و تعصب باطل مي گذارد و چون خردمندان هر سخني را مي شنود و بهترين را مي پذيرد و مي رود. حزب اللهي حقيقي آن نيست كه صبح و شب مشغول خرج كردن خداوند است و كارش ريختن آبرو و بي اعتبار ساختن نام خداست. حزب اللهي واقعي، آن كسي نيست كه خالي از دانايي و معرفت است. او شعاري نمي دهد كه از شعور آن تهيست. فريادي نمي زند كه از عمل اش خالي است. او خشك و شكننده نيست. نرم و انعطاف پذير است. به آنچه مي گويد عمل مي كند. باطن اش زيباتر از ظاهرش است. او عضوِ حزبِ الله اي است كه بخشنده و مهربان است. پس به نام خداوند بخشنده و مهربان، مي بخشد و محبت مي كند و در ميان مردم بخشنده ترين ها و مهربان ترين هاست.[1] او عادل است و به نام عدالت رفتار مي كند… بر نفس خود فرمانروايي مي كند. انديشه و كلام او عادلانه است زيرا خداي او، رهبر او، مولاي او و آنكه به او تسليم است، به عدالت رفتار مي كند. محمد (ص)، حزبالله بود. مسيح و موسي و ابراهيم و نوح و آدم حزب الله بودند…
كار حزب الله سلام دادن است، شفا بخشيدن به روح انسان هاست. آرام ساختن قلب هاست. پيوند امتِ متفرق خداست. صلح دادن است و پرورش صالحان. كار حزب الله آشكاري حضور خداوند است آن چنان كه همگان را مجذوب و شيفته خداوند سازد و نه آنكه مردم را از خدا و اسم خدا و سايه خدا فراري دهد.[2] وقتي نسيم اش مي وزد مردم بايد بوي خدا به مشامشان برسد و عشق به خدا را احساس كنند. او نبايد باعث خشم خداوندش شود زيرا ياران خداوند سبب خشنودي و رضايت مولاي خويش اند. او معناي كار خود را مي داند. هسته توخالي نيست بلكه هسته ايست كه باغ الهي در آن پنهان است. اگر قدمي در ظاهر برمي دارد قبل از آن دو قدم در باطن برداشته. وقتي به ياد مي آيد سلام و محبت و رحمت به ياد مي آيد. او نمي جنگد مگر آنكه مجبور به آن شود و اگر جنگيد، جنگيدن اش براي صلح است. اگر به ناچاری واقعي، به خشونتي ظاهري گراييد، خشونت ظاهري اش توأم با محبتي باطني است. اين خشونت پرمحبت، داروست و آنگاهي است كه براي علاج بيماري، راهي بجز جراحي دردناك وجود ندارد.
حزب اللهي راستين براي تحقق تسليم الهي، براي بازگشت انسان به خداوند و براي بزرگي نام خدا در جهان تلاش مي كند… هر كه تسليم خداست عضوي از حزب خداست. هر كه تحت سروري خداست عضوي از حزب خداست…
حزبالله، خدا را در سجاده نمازش پنهان نكرده بلكه هر جا كه قدم مي گذارد و هر جا كه نفس مي كشد مانند سجاده نماز اوست. لحظه به لحظه زندگي او نمازگزاري و حركت كردن براي خداست. او به حزب كسي تعلق دارد كه «الله لا اله الا هو الحي القيوم» خوانده شده پس زنده است زيرا ربّ او زنده است. زنده مانند زندگان رفتار مي كند نه به سان مردگان…
او خدا را و راه خدا را به هزار زبان بيان مي كند و نه به يك زبان كه ممكن است كسي و حتي خودش هم آن را نفهمد. هماهنگ با زمان و شرايط است و با هر كسي به زبان خودش و به شيوه خودش رفتار مي كند، همان طور كه خداوندِ او به اين طريق عمل كرده است. صد كلمه مي گويد لكن در معنا همان انگور را گفته است. هزار نسخه مي نويسد اما در پشت همه آنها نوشته شده «لاالهالاالله».
حزب الله وسيله اي در دست خداست… كسي قادر نيست او را بازيچه خود قرار دهد و به بازي بگيرد. او قدرتمند است و قدرتاش از اتكاء به پروردگارش است كه حامي و پشتيبان اوست اما اقتدار او وابسته به قيل و قال ها نيست. او نيروي خود را از ارعاب و تهديد نمي گيرد بلكه از اميد دادن و ايمني بخشيدن گرفته است…
اعضاء يك حزب به رهبر خود، بيش از مردم ديگر شبيه اند و از نشانه هاي حزباللهي، شباهت او به خداوند است كه انسان مثَل الله است… خداوند نور است و اصحاب خدا اهل نوراند. اهل خدا، بيدارند و از خوابها و چرت هاي فراموشي و غفلتزدگي به پا خاسته اند. هوشيار و فهميده اند زيرا فهم و هوشياري به نور حاصل مي شود. مي بينند و مي شنوند و درك مي كنند زيرا برخوردار از نور الهي اند پس آنها را نمي بيني كه مانند كوران و كران رفتار كنند. مي بينند آنگاه قدم برمي دارند، مي شنوند و سپس پاسخ مي دهند و اگر درك نكنند به قضاوت نمي نشينند. جز باطل را محكوم نمي كنند و جز براي تحقق و غلبه حق نمي كوشند.
… حزب الله، خدابين است و خودبين نيست. خود را نمي پرستد و به بهانه پرستش خداوند به تأمين نفسانيات و تمايلات خود نمي پردازد. او خداپرست است نه خودپرست. خودخواهي اش همانا خداخواهي است و خودباختگي اش فقط در برابر خداوند است و بس. حزب الله در هر كار و همه حال با خداست پس خدا با اوست و آنكه خدا با اوست عضوي از حزب خداست.
«خداوند به چه كسي نزديك تر است؟ به چه كسي بيشتر توجه مي كند و رحمت و محبت خاص او متوجه چه كسي است؟ كسي كه برضد خدا تبليغ مي كند و با زندگي و كلمات و رفتارهاي خود چهره اي زشت، خشن و وحشت انگيز را از او آشكار مي سازد؟ يا او كه بهترين تبليغ را از او دارد و زيباترين و جذابترين حالت را از او به جهان نشان مي دهد. مبلغانِ خداوندِ خشن و وحشتناك، دشمنان خدا هستند نه دوستان او.»
منبع: كتاب «شيعه علي، مانند علي است»
[1] هر ديني را اخلاقي است و رفتار ايمان نرمخويي است. حضرت علي (ع)
[2] به نرمي توان رخنه در سنگ كرد. ضرب المثل فارسی
هكا؛ روش معجزه
(قسمت اول)
به روايت ال ياسين
«كلمات انسان سرنوشت او را بوجود ميآورند. انديشهها زندگي سازند. آنچه به خود ميگويي همان را از زندگي خواهي شنيد. از كلام تو بر تو حكم ميشود. تو هماني كه ميانديشي…»
پيامي كه در چنين عباراتي نهفته است بيان كنندۀ يكي از مهم ترين و اساسي ترين اصول باطني است. طي يك قرن اخير، صدها كتاب توسط دانشمندان و محققان علوم مختلف در بارۀ اين اصل بزرگ نوشته شده است و در عصر حاضر مهم ترين روش ايجاد تغييرات در زندگي فردي و اجتماعي بهره گيري از اصل كلام سازنده است. برپايۀ اين اصل دهها هزار صفحه متن محققانه نوشته شده و آزمايشهاي بسياري صورت گرفته است. اين اصل ميگويد زندگي انسان از انديشههاي (كلمات) او ساخته شده است بنابراين با تغيير انديشهها ميتوان، هر نقطه از زندگي را تغيير داد. آشكاري و اكتشاف دوبارۀ اين اصل بزرگ در اواخر قرن نوزدهم و در غرب، سبب بوجود آمدن تكنيكهايي براي حصول موفقيت در زندگي شد و دهها تكنيك مختلف بر همين اساس بوجود آمد.
محتواي عموم تكنيكهاي موفقيت يك چيز است و آن قوانين معنوي و باطني تحقق خواستهها و وقوع موفقيت هاست اما شكل اين تكنيكها با يكديگر متفاوت است.
يكي از محورهاي اصلي تكنيكهاي موفقيت چگونگي استفاده از قدرت فكر و كلام براي ايجاد تغيير در زندگي است. ساده ترين و ابتدايي ترين تكنيك استفاده از اصل قدرت انديشه و كلام، بهره گيري از تلقين به نفس است. در اين روش، ما انديشههاي خود را از طريق تلقين انديشههاي جديد تغيير ميدهيم و به برنامه ريزي ناخودآگاه ميپردازيم. تلقين به نفس روشي قدرتمند محسوب نميشود و بيشتر متكي به پشتكار، تمركز و باورپذيري فرد است. بعد از گسترش تكنيك تلقين به نفس در غرب و بويژه فرانسه و آلمان، روش ديگري به نام هيپنوتيزم بعنوان ابزار تغيير انديشهها در برنامۀ كار متخصصين مربوطه قرار گرفت…
كوئه، دكتر داروسازي كه به دليل توانمندي گستردۀ اصل فكر خلاق به شدت تحت تأثير قرار گرفته بود، متد ديگري را پي ريزي كرد كه به نام خود او مشهور شد (متد كوئه). روشهاي جديد روزبروز توسط محققان علوم مختلف عرضه ميشد. همۀ اين روشها ميخواستند به گونهاي قدرت فكر و كلام را در راستاي اهداف زندگي انساني، مورد بهره برداري قرار دهند. آخرين مدل تكنيكي كه براي استفاده از قدرت فكر و كلمات، در سطح جهاني عرضه شده است، ان ال پي ميباشد.
اما استفاده از توان فكر و كلام موضوعي است كه به هزاران سال قبل بازمي گردد و بايد گفت كه در عصر جديد بازسازي و شبيه سازي دوبارهاي از روشهاي كهن صورت گرفته است. با اين حال توانايي و كارآمدي روشهاي كهن كلامي و انديشهاي در مقايسه با روشهاي جديد، بوضوح متفاوت است. روشهاي كهن كه عمدتاً با اتكاء به علوم اسراري، كتب مقدس و دانش شهودي طراحي شده اند، از قدرت و اثر گذاري بسيار بيشتري برخوردارند.
در اين ميان كاليما يكي از كهن ترين و قوي ترين روشهاي بكارگيري توانايي فكر و كلام در الاهيسم باطني ميباشد. هزاران سال قبل از ميلاد مسيح، كاليما توسط كاهنان بزرگ و كارورزان خبرۀ باطني بكار گرفته ميشد و ايشان با استفاده از روش كاليما به كارهاي حيرت انگيز و خارق العادهاي دست ميزدند. كاليما از كلمات و انديشهها و تصاوير استفاده ميكند. روياهاي جهاني و روياي فردي را بكار ميبرد. تأثير خاص زمانها و مكانها را در نظر ميگيرد. در فهم و ادراك فرد ريشه ميدواند و شهودات فردي را به ميدان ميكشاند…
كاليما به دليل ويژگي خاص خود شباهت عمدهاي با روشهايي مانند تلقين به نفس، تلقين هوشيارانه، هيپنوتيزم يا عبارات تأكيدي و ان ال پي ندارد. حوزۀ اثر گذاري كاليما كه از اعماق كلام خدا و متون مقدس استخراج شده است بسيار گستردهتر از حوزۀ اثرگذاري تلقين به نفس يا روشهاي مشابه است. حيطههايي كه كاليما داراي قدرت تغيير در آنهاست بسيار وسيعتر از حيطههاي كارايي روشهاي جديد است. كاليما را ميتوان مانند يك مشعل بزرگ دانست و روشهاي جديد را به شعلههاي شمع تشبيه كرد…
نابودي انسان در زبانش نهفته؛ از خودت محافظت نما كه دچار چنين زياني نشوي. کتاب مقدس
هوشمندي بكار رفته در كاليما همان شعور الاهيست زيرا كاليما از كلام خدا برآمده و داراي همان قدرت و شعور نهفته است. كاليما مانند مرواريد و جواهرات است كه بايد آن را با صرف تلاش بسيار بدست آورد، حفظ كرد و براي زندگي خوبتر و تحقق اهداف و قصدها بكار برد.
«حرفها وقايع اند. بفهم چه ميگويي و وقايع زندگي ات را به کنترل در آور.»
«كلام هماهنگ زندگي به بار ميآورد و كلام ناهماهنگ درخت زندگيات را بيبار ميكند و بر بار سنگين رنجات ميافزايد.»
« انسانها از نواحي مختلف روح خود و با تكيه بر قسمتهاي مختلف مغز و ذهن خود حرف ميزنند و همين محل صدورهاي مختلف، ويژگيهاي كلام آنها را تغيير ميدهد و آنرا شديد و ضعيف ميسازد.»
«كلمات خود را ميسازند. هسته يك درخت در درون خود داراي آن چيزيست كه لازم است آنرا تبديل به درختي كامل كند و اين مثال كلام انسان است. كلام ميتواند همان چيزي را به تجسم درآورد كه در خود دارد، قصدهاي گوينده خود را.»
« انسان وارث خداوند است. همان خدايي كه روش او كن فيكون است… ارث خود را، ميراث فرمانروايي را، از خداي زنده اي كه هرگز نميميرد به تسليم دريافت كن و وعده او را بپذير كه فرمود تو را مانند خود كنم كه به هر چه بگويي باش بشود»
نظريه نگاه خلاق
«در سالهايي که گذشته، شناختم از خدا بر اين مبنا بوده که حقيقت همانطور تجربه ميشود که به آن نگاه ميکنيم، همانطور بر ما آشکار ميشود که آمادگي اش را داريم و همانطور آن را مييابيم که امکان يافتنش را داريم. اين نظريه که يکي از بنيانهاي بينشي ام بوده است منشأ انديشههاي بسياري شده است. منظورم از نگاه، چيزي فراتر از باور است. گاهي ما چيزي را باور داريم اما واجد نگاه آن نيستيم. نگاه از جنس باور نيست، از جنس تلقين نيست بلکه از جنس بينش است… ادراک و آگاهي است. در درون خود ديدن است…
حالا که يکي از الفباي زندگي ام، اصل نگاه خلاق شد، بخشي از جهان بيني ام هم بر اساس همين اصل تغيير کرد. با اين مبنا وصفي که از خدا داشته ام اينطور بوده که تجربۀ انسان از خدا متناسب است با نگاه و انديشههايي که او دربارۀ خدا دارد. نميدانم كه آيا از ديدگاه شريعت اين نظر درست است يا خير؟ البته ما در متن دين هم آيات و احاديثي داريم كه مشابه اين را ميگويد مثلاً آنجا كه ميفرمايد: اي فرزند آدم من براي تو همان هستم كه درباره ام ميانديشي يا در مواردي كه در دين، انسان، پرهيز داده شده از گمان بد درباره خداوند و تشويق شده به حسن ظن درباره او. طبق اصل نگاه خلاقه، نگاه انسان به خدا هر چه باشد، خداوند همانطور بر او آشکار ميشود. نه فقط خدا بلکه نگاه انسان به خودش، به جهان، به اشياء، به سرنوشت و احتمالات، هر طور که باشد، اين نگاه، تعيين کننده بوده و محصول تجربي مشابه خود را پديد ميآورد.[2]
پس اگر کسي نگاهش به خدا اين باشد که خدا دعاي او را مستجاب ميکند اگر چه در يک لحظه هزار چيز را بخواهد، خداوند همانطور رفتار خواهد کرد و اگر انتظار کسي از خدا اين باشد که مثلاً خداوند رابطه عميق تري نسبت به فلان قديس، با او داشته باشد، پس همينطور خواهد شد و خداوند به انتظار او جواب ميدهد و اين فارغ از آنست که فرد کيست، چه مذهبي باشد چه نباشد. حالا اين احتمال پيش ميآيد که ممکن است نسلي از انسانها پديد بيايد که تجربۀ آنها از خدا و از هستي بسيار کاملتر و عميقتر و گستردهتر از حتي بعضي از بزرگان و بعضي از انبياء باشد. يا آيا ممکن است هر کسي که بخواهد معجزه گر شود چون به فرض، نگاهش به خدا همين است و او خداي خود را خدايي معجزه گر و پاسخ دهنده به دعاها ميبيند، اين اتفاق واقع شود؟ پاسخ من به اين سوالات و مشابه آنها بله بود.[3]
قانون نگاه خلاقه همۀ حدود را قراردادي فرض ميکند بنابراين همۀ حدود و مرزها را قابل عبور ميداند. نگاه خلاقه ميگويد انسان ميتواند هر طور که بخواهد خدا را تجربه کند. ميگويد هر کس خداي خود را دارد و با اين حال خدا يکي است. اين اصل بيان ميكند كه ما ميتوانيم تعيين کنندۀ تجربۀ خود از خدا باشيم و تعيين کنيم خداوند چگونه در زندگي ما ظاهر شود. اما آيا شرع، چنين چيزهايي را مردود ميداند يا تائيد ميكند؟ شريعت داراي حدود و بلکه يک وجه اصلي آن همان حدود است و براي اكثر چيزها حد کاملاً معلومي را تعيين ميکند اما نگاه خلاقه ميگويد همه چيز ميتواند نامحدود باشد، هر تجربهاي، هر دريافتي، هر ارتباطي، هر دانش و هر قدرتي و بلکه همۀ زندگي. شريعت ميگويد ارتباط مستقيم با خدا به انبياء اختصاص دارد اما نگاه خلاقه ميگويد اگر کسي بتواند همان نگاه انبياء را به خدا داشته باشد، همان ارتباط را با خدا تجربه خواهد کرد و حتي اگر عمق و وسعت اين نگاه از بينش انبياء بيشتر باشد، پس ارتباط او با خدا از آنها هم عميقتر و خوبتر است. معناي اين انديشه آن است که ممکن است هنوز هم همچنان خداوند مانند گذشته با انسانها ارتباط بسيار مستقيم و نزديكي داشته باشد. و همانطور که با همۀ پيامبران خود در ارتباط بوده، با انسانهاي ديگر هم در ارتباط مستقيم باشد. اين به معناي امتداد پيامبري نيست، نظر شخصي هم نيست. به اين معناست كه هر انساني مي تواند با خداوند، رابطه زنده و حقيقي و پاسخ ياب داشته باشد. حتي ممكن است رابطه او از رابطه بسياري از انبياء گذشته نيز با خداوند عميق تر و زنده تر باشد.[4]
نگاه خلاقه ميگويد خداوند ميتواند و بلکه کاملاً ممکن است همان کارهايي را که ظاهراً براي انبياء و بزرگان دين انجام داده است براي هر انسان ديگري که آنطور خدا را نگاه کند و مانند آنان دربارۀ خدا بينديشد تکرار کند اما شرع، آن معجزات را مختص آن بزرگان ميداند…
آن ميگويد ديگر کسي قادر نيست مانند آن بزرگان باشد اما نگاه خلاقه ميگويد هر چقدر بتواني ببيني، همان قدر هستي، هر چه ببيني، همان هست…
اين نظريههاي بنيادي در همۀ ابعاد زندگي و در لحظه به لحظۀ آن حرفي براي گفتن و روشي براي زيستن دارند بنابراين ممكن است در نقاط متعددي اين نوع سوالات پيش بيايد، مثلاً دربارۀ انسان.
دين تعريف مشخصي از انسان دارد اما تنوع توصيفي که نگاه خلاقه از ماهيت انسان و جهان ارائه ميدهد آنقدر زياد است که ميتوان گفت به تعداد نگاههاي انسانها در طول تاريخ، ميتوان تعريفي از ماهيت انسان ارائه داد. شريعت ميگويد فقط خداوند نامحدود است اما نگاه خلاقه ميگويد اگر نگاه انسان متوجه بي نهايت شود، اگر تعريف انسان از من کيستمِ خودش نامحدود باشد، انسان هم ميتواند نامحدود باشد، به خداوند بپيوندد و بر همۀ حدود غلبه کند…
يک ديدگاه ديني اين است که سرنوشت انسان مقدّر است و از قبل معلوم شده است ولي اصل نگاه خلاقه ميگويد سرنوشت انسان زاييدۀ بينشها و نگاههاي اوست. محصول انديشهها و کلام اوست. متأثر از اعمال و رفتار اوست. پس با تغييرات اين نگاه، خواست خدا هم تغيير ميكند. طبق اين اصل، تجربيات زندگي ما شبيه آب هستند كه در ظرفهاي مختلف ريخته ميشوند و به شكلهاي مختلف در ميآيند. اين ظرف، نگاه و بينش انسان است. واقعيتهاي زندگي ما را بينشها و انديشههاي ما شكل ميدهند. آنچه در بيرون تجربه ميكنيم انعكاسي است از آنچه در درون خود داريم.
زندگي انسان زاييده شعور اوست و آنچه در درون اوست، در بيرون او نيز هست. سرنوشت تصوير آگاهي و نگاههاي انسان است و سكان تغييرات زندگي انسان، تغيير آگاهي اوست. اين اصل ميگويد علت اصلي مسائل و رنجهاي انسان، ناآگاهي و نگاه اشتباه است. بنابراين ميگويد اگر ميخواهي وضعيت خودت يا كسي را تغيير بدهي، نگاهت را دگرگون كن. انديشه هايت را تغيير بده و بنابراين اعمال و رفتارت را عوض كن. اگر ميخواهي مسائلت را حل كني، آگاهي ات را اصلاح كن. هر چه ميخواهي بشوي، در نگاهت آن را درياب، آن گاه واقع ميشود. واقعيت همان است و همان ميشود كه تو ميبيني پس تو ميتواني با تغيير شعور و آگاهي ات همه چيز را تغيير دهي و ميتواني با نگاه و بينش دروني ات، واقعيت را و تجربه ات را از زندگي، دگرگون كني…
در بعد اجتماعي تغییرات فرهنگی عمیق و گسترده را ضروری می دانستم. تا خودآگاهی یک ملت تغییر نکند، اوضاع آنها هم تغییری نمی کند پس هیچ تغییری پایدار و واقعی نیست مگر بر مبنای تغییر آگاهی و بینش های انسان باشد… »
…
منبع:
آمين. ايليا؛ خدا با من است. (پيوست يكم كتاب تعاليم حق)
[1] انتخابي از متن بينشهاي بنيادي و بنيادهاي بينشي در بيان نظريه نگاه خلاق. به بيان استاد ايليا رام الله . برگرفته از آمين يك.
[2] انجام امري را امكان ناپذير انگاشتن، امكان ناپذير گردانيدن آن است. مثل فرانسوي
[3] امام باقر عليه السلام: هيچ خواسـتـه اى را زيـاد مشماريد؛ زيرا آنچه نزد خداست بيش از آن است كه مى پنداريد.
[4] مشابه اين مضمون در احاديث مختلفي به چشم مي خورد از جمله در آنجا كه رسول خدا (ص) اشاره مي فرمايد برخي از دانايان امت من از انبياء بني اسرائيل نيز برترند. يا اين اعتقاد اهل تشيع كه مقام امامان را از بسياري از انبياء پيشين بالاتر مي دانند. (و)
الگوي طبيعي آب
براي فهم اين آيه عجيب ابتدا وجه کارسازي آب را به مشاهده درآوريم. اگر آب کارساز نبود خداوند متعال براي ايجاد اين عالم بيکران و پديد آوردن بيشمار موجودات زنده آن، اينقدر اساسي، آن را به کار نمي برد. پس آب الگويي بسيار کارساز است. و اين کارسازي مفهوم خود را دارد…اگر انسان در فهم آب، اين چيز عجيب و عظيم توفيق يابد قطعاً او به شيوهاي جامع و روشي کامل براي حل مسائل زندگي دست يافته است.[1]
… آب، خود را با زمان و آتش هماهنگ ميسازد. گاهي كه آتش كم است و زمان فشردگي است، منقبض ميشود، يخ ميزند و مانند سنگ، سفت ميشود. و آنگاه كه آتش زياد است و هنگام سياليتِ بيشتر است، بخار ميشود و بالا ميرود. اوست كه در عين آنكه منجمد است، روان است. هم از آسمان پايين ميريزد و هم از پايين به بالا ميرود.
تنها، كسي به آسمان ميرود كه قادر است آسمان را در خود آشكار نمايد. و آن، آب است كه حتي قطرهاي از آن قادر است همه آسمان را در خود متجلي سازد. قطرهاي آب ميتواند خورشيد و ماه و ستارگان را در خود ديدني نمايد. و اين قدرت از شفافيت آب است. شفافيتي كه او را آينه حقيقت ميسازد و هر كسي ميتواند خود را در آن ببيند و بيابد…
او در قالبي كه در آن قرار ميگيرد گرفتار نميشود بلكه قالبهايش گذرا و افتادنياند. اگر امروز يخ ميزند و به ظاهر سخت ميشود، در اوج يخ زدن آماده است تا ذوب شود و حتي بخار گردد. و هنگاميكه بخار است آمادة چون سنگ شدن و به ظاهر، سخت شدن است. اين از نرمي و انعطافپذيري آب است…
آب خاموش و بيصداست اما به هنگامش ميخروشد و فرياد ميزند. به كسي آزار نميرساند اما اگر مجري خشم آسمان شود قادر است هر چيزي را ويران كند.
آب ميشويَد و از آلودگيها پاكيزه ميسازد. وقتي به گِل، آلوده ميشود، با آرامش و سكون خود، گِل را از خود جدا ميسازد و دوباره زلال ميگردد. و براي آنكه دوباره پاكيزگي خود را بيابد، گاهي به آتش و نور متوسل ميشود و غسل در نور، ظاهر ميگردد. او پليديها و بيماريها و بديها را ميشويد و خود در آتش و آرامش شسته ميشود. بديها و رنجهاي تو را تحمل ميكند و با خود حمل ميكند و ميبرد اما چيزي از تو نميخواهد. به تو زندگي ميدهد و تو را تطهير ميسازد اما چيزي از تو نميخواهد. او در معنا از خود گذشته است. هزار كار ميكند اما ساده و بيادعاست. چنان ساده است كه حتي رنگ و بو و شكلي هم ندارد. خودش بيرنگ است اما به هر رنگي در ميآيد و با وجود بيشكلياش، شكلهاي بسياري بر خود ميپذيرد و خود هيچ يك نيست. آب به هر شكل كه درميآيد همان آب است چون نرم است و جريان دارد. حتي از ميان كوهها عبور ميكند. در سطح زمين جاري ميشود. زمين را ميشكافد، بخار ميشود و بالا ميرود اما هنوز آب است. به هزار شكل درميآيد اما يكيست. تغيير ميكند اما يكيست و اصل آن دگرگون نميشود. با وجود اثرات بسيار خود، آنقدر بيادعاست كه ارزانترين و فراوانترين چيزهاست. بيشترين بخش بدن انسان را در بر گرفته لكن ناپيداترين است. بخش اعظم زمين، آب است اما نام آب بر زمين نيست و به زمين درياي بزرگ نميگويند و زمين ميگويند. و اين از بيادعايي و تواضع آب است. همه چيز از آب است، بر مبناي آب است و آب مايه حيات است[2] اما بدترين و تحقيرآميزترين استفادهها را از او ميكنند و اين هم از نرمي و تواضع و از خودگذشتگي آب است. آنچه ظاهراً جدا و قويتر است آن نيز در آن است. هوا و آتش در آب است، هم ميسوزد و هم ميسوزاند[3]، هم آتش ميگيرد و هم آتش را خاموش ميكند. ظاهراً ضعيف است و قدرت زيادي ندارد اما شديدترين قدرتها[4] در آن است. اين قدرتها حتي در يك قطره آب هم هست زيرا قطره آن دريا را با خود دارد و آسمان را در خود دارد.[5] مگر نميبيني كه هر گاه آب بر زمين ميريزد، به سمت دريا متمايل ميشود و بسوي دريا و در نهايت به آسمان ميرود. حتي وقتي كه ظاهراً سر جاي خود ميماند و در خود گم ميشود و در زمين فرو ميرود…
… اگر كسي آب را ترك كند زندگي را ترك كرده و اگر كسي با آن بجنگد با حيات خود جنگيده. همه حاضرند براي آن بجنگند اما هيچ كس حاضر نيست با آن بجنگد و او خود با هيچ چيز نميجنگد…
برگرفته از کتاب تعاليم حق (الاهيسم – جلد دوم) ـ اثر ايليا «ميم»
[1]« لائوتزو و پيش از آن فرزانگان ديگري فهميده بودند كه آب الگويي كارساز است. او ميگفت كه برترين خوبي، مانند آب است. بدون آنكه تلاشي كند يا به زحمت بيفتد، خوبيهايش به همه ميرسد. متواضع است و پستترين جا را براي خود برميگزيند و از اين نظر بسيار شبيه به روح آسمان است.» از تعاليم ايليا «ميم»
3. حتی جنين انسان و ديگر جانداران در محيطى از آب پرورش مىيابد و از آنجا متولد مىشود. طبق نظر كارشناسان، درياها منشأ حيات در زمين مىباشند.
4. احتمالاً اشاره به اين مطلب كه آب داراى اكسيژن (كه مىسوزاند و از طرفى عنصر اصلى هواست) و ئيدروژن (كه مىسوزد) است.
5. احتمالاً اشاره به نيروى الكتريسيته، نيروى بخار و نيروى هستهاى
6. قطره مىتواند آسمان را در خود منعكس كند.
الاهیسم و یوگائیل
به روايت يكي از شاگردان ايليا «ميم»
يكي از مطالبي كه توسط دشمنان در بارۀ ايليا مطرح ميشد اين بود كه ايليا مثل معلمان معنوي شرق، همان انديشههاي هندوئيسم، بوديسم، تانترا و يوگا را تعليم ميدهد. اين اتهام در حالي مطرح ميشد كه ايليا در طول صدها جلسۀ سخنراني و آموزشي، هرگز جز در حد چند اشارۀ بسيار گذرا، در بارۀ هندوئيسم و يوگا حرفي نزده بود. در اين شايعه ايليا فردي مشابه ساي بابا و بلكه ساي باباي سوم يا كريشنامورتي يا راجنيش يا دالايي لاما شمرده ميشد و همين فكر در قالبهاي مختلفي از جانب دشمنان عرضه ميشد. نيت آنها از بيان چنين مسائلي بوجود آوردن فضايي براي برخورد قضايي و قانوني با ايليا بود. در ايران و بخصوص در سيستم قضايي ايران تصور بسيار بدي از ساي بابا، دالايي لاما، راجنيش، لوتر، كريشنامورتي و متفكران مشابه وجود دارد. همۀ اين افراد بدعت گذار و كافر محسوب ميشوند. حتي بعضي از آنها چون به بيت المقدس سفر كردهاند و در برابر ديوار ندبه به دعا پرداخته اند، صهيونيست محسوب ميشوند، بنابراين اگر بتوان كسي را در اين قالبها براي سيستم قضايي معرفي و اثبات كرد، همين موضوع براي محكوميت او يا ايجاد صدها خطر از جانب افراد خودسر كفايت ميكند. دربارۀ كافر و ملحد نبودن اين معلمان بزرگ كه رهبران معنوي اين عصر محسوب ميشوند حرفي ندارم زيرا اين موضوع در جهان امروز يك واقعيت بديهي و مسلم است اما ميخواهم به واقعيتي كه در پشت اين مطلب، تحريف شده كه «ايليا فرهنگ شرقي» را تبليغ ميكند، بپردازم. ما ميدانيم كه ميليونها نفر در سراسر جهان هستند كه يوگا انجام ميدهند و مشغوليت بسياري از اين افراد به يوگا و فرهنگ يوگايي به حدي است كه عملاً يوگا جايگزين دين و مذهب آنها شده است. اين افراد ممكن است مسيحي، بودايي، مسلمان يا يهودي باشند اما وابستگي عيني و ذهني آنها به يوگا و فرهنگ يوگايي و هندويي تا اندازهاي است كه جايي را براي دين و مذهبشان باقي نميگذارد. اين قشر عظيم كه در همۀ دنيا وجود دارند با زبان يوگا آشنايي دارند و اعتقادات معنوي خود را به همين طريق دنبال ميكنند. ايليا در ارتباط با اين قشر كه اصطلاحاً ميشود آنها را يوگازده و هندوگرا گفت از يكي از روايتهاي خاص الاهيسم استفاده ميكرد. اين روايت يوگائيل نام دارد. يوگائيل چيزي نبود كه ايليا آن را ابداع كند بلكه يكي از شاخههاي الاهيسم محسوب ميشد كه ايليا آن را روايت ميكرد. مانند ديگر شاخههاي الاهيسم معلوم نيست كه يوگائيل ابتدا توسط چه كسي بيان شده است اما اين تعليم ابتدا توسط استاد معظم روح الله در هندوستان بيان گرديد و سپس توسط ايليا «ميم» تفسير و تبيين شد. يوگائيل تلاش دارد كه به آموزهها و تمرينات يوگا جهتي الهي ببخشد و سعي ميكند يگانه پرستي و توحيد را در مركز فرهنگ يوگايي بازيابي كند. يوگا در حالت امروز خود عبارت است از معنويت منهاي توحيد و معنويت منهاي لااله الا هو (به معنايي كه در اديان ابراهيمي وجود دارد) اما يوگائيل به معناي يوگاي بعلاوۀ خداپرستي است، يوگا بعلاوۀ لااله الاهو، يوگا بعلاوۀ خداگرايي. همچنين در يوگائيل (كه روايتي شرقي از الاهيسم است) برخلاف آموزههاي يوگا كه بر تمرينات ظاهري يوگا تأكيد ميشود، بر ريشهها و بنيادهاي يوگا، بر روح يوگا و جوهر آن توجه و تأكيد ميشود. بنابراين از همان سالها الاهيسم (خداگرايي) براي اهل يوگا و كساني كه اشتغال ذهني و معنوي زيادي به آموزههاي يوگايي و هندويي داشتند از طريق روايت يوگائيل بيان شد. به گمانم ايليا علاقۀ زيادي به معلمين معنوي عصر جديد داشت و آنها را افراد بزرگي ميدانست اما اين علاقۀ خاص به معناي تأييد كامل روشهاي آنها نبود. از معلمين عصر حاضر او به راما كريشنا، ساي بابا، دالايي لاما، راجنيش، پرابهوپادا، پال توئيچل و بقيه علاقه داشت اما يكي از مسائلي كه دربارۀ آنها مطرح ميكرد فقدان وضوح خداگرايي و نامعلوم بودن پيام توحيد (لااله الا هو) و بعضي از ابعاد كلام خدا در آموزه هاي بعضي از آنها بود. او دالايي لاما را به دليل تأكيد او بر پيام صلح، راما كريشنا را به دليل پيامي كه از عشق الهي و گذر از قالبها در جهان اشاعه داده بود، راجنيش را به دليل پويايي تفكر، پرابهوپادا را به دليل تبليغ وسيعي كه در بارۀ خدمت عابدانه داشت (…) ميستود… ايليا براي جهت دهي به تعليمات معنوي عصر حاضر، براي جهت دهي به انواع جريانات معنوي، علاوه بر تعمق و تفهيم الاهيسم و تمركز بر اصل خداگرايي و تسليم الهي، از شيوۀ پيوند تمدني استفاده كرد. الاهيسم براي مشتاقان تعليمات يوگا به صورت يوگائيل معرفي و تبيين ميشد. اين به معني پيوند طريقۀ يوگا با پيام لااله الا الله بود. ايل كه ريشۀ لغت الله و الهي است در فرهنگ معنوي به معناي خداست و يوگائيل معناي يوگاي الهي را ميدهد… «بدون تغيير چيزها و صرفاً با تغيير جهت آن ها ، نتايج آن ها عوض مي شود.» در يوگائيل عميق ترين و ناب ترين تعليمات يوگا و هندوئيسم مورد توجه قرار ميگيرد با اين تفاوت كه همۀ اين تعليمات قطبي شده اند. همۀ آنها بر اساس نام خداوند و در نام خداوند است و يگانه پرستي و پرستش خداوند زنده در تك تك آن آموزهها وجود دارد. ايليا معتقد بود كه يوگائيل را ميبايست صرفاً در ارتباط با كساني كه ما به آنها ميگفتيم يوگازده مطرح كرد. دورههاي يوگائيل تا جايي كه ميدانيم هرگز بطور رسمي در ايران برگزار نشد. مناسب ترين محيط بياني تعليمات يوگائيل كشورهايي بود كه يوگا و آموزههاي هندوئيسم در آنها غوغا ميكرد. كشورهاي اروپايي يا كشورهايي مانند آمريكا، كانادا و خود هندوستان. يوگا به شكل معمول آن، ظاهراً و براي اكثر تمرين كنندگان و افراد غيرمتبحر، امري غيرمذهبي و لائيك محسوب ميشد اما يوگائيل بر اين انديشه تأكيد داشت كه روح آموزههاي يوگا همان يگانگي خداوند و اتصال به خداست. چند بار كه در اين باره صحبت شد، بعضيها به اين باور رسيدند که عنوان تعليمات ايليا يوگائيل است اما يوگائيل در واقع تبييني از الاهيسم در بُعد يوگا (كه تقريباً همۀ دنيا را فرا گرفته بود) محسوب ميشد. من يادم نميآيد كه در سخنرانيها و جلسات رسمي كه ايليا در اينجا داشت صحبت قابل توجهي را در بارۀ يوگا و هندوئيسم داشته باشد اما تعليمات يوگائيل در مواجهه با قشري كه گفتم بارها بيان شد. مرسوم ترين و شناخته شده ترين وجه فرهنگ هندويي و يوگايي كه در همۀ دنيا وجود دارد قائل به چندخدايي است. گاهي تعداد اين خدايان به قدري زياد ميشود كه از بركردن نام و مشخصات همۀ آنها جزئي از مهارتهاي معلمين هندو محسوب ميشود. خداوند باران، خداوند آتش، خداوند ويراني، خداوند سازندگي، خداوند عشق، خداوند دانش و دهها خداي ديگر از جملۀ اين خدايان محسوب ميشوند. در بهترين حالت، ما با سه خدا مواجه هستيم كه عبارتند از ويشنو، شيوا و برهما. تمرينات مختلف يوگا مسيرهاي مختلفي را طي ميكنند و مسير هر كدام از اين تمرينات به يكي از اين خدايان ختم ميشود مثلاً تمريناتي هست كه به خداوند دانش (ساراسواتي) ختم ميشود يا تمريناتي كه در ارتباط با الهۀ مادر (كالي) است. تفاوت عمدۀ يوگائيل با يوگا در همين است. يوگائيل همۀ يوگيستها و هندوها را به كنار گذاشتن اين تعدد خدايان و خدايان متعدد دعوت ميكند و با حفظ همان آموزههاي مبنايي يوگا و هندوئيسم آنها را به پرستش خداوند يگانه و زنده رهنمون ميشود. «حقيقت يگانه اصل ثابت است و اين اصل در هر زمان و مكان به تناسب شرايط آشكار مي شود.» «يوگا راهيست براي يگانگي. و يگانگي خورشيد و ماه[1] تعبيري است از يگانگي روح و تن و اتصال روح به خداوند. يوگيستهاي اصيل، انسانهايي يكتا پرست بودهاند و فقط خداوند زنده و واحد را ميپرستيدند. از اين رو به آنان يوگي گفته ميشد. آنها تسليم خداوند بودند و در زير يوغ خدمتگزاري قرار داشتند. به واقع، همة كساني كه بر اساس اصل «يكي» زيسته اند، زندگي يوگايي داشتهاند و يوگي بوده اند. و البته بسياري از اين يوگيست ها، مربوط به خارج از هند و هيماليا بوده اند. به اين معنا، اكثر بزرگان باطني كه در زمين زيستهاند يوگيست بوده اند. بيشتر انبياء و كساني كه با جديت تمام در جستجوي خداوند بوده اند. همة كساني كه با وفاداري و عاشقانه از خداوند پيروي كرده اند، به يوگاي واقعي اشتغال داشتهاند و يوگيست بوده اند. يوگائيل يك اسم است. اين اسم كه ريشه اش در زبان مادر است، بيش از هر جاي ديگر در هند استعمال شده اما اين به آن معنا نيست كه همة يوگيستها هندي بوده اند. بعد ها، راه يگانگي با همين نام مشهور ميشود زيرا اكثر مبلغان آن در عصر جديد، زادة شرق بوده اند. اما اين به معناي يك انحصار نيست. اگر در يك كشوري براي احوال پرسي سلام رسم است، اين دليل نميشود كه سلام كردن يا حتي كلمة سلام خاص مردم آن كشور باشد. غالباً اين طور بود كه پيروان يوگيستهاي كهن سعي ميكردند با تقليد از حركات مرشد خود و دقت در روش زندگي آنان، روشي را ابداع كنند كه اساتيدشان از طريق آن به نتيجه رسيده بودند؛ از اين رو روشهاي مختلف يوگا پديد آمد. اما تعجب است كه با وجود اين همه روشهاي مختلف ظاهري يوگا، قرن هاست كه به ندرت يك يوگيست حقيقي در زمين ظاهر شده و اكثر كساني كه چنين تابلويي دارند فقط تابلوي آن را دارند و دكان يوگا باز كردهاند و البته چيزي از يوگاي حقيقي، يوگايي كه به يگانگي منجر ميشود و نشانههاي يگانگي با روح جهان را آشكار ميسازد، در خود ندارند. واقعيت روشهاي مختلف و قارچي يوگا اين است كه اينها اساساً يوگا نيستند، اينها يوگاهاي مجازي و بدلي اند. فيلم يوگا هستند نه يوگاي مستند و زنده. لكن اين به معناي فريب كار بودن معلمان و پيروان يوگا نيست. بيشتر آنها دروغ گو و فريب كار نيستند بلكه انسانهايي سادهاند كه واقعاً خدا را دوست دارند اما خود را گرفتار اوهامي كردهاند كه اگر جنسش ظاهراً مادي و اين دنيايي نيست، ولي چه بسا پيامدهاي مشابهي را داشته باشد. يوگاهاي غير اصيل، ممكن است بتوانند تأثيرات مثبتي را در سطح جسم و روان انسان پديد بياورند ولي من در اين جهان هنوز يكي از مدعيان يوگا را نديده ام كه از طريق روشهاي مجازي به نور و روح الهي رسيده باشد يا نشانههاي چنين دريافتي را داشته باشد. و آنها را كه ديده ام، با آنكه به معناي واقعي يوگيست بودهاند اما بدون آن كه به عنوان يوگيست شناخته شوند، در راه يگانگي قدم ميزدند. بعضي از آنها چيزي از يوگاي هندي و از آن همه جزئيات عجيب و غريب نميدانستند. وقتي كسي با تمام وجودش در حال انجام كاريست، وقتي كسي با تمام توجه اش در چيزي غوطه ور است، وقتي انسان واقعاً عاشق كسي يا چيزي ميشود، در همة اين حالات او يك يكتا پرست واقعي است. يك يوگي اصيل است. او ممكن است هر كسي باشد يا هر شغلي داشته باشد. ميتواند يك باغبان يا نقاش باشد يا كارگر ساده. هر كاري با عشق و توجه انجام شود، يك حركت يوگايي واقعي است. هر انساني كه خود خودش باشد يك يوگيست واقعي است. و هر كسي كه زندگي اش را بر اصل يكي، بر حقيقت يكتا استوار سازد او يوگيست حقيقي است…[2] يوگائيل به معناي يوگاي الهيست. يوگايي كه مستقيماً متوجه خداوند و بر اساس حضور زندة خدا و تسليم الهيست. ايل نام خداست. نام خدايي كه ابراهيم و يعقوب و موسي و عيسي و محمد آن را ميپرستيدند. الهه نيز از ايل (الاه) گرفته شده … و يوگائيل نمادي است از دو جريان اصلي خدا گرا در شرق و غرب. كلمة يوگا بعنوان نمايندة آن تفكر شرقي كه عمدتاً بر اساس يافتهها و شهودات حكماي هند استوار بود و ايل جريان خداگرائيست كه غرب زمين[3] را و حتي غرب امروز را فرا گرفته است؛ اديان ابراهيمي. و البته اين دو جريان بعدها در هم فرو رفتند. تفكر شرق تا اعماق غرب نفوذ كرد و تفكر غربي نيز به اعماق شرق راه يافت. يوگائيل نماد پيوند تمدن باطني غرب و شرق است. يوگاهايي كه در بين مردم مشهور است ميتواند موضوعات مختلفي داشته باشد. جسم انسان، تنفس، حركات بدن، حيوانات و اشياء، سنگ ها، نقشها و صداها و چيزهاي ديگر اما در يوگائيل مبناي واحد، خداوند متعال است. توجه مستقيماً بسوي اوست. يوگائيل تمرين و تجربه و تحقق تسليم الهيست. اساس آن، تسليم به خداوند حي و حاضر است. يوگا يكي را زيستن است لكن در يوگائيل آن يكي فقط خداوند يكتاست و نه ديگري. وقتي يوگا شكلي ورزشي، هنري يا عبادي به خود ميگيرد ممكن استهمچنان يوگا باقي بماند يا نماند اما اگر يوگائيل شكلي هنري يا غير هنري به خود بگيرد همچنان تسليم و خدمتگزاري به خداوند است زيرا وقتي كه از معناي تسليم و خدمت تهي ميشود، هر شكلي هم كه باشد ديگر يوگائيل نيست. يوگائيل، يگانگي با خداوند است و يگانه زيستن؛ يگانه بودن و يك راه را رفتن. وقتي كه همه را در يكي تجربه كردي و آنگاه كه توانستي كه يكي را در همه تجربه كني، تجربه تو از يوگائيل كامل خواهد بود. يوگائيل، تسليم به خدايي است كه يكتاست و كسي كه تسليم خداوند يكتا ميشود خود به يكتايي ميرسد و يگانگي را در مييابد و يكي را مييابد.» [1] در يك معنا، يوگا به معناي يگانگي خورشيد و ماه و به عبارتي يگانگي قدرت شاكتي و شيوا در درون انسان است. [2] «وقتي تو خودت هستي، آنگاه است كه ميتواني حقيقتاً همان بشوي كه هستي. وقتي خودتي، اين آغازيست براي خدا را ديدن و خدا را بودن. خود بودن تو شروع راستگويي و بودن و طبيعي بودن تو است…» ايليا «ميم» [3] غرب بودن سرزمين عبرانيان (كه محل تولد و شروع رسالت اديان ابراهيمي بوده است) نسبي است و به تناسب شرق بودن هندوچين ميباشد. از طرفي اديان ابراهيمي (بويژه مسيحيت) جهان غرب را به تسخير درآورده است.



