دروغ های روحانیت طالبانی درباره استاد ایلیا رام الله، پیمان فتاحی
نقد کتاب آفتاب و سایه ها(قسمت اول)
بعد از اینکه شنیدم شخصی بنام جناب آقای حجت الاسلام فعالی همزمان با دستگیری استاد توسط اداره ادیان، شروع به سخنرانی هایی درباره استاد کرده است و بطور سیستماتیک و برنامه ریزی شده ای جلساتی را در این باره می گذارد، درباره ایشان کنجکاو شدم که اصلاً ایشان کیست. متوجه شدم که وی دارای تحصیلات حوزوی و دانشگاهی بوده و در روزنامه کیهان و برخی از مراکز دیگر مشغول به کار می باشد. شنیده بودم که طیف جدیدی از دانشجویان نخبه خواستار کتابها و مطالبی درباره استاد شده اند اما ریشه این پیگیری را نمی دانستم تا اینکه یکی از دوستان گفت که آقای فعالی به همراه چند نفر دیگر، در سخنرایی هایی برای دانشجویان به شدت مشغول ترور شخصیتی استاد ایلیا رام الله (پیمان فتاحی) هستند. بنابراین دانشجویان کنجکاو شده اند و خواسته اند ببینند که این کتاب چیست و استاد کیست؟
بعد شنیدم که ایشان همزمان با تحت بازجویی بودن استاد و در زمانی که استاد در زندان امنیتی بسر می بردند، کتابی را تهیه کرده اند و قسمتی از آن را هم به استاد اختصاص داده اند. تعجب کردم. عجب عدالتی! اما هر چه سعی کردم نتوانستم ارتباط بین این عدالت و عدالت علوی اسلامی و حتی عدالت آمریکایی یا متمدنانه را پیدا کنم. یک نفر در غل و زنجیر است، هیچ گونه امکانی برای دفاع از خود ندارد، پیروانش به سکوت سفارش شده اند، همسر و نزدیکانش در نگرانی اند و به همه اعلام شده که به دلیل اندیشه های غیر اسلامی استاد ممکن است او اعدام شود. حتی به بعضی از ما گفته بودند، که به دلیل این اعتقادات بدعت گذارانه ممکن است دو بار حکم اعدام داشته باشد. در چنین شرایطی حجت الاسلام فعالی بعد از هماهنگی های لازم با دستگاه امنیتی و بازجویان پرونده، اولین کتابی که در آن رسماً و مستقیماً به استاد توهین شده و به نقدی ظالمانه از اندیشه ها و تعالیم و شخصیت استاد تزئین شده است را تهیه می کنند که بلافاصله از وزارت ارشاد مجوز می گیرد و منتشر می شود. اسم این کتاب آفتاب و سایه ها بود. هر چه گشتم آن را پیدا نکردم. گفتند این کتاب را در قم می توانی پیدا کنی، همانجا هم چاپ شده است. بالاخره کتاب را تهیه کردم. کتاب در همان فرمول همیشگی روزنامه کیهان تهیه شده بود. قبلاً هم این کار درباره شخصیتهای دگراندیش سیاسی و اجتماعی انجام شده بود و موسسه پژوهشهای کیهان با موسسات وابسته به آن از این کارها فراوان دارند.
خلاصه آن کتابها این است : «هر کس که مثل روزنامه کیهان فکر نمی کند، خائن، توطئه گر، فاسد الاخلاق، دست نشانده استکبار و عصاره بدی هاست. هر کس که با روزنامه کیهان هم عقیده نیست یا جاسوس است یا جاسوسی است که خودش هم نمی داند یا فراماسونر است یا عضو منافقین! و وابسته آنهاست یا جزء فرقه های جدید نفاق است».
طبق نظر کیهان همه روشنفکران دینی فعلی ایران در گروهی بنام فرقه جدید نفاق جمع می شوند گروهی که در درون خود بزرگانی چون سروش و کدیور و بقیه را دارد. از نظر روزنامه کیهان همه مردم جهان جهنمی هستند چون مثل کیهان زندگی را سیاه و سفید نمی بینند. درست تر بگویم همه قاره ها، کشورها، شهرها، محلات و کوچه های جهان سیاه است و فقط کوچه ای که اندیشه های آنان جریان دارد سفید و بهشتی است. در این نوشته با روزنامه کیهان کاری ندارم چون واقعاً برای بعضی از مدیران آن من جمله جناب آقای شریعتمداری ارزش قایل هستم. با اینکه با نظرات و عقاید ایشان کاملاً مخالفم اما ایشان را متفکری می دانم که متاسفانه قدرت تفکری خود را در فضایی اشباع شده از مفروضات بدبینانه یا مفروضات ایجابی به دام انداخته اند. شاید روزی حرف این برادر کوچک را که جداً جز از سر اخلاص و صداقت آن را نگفتم بشنوند. لااقل اگر یک دقیقه درباره این جمله کوتاه فکر کنند ضرری ندارد. در همین قضیۀ نقد استاد و کتاب ایشان هم بعضی از منابع می گفتند که این پروژه و پروژه های مشابه با برنامه ریزی آقای شریعتمداری و حسن شایانفر و ریاست ادارۀ ادیان وزارت اطلاعات، انجام شده است و این افراد به همراه حجت الاسلام فعالی حتی در جلسات بازجویی استاد که با چشم بسته انجام شده است، حضور داشته اند.
اما کتاب آفتاب و سایه ها. این کتاب درباره تعدادی از اساتید معنوی در جهان نگاشته شده است و سعی در هدایت ذهنی خواننده به سمت تخریب و تقبیح این افراد و اندیشه های آنان دارد. این راهبری نامحسوس، گاهی شدت می گیرد و گاهی خود را در پس ادعاهای محققانه و ادعاهایی متفکرانه پنهان می کند. قطعاً آقای حجت الاسلام فعالی برای تهیه این کتاب متحمل زحمت فراوانی شده است. گردآوری این مطالب زمان زیادی را می برد و بخش بیشتری از زمان صرف تحلیل هایی شده است که ایشان درباره هر فرد و آموزش های مربوط به او ارائه داده اند.
فصول اولیه کتاب شامل عرفان های هند و بزرگان آن می شود. فصول بعدی به همین روال درباره عرفانهای آمریکایی، مسیحی، یهود، ذن و فراروانشناسی است. در کتاب آفتاب و سایه ها، حجت الاسلام فعالی ابتدا اشو راجنیش و سپس ساتیاسای بابا را مورد بررسی قرار داده اند. بعد از سای بابا ایشان به استاد رام الله، کریشنامورتی، یوگاناندا و دالایی لاما پرداخته اند. البته لازم است بگویم که اسامی همه اساتید و بطور کلی معلمان بزرگ معنوی در جهان، اسم شناسنامه ای آنها نیست بلکه این افراد با این نامها شناخته می شوند. در اولین نقد از کتاب آفتاب و سایه ها می خواهم ابتدا موضوع را از خانه خودمان ایران و از فردی شروع کنم که امکان دسترسی مستقیم به او وجود دارد و بنابراین امکان تشخیص واقعیت ها و تفکیک آن از ابهامات و توهمات هم میسر است. در صورت لزوم این نقد را وارد حوزه های دیگر خواهم کرد.
وقتی که مطالب مربوط به استاد رام الله را خواندم به قدری تعجب کردم که در اوایل خواندن حدس زدم که این فقط یک تشابه اسمی است و منظور گرد آورنده چیز دیگری بوده است. اما در سطرهای بعدی و با اشاره ای که ایشان به کتاب جریان هدایت الهی و اسم نشریات حرکت دهندگان و هنر زندگی متعالی و دیگر مطالب کرده بود کاملاً مطمئن شدم که منظور او خود استاد رام الله است.
میزان ناآشنایی و بیگانگی ایشان با استاد که ضمن مطالعه همان چند سطر متوجهش شدم باعث بوجود آمدن این گمان شد که ایشان اصلاً منظورش فرد دیگری است که متاسفانه این گمان درست نبود.
روش های علمی متعددی برای نقد و تحلیل یک متن وجود دارد که ما بسیاری از این روش ها را در درس های تفکری از خود استاد ایلیا رام الله آموخته ایم. در این اولین نوشتار، من نمی خواهم از آن روش های علمی استفاده کنم و آن را به مجالی دیگر موکول می کنم اما از روش های بسیار ساده ای که همه انسانها با آن آشنا هستند و کماکان اکثر ما در آن توانایی داریم، استفاده می کنم. در این نوشتار نیازی نیست که با ذره بین و میکروسکوپ مطالب را بررسی کنم، یعنی همان چیزی که در نقد و تحلیل مرسوم است، بلکه در اینجا من صرفاً به یک نگاه کلی و اولیه اکتفا می کنم و فعلاً فقط اکاذیب متن را آن هم فقط اکاذیب سه صفحۀ اول را نشان می دهم.
قسمتی که حجت الاسلام فعالی درباره استاد رام الله جمع آوری و تحلیل کرده است تقریباً سه صفحه است. من هم به همین مناسبت دوازده یعنی چهار برابر عدد سه، مطلب غیر واقع و کذب را از متن استخراج می کنم. اگر صد صفحه و با همین روال می بود شاید می شد صدها اشتباه فاحش را نشان داد.
منظور من از حرف کذب و غیر واقع، قطعاً توهین به نگارنده نیست چون مطمئن هستم اگر ایشان بر کذب بودن این حرفها آگاهی داشتند آن را در کتابشان ذکر نمی کردند.
بنده سالهاست از نزدیک با استاد ایلیا رام الله آشنا هستم و تقریباً از ریزترین جزئیات زندگی ایشان هم اطلاع دارم. حداقل چهار کتاب منتشر نشده (مجوز داده نشده) و تعداد زیادی فیلم درباره زندگی ایشان وجود دارد که اگر بخواهم همه سطرهای این سه صفحه را با آن سنگ محک ها که عبارت است از صحبتهای شاهدان، اسناد و شواهد و مستندات دیگر محک بزنم، فکر می کنم از همین سه صفحه دهها اشتباه فاحش و حرف کذب بیرون می آید.
متأسفانه روحانی بودن آقای فعالی، تأثیری منفی و تصویری وحشت زا از روحانیت در ذهن دهها هزار نفر از پیروان استاد ترسیم کرده و این گمان که «روحانیت قصد نابودی استاد را از هر طریق ممکن دنبال می کند» را تقویت کرده است.
بعد از انتشار این مطلب، که در حالی تهیه شده بود که استاد رام الله تحت شدیدترین شکنجه های روحی و روانی (و چه بسا جسمانی) در زندان قرار داشت، بعضی از شاگردان استاد تصمیم گرفتند که زندگی نامه استاد را به صورت های مختلف در اختیار دوستداران ایشان قرار دهند و به همین دلیل سایتهایی در ایران و خارج از کشور با همین محوریت فعالیت خود را آغاز کردند و تصمیم به این شد که زندگی نامه هایی از استاد بصورت کتاب و در صورت لزوم فیلم، منتشر شود…
اکاذیب و اشتباهات فاحش
کذب یک: رام الله خواهر دوقلو دارد.
همه کسانی که ایشان را از نزدیک می شناسند، می دانند که استاد خواهر دوقلو ندارد.
کذب دو: آواتار یعنی سرور و آقا.
آواتار یک کلمه سانسکریت است که دارای شهرتی جهانی است. در فرهنگ 43 زبانه، در لغتنامه مرجع سانسکریت، در اوپانیشادها و در سایر منابع، آواتار یک معنای غالب و سه معنی مغلوب دارد. معنای غالب، مرسوم و مصطلح کلمه آواتار، حلول و تجسد خدا در قالب انسان یا حیوانات است که مهم ترین آنها حلول خداوند در کریشنا و راما بوده است. در این فرهنگ لغت ها یا متون فلسفی معنای دیگر آواتار، حلول خدایان و ارواح آسمانی در انسان می باشد. همچنین به مفهوم انسان – خدا ترجمه شده ست. اما در هیچ یک از این فرهنگ ها آواتار به معنای سرور و آقا ترجمه نشده است و آقای حجت الاسلام فعالی برای اولین بار دست به این ابتکار زده است. اگر به منابع مذکور دسترسی ندارید می توانید به کتاب فرهنگ اصطلاحات دینی و عرفانی (واژه نامه ادیان) صفحه هفده نگاهی بیندازید.
کذب سوم: او خود را یکی از استادان حق در جهان می داند.
ما بخشی از زندگی مان را و قسمتی از عمرمان را با ایشان بودیم و این را هرگز نشنیده ایم. تا بحال هیچ کس در هیچ مکتوب مستقیم یا بصورت شفاهی و مستقیم از استاد چنین ادعایی را نشنیده است. بیش از هزار و پانصد ساعت فیلم سخنرانی، نوارهای کاست و هزاران صفحه متن از مکتوبات ایشان موجود است اما تابحال کسی از استاد چنین چیزی یا مشابه آن را نشنیده یا ندیده است. ایشان برای اولین بار و بعد از گذشت بیش از پانزده سال، در فروردین ماه 1386 در یک مصاحبه، آنهم به دلیل تشدید سمپاشی ها و مسموم سازی فضا توسط دشمنان، در گفتگویی که قرار بود بدون ابهام صحبت شود اعلام کردند « بله، درست است. این بنده خدمتگزار خدا علوم باطنی و روش های آن را بیش از هر کسی در این دنیا می دانم و امروز مجبورم که بگویم کسی علوم باطنی را نه مانند بنده و نه حتی نزدیک به بنده می داند».
این تنها مطلبی بود که بعضی از شاگردان بعد از این سال ها از ایشان شنیده اند. اگر ایشان می خواست ادعا کند آنقدر زمینه وجود داشت که اگر خود را هر کسی معرفی می کرد مردم می پذیرفتند. در این سالها بی آنکه ایشان خود را با عنوان خاصی معرفی کند، دهها عنوان به او نسبت داده شده است و او بارها خود را در معرض محکومیت و تردید دیگران قرار داده تا از بار این نسبتهای افراطی کاسته شود. فیلم سخنرانی های سالهای اخیر ایشان و پاسخشان به سوالاتی نظیر « شما کی هستید؟» موجود است. محور پاسخ های ایشان همیشه این بوده: «بنده تسلیم و خدمتگزار خدا هستم».
کذب چهارم: این فرقه دو نشریه منتشر کرده اند: یکی به نام هنر زندگی متعالی و دیگری به نام حرکت دهندگان که راه اندازی و بعداً تعطیل شد.
نشریاتی که توسط شاگردان استاد تأسیس و راه اندازی شده است، دو نشریه نیست بلکه هشت نشریه مستقیم (و تعدادی نشریۀ غیرمستقیم) است که از جمله آنها علم موفقیت، تفکر متعالی، اخبار کودکانه، علوم باطنی، هنر زندگی متعالی و حرکت دهندگان است. که البته اکثر این نشریات در زمان وزارت جناب آقای صفار هرندی سردبیر کیهان و مدیر مطبوعاتی آقای فعالی، بدون هیچ دلیل و توضیحی توقیف شدند. فقط درباره نشریه حرکت دهندگان یک دلیل ذکر شده که آن مصاحبه استاد رام الله در باره موضوع ریاست جمهوری بود که آن هم به اتهام توهین به رهبری تعطیل شد. اما چون تفهیم اتهام صورت گرفته بود، در پیگیری قضایی، دادگاه به نفع این نشریه رای داد و آن را از اتهام وارده تبرئه کرد. گفتند توهین به رهبری یک بهانه بوده و دادگاه نتوانست مصداق آن را بیابد.
کذب پنجم: دلیل اسم رام الله فرقه ای است در هندوستان.
از یازده سال پیش که این لقب درباره استاد مطرح شد و همان اولین بار، استاد این عبارت را برای همه معنی کردند. رام الله یعنی رام خدا یعنی بنده و تسلیم خداوند. یعنی کسی که خداوند او را رام کرده است. چند سال قبل هم ادارۀ ادیان معانی دیگری را برای رام الله مطرح کردند. از جمله: چون استاد فتاح ساکن رام الله فلسطین بوده به همین دلیل به او رام الله می گویند یا، رام الله یعنی برای حل وضع فلسطین باید شهر رام الله را در مرکز توجه قرار داد یا دوباره ساخت یا غیره. در فرضیه جدید ادارۀ ادیان هم گفته شده که به این دلیل استاد به این نام خوانده شده چون ایشان مرتبط با آواتار بزرگ هند، گورو کبیر هستند که اصل او ایرانی است و می خواسته بین اسلام و مکتبهای مختلف هندوئیسم را پیوند دهد و مکتب رام الله را بوجود آورده است. یک نفر هم می گفت که رام الله یک مکتب آمریکایی است که هدفش رام کردن همه کسانی است که به الله اعتقاد دارند. قبلاً هر بار که استاد چنین فرضیاتی را می شنیدند، با تعجب می گفتند واقعاً چنین چیزهایی اصلاً وجود دارد؟
فارغ از این چهارمین اشتباه فاحش و کذب بودن آن، من درباره دیگر بخش های موضوع هم که در اینجا اشاره ای به آن نکردم، هر چه بررسی کردم نتوانستم به نتیجه برسم اما تا تکمیل بررسی هایم فعلاً آن بخش های دیگر موضوع را بعنوان اشتباه فاحش ذکر نمی کنم. اینکه چون عده ای به استاد می گفتند رام الله و صرفاً به دلیل همین یک کلمه یک داستان سرهم شود که پس این نماینده آواتار بزرگ هند است و در ایران فرقه رام الله را راه اندازی کرده است، جداً شبیه به فیلم های کمدی و جک های آنچنانی است. مثل اینکه اسم یک نفر موسی باشد و او را به اتهام یهودی بودن یا ارتباط با یهودیت مورد سوال قرار دهند یا مثلاً بگوییم چون اسم پایتخت پاکستان اسلام آباد است به این معناست که آنجا پایتخت جهان اسلام است و قرار است محل تجسم همه آموزه های اسلامی باشد. با این استراتژی می توانیم برای هرکسی و هر چیزی و هر اسمی یک داستان بسازیم یا داستانی را از جایی بیاوریم.
البته فراموش نکنیم که بعد از بروز شایعاتی که در پی انتشار اولین جلد کتاب تعالیم حق منتشر شد، استاد در اولین بیانیه ها (در سال 1378) اعلام کردند که رام الله اسم من نیست و معنای رام الله را هم توضیح دادند. با اینکه نتوانستم در متون فلسفی و عرفانی هند و در مجموعه مطالب هند شناسی و حتی در منبعی که آقای حجت الاسلام فعالی آدرس آن را داده بود یعنی کتاب تاریخ جامع ادیان چیز معتبر و قابل استنادی در باره فرقه ای که ایشان گفته پیدا کنم (که این مطلب را بیشتر توضیح خواهم داد) اما مطالب مفصلی در باره کبیر که آقای حجت الاسلام فعالی، استاد را جانشین او دانسته است، پیدا کردم. کبیر یکی از بزرگان تاریخ معنوی هند و دارای قدرتهای عظیم معنوی بود که معروف ترین آنها زنده کردن یک حیوان مرده است. کتابهای چندی در بارۀ این شخصیت اسطوره ای و بزرگ هند نوشته شده است که برای علاقمندان قابل دسترسی است.
کذب ششم : او جوانی است که در حدود 23 سالگی رهبری این فرقه را در ایران بعهده گرفته است.
واقعیت این است که استاد در شانزده سالگی علوم باطنی و روش های روح زایی(ZX) و روش های سی وشش گانه تفکری(YX) را ابداع کرد. سن بیست و سه سالگی مربوط می شود به اولین دوره آموزش عمومی و اولین دوره سخنرانی ایشان. والا ایشان هفت سال قبل از بیست و سه سالگی شاگردانی را در زمینه روح زایی و روش های XYZ تعلیم داده اند که این شاگردان امروز در ایران و بعضی از کشورهای دیگر فعالیت می کنند. بنابراین گذشته از مسئلۀ فرقه که در فرصت مناسب کذب بودن آن را هم نشان خواهم داد، استاد، حدوداً در سن 16 سالگی بصورت مستقیم و متمرکز فعالیت خود را در حوزۀ تربیت شاگردان آغاز نمودند.
کذب هفتم : فرقه رام الله
این چه فرقه ای است که دهها هزار نفر مرتبط با آن و حتی نزدیکترین افراد به استاد، و حتی خود استاد از آن خبر ندارند و فقط ادارۀ ادیان و حجت الاسلام فعالی و مجموعه کیهان از آن باخبر است چون فقط این مجموعه در این باره حرف زده است. در این باره کتابی توسط بعضی از شاگردان استاد تألیف شده است که واقعیت ها را به زبانهای مختلف آشکار خواهد کرد و فیلم هایی که واقعیت ها را نشان خواهد داد بنابراین وارد مبحث اثبات و نفی نمی شوم و صرفاً در استناد حجت الاسلام فعالی دقت بیشتری می کنم.
[در نوشته بعدی هم دوازده تناقض و اشتباه فاحش این چند صفحه را اگر توفیقی باشد باز خواهم کرد اما تا آن نوشته از جناب آقای فعالی یک راهنمایی می خواهم. یکی از سری دوم دوازده گانه ها این است که] من هر چه در دیکشنری های ادیان، دیکشنری های علوم معنوی و مذهبی، فرهنگ های فلسفی و عرفانی، واژه نامۀ ادیان، اینترنت و کتابخانه های الکترونیک گشتم تا این لحظه نتوانستم مقوله ای تاریخی به اسم «فرقه رام الله» را پیدا کنم بعنوان آخرین تیر، به مجموعه ادیان و مکتبهای فلسفی هند، به واژه نامه ادیان و کتاب تاریخ جامع ادیان، به همان آدرسی که حجت الاسلام فعالی داده بود، هم مراجعه کردم اما ذکری از فرقه تاریخی رام الله در آن ندیدم. البته اگر هم می بود مسئله ای را برای ما حل نمی کرد اما حالا که بر خورد نکردم دچار مسئله ای جدید شدم. دچار این مسئله که نکند یک نفر از خودش این سند تاریخی را ساخته باشد. (که این فکر به نظر خیلی نامعقول می آید) با اینکه این مطلب چیزی را حل نمی کند اما فکر کردم نکند این، استفاده از یکی از شیوه های جنگ رانی و برخورد تبلیغاتی باشد که طی آن یک سری اطلاعات درست طرح می شود و یکدفعه و در لابلای آن، یک مسئله کلیدی یا جهت دهنده اما خود ساخته مطرح می گردد. انشاءا… داستان «فرقه رام الله در تاریخ» از این مقوله نیست و اقدام آقای فعالی برای آوردن این داستان و ربط دادن عجیب آن به اسم رام الله (که این اشتباه فاحش همچنان و در هر شرایط به قوت خود باقی خواهد بود) و آن داستانی که نقل کرده است (که فرقه ای وجود داشته با نام رام الله) حتماً درست است. اینجا مسئله دو تا است. اول اینکه فرقه ای بنام رام الله در ارتباط با سات گورو کبیر وجود داشته است و دوم اینکه استاد رام الله رهبر همان فرقه در ایران و بنابراین جانشین تاریخی سات گورو کبیر می باشند. قسمت دوم حل شده. یعنی نمی شود چون به یکی می گویند موسی یا حسن، او را منتسب به حضرت موسی یا امام حسن دانست. درخواست من این بود، ایشان درباره قسمت اول راهنمایی بفرمایند چون من هر چه در منابع گشتم پیدا نکردم اما همچنان دارم دنبال می کنم. چیزی که در منابع علمی نوشته شده مثلاً در تاریخ جامع ادیان این است که قرن ها پیش راماناندا در مذهب ویشنوئیزم فرقه ای را بوجود آورد بعدها هم پیرامون کبیر که ابتدا شاگرد راماناندا بود و سپس از وی پیشی گرفت، فرقه ای به وجود آمد به نام کبیر پانتیس (به معنای روندگان طریق کبیر) ( صفحه 303 و 304 از کتاب تاریخ جامع ادیان). به این دلیل به کتاب تاریخ جامع ادیان بعنوان آخرین منبع نگاه کردم که آقای حجت الاسلام فعالی خودش این کتاب را بعنوان منبع این حرف معرفی کرده بود. اما هر چه صفحاتی را که ایشان گفته بود و حتی خارج از صفحات را جستجو کردم فرقه تاریخی رام الله را پیدا نکردم. بعد می خواستم دچار این قضاوت بدبینانه بشوم که نکند ایشان در استدلال درست (وجود فرقه ای در تاریخ) برای رسیدن به نتیجه ای غلط (چون در تاریخ چیزی به این نام بوده پس او که نامش این است، همان است) مصالح لازم را در اختیار نداشته و یکدفعه یک چیزی را از خود در آورده و ساخته است. البته قاعدتاً نباید این قضاوت بدبینانه درست باشد و من از آقای حجت الاسلام فعالی می خواهم که این شائبه را (که خارج از دوازده کذب این سه صفحه است) حل کنند.
کذب هشتم: [ کتاب] جریان هدایت الهی به کمک یکی از شاگردان ا.م.رام الله به نام پیمان الهی فراهم آمده است.
بله، همه می دانیم که مجموعۀ سخنرانی های یازده سالۀ استاد توسط شاگردان ایشان از فیلم و نوار به متن تبدیل شده است و مجموعۀ این متون همان مجموعه کتب تعالیم حق را بوجود می آورد. در اولین سال سخنرانی های عمومی، آقای فرشاد مرادی (با اسم مستعار پیما الهی) مسئولیت گردآوری و تدوین قسمتی از سخنرانی های استاد در سن 23 سالگی را برعهده داشت. کذبی که در اینجا هست حقه روانی استفاده از نام پیمان الهی بجای اسم معروف و مستعار آقای فرشاد مرادی یعنی پیما الهی است. اول فکر کردم که این مسئله می تواند یک اشتباه تایپی باشد اما وقتی که بقیۀ متن را خواندم، در نقاط حساس متن متوجه شدم که این اتفاق تکرار شده است. هر متنی می تواند دهها غلط تایپی داشته باشد، این طبیعی است و زیاد اتفاق می افتد. اما اگر این غلط های تایپی دقیقاً در نقاط حساس متن اتفاق بیفتد و پیامد آن القاء پیام های کاملاً اشتباه و کذب باشد، این مسئله به هیچ وجه نمی تواند تصادفی باشد. جناب حجت الاسلام فعالی به اسم پیمان الهی به جای پیما الهی اشاره کرده است. تفاوت فقط در یک حرف «ن» است. از طرفی یکی از اسم هایی که استاد ایلیا «میم» طی سالهای گذشته برای طیفی از مردم با آن شناخته شده اند پیمان فتاحی است. بنابراین کسانی که با اسم پیمان فتاحی آشنایی دارند بعد از برخورد با اسم پیما الهی ممکن است این پیام را دریافت کنند که نکند آقای فرشاد مرادی که اینک در قید حیات نیستند، و اینجا به اسم پیمان معرفی شده است، همان پیمان (فتاحی) باشد. من ابتدا این را یک اشتباه تایپی تصور کردم اما بعد متوجه شدم که این اتفاق در چند نقطۀ حساس دیگر هم افتاده است مثلاً در قسمتی که جناب حجت الاسلام فعالی پاسخ استاد به سوال «آیا عیسی مصلوب شد؟ برخی می گویند شد و برخی بر این اعتقادند که نشد؟» و سوال بعدی آن «حضرت عیسی چطور؟ آیا حضرت عیسی مصلوب نشد؟» را آورده، استخراج خود از کتاب جریان هدایت الهی را وارونه و تحریف شده نقل می کند «حضرتش مصلوب شد. اما عیسی مصلوب نشد» در حالی که همۀ کسانی که جلد اول کتاب تعالیم حق را دارند می توانند ببینند که جواب استاد عکس آن است، ایشان می فرمایند «حضرتش مصلوب نشد اما عیسی شد». اینجا هم فقط یک «ن» جابجا شده اما معنای جمله کاملاً وارونه و برخلاف آیات قرآن شده است. البته ذکر خود این قسمت از گفت و گوها با چند هدف کاملاً واضح مانند افزایش بار اتهام مسیحیت گرایی و تبلیغ مسیح و نیز اتهام نقض آیات قرآن است که در صورت لزوم به این نکته و دهها نکتۀ مشابه در بحث دیگری خواهم پرداخت.
کذب نهم: او نام استراژی خود را جریان هدایت الهی یا تعلیمات حق یا هنر زندگی متعالی می نامد.
اولاً اینهایی که شما گفتید اسم استراتژی نیست. استراتژی کلمه ای است که از زبان یونانی گرفته شده و معنای اولیۀ آن هنر جدال و علم لشگرکشی می باشد. در زبان فارسی این واژه نخست معادل «سوق الجیش»، فن ادارۀ عملیات جنگی و دانش رهبری عملیات نظامی در نظرگرفته شده است. مفهوم استراتژی از جنبۀ ماهیتی و روش شناختی به پنج طیف کلی تقسیم می شود. هنر جنگیدن، مدیریت جنگ، برنامه ریزی سازمانی، مدیریت ملی و مهندسی جهانی. نمی خواهم وارد بحث شناخت استراتژی و ابعاد آن شوم اما باید گفت که هیچ کس تا بحال نگفته و بنابراین هیچ کس هم تا بحال نشنیده که اینها استراتژی باشند. این نام ها به تعلیمات استاد اطلاق شده است که تفاوت مفهوم تعلیم بااستراتژی بسیار متفاوت است.
کذب دهم: علامت این فرقه !!! دایره ای است که در داخل یک مثلث قرار دارد که درون آن پنج علامت با عنوان لااله الا الله وجود دارد.
بعضی از شاگردان استاد، موسسات،ngo ها و انجمن هایی را مدیریت می کردند و می کنند که هر کدام از آنها، مثل همه موسسات و انجمن های دیگر در جهان؛ آرم هایی را برای خود دارند. آرم مذکور هم یکی از حدود شانزده آرم و علامتی است که مربوط به موسسۀ تعالیم حق می شود و ربطی به خود استاد ندارد. خدمت شما عرض کنم که آرم اصلی جمعیت آل یاسین این چیزی نیست که شما اشاره کردید بلکه آرم اصلی جمعیت، عبارت «لااله الا هو» می باشد.
کذب یازدهم. شما بعنوان خروجی های مکتوب جمعیت به دو کتاب اشاره کرده اید. یعنی جلد اول جریان هدایت الهی (حاوی سخنرانی های استاد در سن 23 سالگی) و کتاب احادیث قدسی. تقریباً همه مراکز فرهنگی، امنیتی، هنری و دانشگاهی می دانند که آثار منتشر شده جمعیت آل یاسین چیست. غیر از این دو تایی که شما اشاره کردید اگر لازم باشد بنده بیست تا چهل اثر دیگر را هم ذکر می کنم. از جمله کتابهای تعلیمی – داستانی رویای راستین، رویای راهست این و باغبان الهی که گفته می شود حق امتیاز هر سه کتاب توسط یکی از بزرگترین کمپانی های انیمیشن سازی جهان خریداری شده است و دهها کتاب دیگری که در زمینه های مختلف یا چاپ شده اند یا دوستان شما به آنها مجوز نداده اند.
کذب دوازدهم: شرط حلقه آنها این است که هر کسی باید در هفته یک نفر را به حلقه وارد کند، وگرنه خود از حلقه خارج می شود.
جناب حجت الاسلام فعالی! من نمی دانم این مطالب سراپا کذب را چه کسی به شما گفته است یا اینکه خدای ناکرده خود شما عمداً آنها را ساخته اید. اما دهها هزار نفر از پیروان استاد و کسانی که در همه این سالها استاد را دیده اند و حرفهایش را شنیده اند مشابه این جملات را هم از او نشنیده اند. شاگردان خیلی نزدیک یا کمی نزدیک هم تا بحال نه این، نه مشابه این، نه مطالب نزدیک به این را هم از استاد نشنیده اند. ما در سالهای گذشته قاعده عدم گسترش و قاعده انقباض را از ایشان شنیده ایم اما چیزی که شما نوشته اید، ببخشید این توهین به شما نیست، ولی دروغ شاخدار است. شاید به شما هم منابع موثق [اداره ادیان] این را گفته باشند اما برای این مطلب و دیگر مطالب شما دهها هزار نفر شهادت می دهند که چنین مطالبی دروغ محض است. شما طوری درباره استاد حرف زده اید که مثلاً کسی بخواهد در باره علی (ع) حرف بزند اما از معاویه بگوید. البته نه استاد علی است و نه دوستان شما معاویه اند اما ممکن است واقعاً در این ماجرا هم پای « فرقه نفاق» در میان باشد. کسانی که روش اصلی شان این است که تفرقه بینداز و حکومت کن. بنده شخصاً مطمئنم که اگر شما استاد را در این سالها از نزدیک ملاقات می کردید و بدون جهت گیری و پیشداوری با ایشان ارتباط داشتید، ایشان را بعنوان لااقل دوستی تمام عیار تجربه می کردید. ایشان خودشان بارها به بنده و نزدیکانشان می فرمودند که «من بیش از حد خودبزرگ بین ام» و یا دهها جملۀ مانند این. اما هزار نفر که با ایشان در ارتباط بوده اند، با ایشان دوست بوده اند و ایشان را از نزدیک تجربه کرده اند، شهادت می دهند که ایشان متواضع ترین و پذیراترین انسانی است که تابحال تجربه کرده اند و خوشبختانه این شهادت ها مستند شده است و در صورت لزوم جهان را آگاه خواهد ساخت. بارها ایشان می فرمودند خوشا بحال مهربانان و بخشندگان، ای کاش ما هم بهره ای از محبت می بردیم. اما شما خواهید دید که اکثر کسانی که ایشان را تجربه کرده و با وی بوده اند او را مهربان ترین و بخشنده ترین بشری می دانند که با وی ارتباط داشته اند. فکر می کنید چرا با وجود این همه ترور شخصیتی و نسبتهای دروغ، دهها هزار نفر حاضرند برای ایشان به هر فداکاری و از خودگذشتگی دست بزنند. راز آن در عشق ایشان به خدا و خلق خداست.
آقای فعالی در همین سه صفحه شما دهها تناقض، کذب و سوء تفاهم وجود دارد که اگر ضرورت آن وجود داشته باشد همه را درطول زمان خواهم نوشت. من با همین استدلال به فصل های دیگر کتاب شما علاقه نشان ندادم. با خودم گفتم وقتی که در سه صفحه مطلب که اصطلاحاً از موثق ترین منابع و از یک نهاد بسیار معتبر امنیتی اخذ شده است این همه اشتباه فاحش و مطلب کذب وجود دارد؛ لابد این رقم در کل کتاب باید به صدها مورد برسد. چون آنهای دیگر خارج از ایران هستند و اکثراً هم در قید حیات نیستند. اما با وجودی که استاد در ایران هستند و همه زندگیشان تحت تفتیش و موشکافی هایی بسیار بدبینانه نهاد مذکور قرار گرفت و خود شما هم در جریان جزئیات و مطالب این پرونده بودید، باز هم این همه اشتباه و کذب وجود دارد.
وقتی کتاب شما بیرون آمد ما هم با خبر شدیم که منابع اطلاعاتی شما مربوط به یکی از نهادهای بسیار معتبر امنیتی است، خوشحال شدیم و منتظر شدیم که واقعیات را بگویید. گفتند که قرار است این نهاد مطالب خود را به تدریج در اختیار شما و مجموعه کیهان یا همفکران کیهان قرار دهد. شنیدیم که شنودهای مکالمات استاد و تعدادی از شاگردان، شنودهای خصوصی و حتی تعداد زیادی فیلم مونتاژ شده هم در اختیار شما قرار گرفته است. بعد که دیدیم و هزاران نفر که استاد را می شناختند و به او ارادت و محبت داشتند، دیدند که مطالب شما تا به این حد خالی از واقعیات و بلکه پر از مطالب کذب و ساختگی است ندانستند و ندانستیم که باید چگونه نتیجه گیری کنیم.
و سلام بر کسانی که از هدایت الهی تبعیت می کنند
منصورون – فرزندان ایلیا
£££
«اصل متن صفحه 159 تا 163 کتاب آفتاب و سایه ها»
د) رام الله
برای بحث و توضیح در بارۀ فرقۀ رام الله باید اندکی به تاریخچۀ هند بازگشت. سلاطین مسلمان غزنوی در قرن دهم میلادی به هند تاختند و در آنجا نیرو و قدرت عظیمی برای خود گرد آوردند و در قرن یازدهم بیشتر خاک کشور هند را به تسخیر خود درآوردند. در قرن سیزدهم میلادی، یکی از مصلحان و پیشوایان بزرگ هندی به نام «راماننده» ظهور کرد. او در یکی از مذاهب معروف هند به نام مکتب ویشنو اصلاحاتی پدید آورد و مکتبی موسوم به نئوویشنوییسم بنا کرد. در این مکتب امتیازات صنفی سیستم کاست الغا شد. همچنین خوردن گوشت حیوانات که حرام بود حلال اعلام شد که البته این گونه اعمال مشاجرات و درگیریهای فراوانی را میان فرقههای گوناگون پدید آورد.
در میان شاگردان و اصحاب راماننده، کسی بود که بعدها از استاد بالاتر رفت. او بعدها به مقام استادی رسید و پیروان بسیاری گرد او جمع شدند. نام او «شیخ کبیر پانتیس» بود. وی در 1440 م. به دنیا آمد و در 1518 میلادی از دنیا رفت. شیخ کبیر شاعر و شغلش بافندگی بود. پدرش مسلمان و مادرش تابع مذهب ویشنو بود. او از یک سو معتقد به تناسخ و چرخش گوناگون ارواح بود و از سوی دیگر به خدای واحد که ارمغان آیین اسلام است اعتقاد داشت. شیخ کبیر میگفت: هر سالکی از دستگیری مرشدی روحانی (گورو یا معلم) بینیاز نیست.
یکی از شاگردان شیخ کبیر «بابانانک» است که در 1469 م. به دنیا آمد و در سال 1538 میلادی وفات یافت. بابانانک، آیین سیک یا آیین سیخ را در هند پدید آورد. آیین سیک ششمین و آخرین دین بزرگ هندیها است که سابقۀ آن به قرن پانزدهم میلادی بازمیگردد؛ بنابراین از ادیان متأخر هندی است. آیین بابانانک که به زودی پیروان فراوانی یافت، عمدتاً یک آیین اجتماعی سیاسی است و براساس ملاحظاتی در دورههای مختلف به شدت مورد حمایت نظامیان انگلیسی که هند را مستعمره خود کرده بودند، قرار گرفت.
شیخ کبیر به جز آنکه پدر آیین سیک به شمار میآید، اقدام مهم دیگری هم کرد و آن اینکه طی سخنان پرشور خود سعی کرد آیینی مرکب از افکار عالی اسلامی و تفکر هندوها به ویژه ویشنو را مطرح کند؛ از این رو ترکیبی میان خدای اسلام و خدای ویشنو فراهم آورد. خدای اسلام «الله» و خدای ویشنو «رام» است و از اینجا فرقه ای به نام «رامالله» پدید آمد. پیام این نامگذاری این بود که «رام» همان «الله» است و «الله» همان «رام». عقاید این فرقه تا حدی شبیه آیین سیک است.
چند صباحی است که فرقه رام الله در ایران شروع به فعالیت کرده است. نماینده این فرقه در ایران کسی است به نام ا. م. رام الله که با خواهر دوقلوی خود به ترویج اندیشههای شیخ کبیر و آیین سیک میپردازد. او جوانی است که در حدود بیست و سه سالگی رهبری این فرقه را در ایران به عهده گرفته است. در بین پیروان خود بیشتر به نام «آواتار» (یعنی سرور یا آقا) نامیده میشود. او خود را یکی از استادان حق در جهان میداند. شاگردان آواتار دربارۀ او حرفهای عجیبی میزنند و برای او اعمال شگفتانگیزی نقل میکنند. او را یک استراتژیست و تئوریسین الهی تمام عیار در عصر حاضر میدانند. او همه چیز را به روح خدا نسبت میدهد و سعی دارد فراتر از مذهب سخن بگوید. امروزه پیروان او در ایران از هزاران تن میگذرند. شرط حلقۀ آنها این است که هر کسی باید در هفته یک نفر را به حلقه وارد کند؛ وگرنه خود او از حلقه خارج میشود.
تعالیم ا. م. رام الله در دو سطح جریان دارد. سطح اول، شامل آموزشی ساده و عمومی است که آن را مرحلۀ احیا و تولد دوباره مینامد. این دوره، بیداری از خواب، گشودن چشمها و گوشها و فعال شدن قلبها میباشد؛ سطح دوم که آموزشها برای منتخبان و برگزیدگان برگزار میشود هنرهای ماورایی یا مرحله تعلیم اسرار نام دارد. امروزه سالیانی است که هر دو مرحله در ایران آغاز شده و در حال توسعه است. او نام استراتژی خود را «جریان هدایت الهی» یا «تعلمیات حق» یا «هنر زندگی متعالی» مینامد.
شایان ذکر است که این فرقه دو نشریه منتشر کردهاند: یکی به نام هنر زندگی متعالی که سه شمارۀ آن در سال 1382 منتشر شد؛ و دیگری با نام حرکت دهندگان، راه اندازی و بعداً تعطیل شد. همچنین به همت یکی از اعضای این دو نشریه، یعنی آقای مهندس حمیدرضا همتی، مجموعهای با عنوان صدای او که به احادیث قدسی اختصاص دارد پدید آمده است. تنها کتابی که از این فرقه به صورت مستقیم و رسمی در دسترس است، اثری است با نام جریان هدایت الهی که به کمک یکی از شاگردان ا. م. رام الله به نام پیمان الهی فراهم آمده است. در این نوشته اندیشهها و تعالیم «الیاس رامالله» گردآوری شده است.
چندین ناشر به نامهای «تعالیم حق» یا «تعالیم مقدس» یا «هدایت الهی» و «حم»، در این باره فعالیت میکنند. البته ناشرانی به نامهای مذکور، آثار دیگری از اشو، پاراماهانسا و سای بابا یا دربارۀ مدیتیشن و رؤیا و خرد سرخپوستان تولتک و حتی ستاره شناسی را منتشر کردهاند.
نکتۀ جالب توجه، علامت و نماد این فرقه است که در آثار آنها به چشم میخورد. در این علامت دایرهای داخل یک مثلث قرار دارد که درون آن پنج علامت با عنوان «لا اله الا الله» وجود دارد.
تهاجم افراط گرایان مذهبی به اساتید معنوی جهان: دالایی لاما، پائولو کوئیلو، ایلیا رام الله، اشو راجنیش
به نام خداوند بخشنده مهربان
آرماگدون 4- چهل و پنجمین تهاجم روحانیت تندرو ایران به استاد ایلیا
این تهاجم، مدت کوتاهی بعد از تهاجم سازمان تبلیغات اسلامی، در نمایشگاه بین المللی جنگ نرم انجام شده و در قالب فیلمی به نام آرماگدون 4 (نبرد آخر زمان؛ نبرد جهانی و نهایی خیر و شر از دیدگاه مسیحیان و یهودیان) صورت می گیرد.
این فیلم با تخریب و دروغگویی صریح دربارۀ استاد ایلیا آغاز شده و بعد از استاد ایلیا به پائولوکوئیلو می پردازد. در دهها کتاب و مقاله ای که طی سالهای اخیر با حمایت سازمان تبلیغات اسلامی و روحانیت تندرو قم منتشر شده است، طبق یک استراتژی مشخص، غالباً استاد ایلیا در مقایسه با دالایی لاما، لوتر، راما کریشنا و حتی مثال های متناقضی نظیر مارکس قرار گرفته است اما در فیلم آرماگدون 4 تلاش شده است تا استاد ایلیا از طریق مقایسه با پائولو کوئیلو به صحیونیزم بين الملل! پیوند بخورد؛ چیزی که بعضی از مسئولین جمهوری اسلامی ایران از آن با عنوان ارتش ایلیایی (ارتش سینایی) یاد می کنند.
بعد از آن، طراحان مجموعه سعی کرده اند با اضافه کردن قسمتی دربارۀ شیطان پرستی (بعنوان شاخص ترین جنبۀ یهودیت!! اولین دین رسمی خداپرستی و یگانه پرستی) ذهن بینندگان را به سمت و سوی پروژۀ مورد نظر خود سوق دهند. در این قسمت، فیلم تأکید دارد که رؤسای جمهور آمریکا (و من جمله بوش و اوباما) وزیر امور خارجه آن، رؤسای جمهور اروپا و حتی پاپ (رهبر مذهبی مسیحیان کاتولیک جهان) شیطان پرست!!! می باشند.
از دیگر نکات جالب فیلم آرماگدون 4 (آنارشیست معنوی) آن است که متن سناریویی که دربارۀ استاد ایلیا بیان می شود، همان متن معروفی است که دو سال قبل، با حمایت روزنامۀ جمهوری اسلامی ایران و كيهان به سایر حوزه های رسانه ای منعکس شده بود و نویسندۀ این چند جمله که تراکم دروغ های آن، انسان را به تعجبي عميق وامي دارد، معروف ترین بازجوی دایره مذاهب (بخش امنیتی برخورد با ادیان و مذاهب) است که اکثر رسانه ها و شخصیتهای مطرح فکری با روش های دروغگویی و تحریف تیم بازجویی او آشنایی دارند.
گفتنی است کتاب «و نه راه گمراهان» که پیش از این توسط اعضایی از انجمن متفکران و محققان ایران (ام و ما) نوشته شده است، با استناد به اسناد معتبر و شواهد زنده نشان می دهد که طی چهار پنج سال گذشته دایره مذاهب بیش از 720 دروغ و تحریف دربارۀ استاد ایلیا از رسانه های مختلف منتشر کرده است؛ در این کتاب اسناد و شواهد و دلایل این 720 دروغ، به روشنی بیان شده است. قابل ذکر است که فیلم آرماگدون 4، چهار مرتبه از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد. مهمترین و بزرگترین ادعایی که در این فیلم مطرح شده این است که استاد ایلیا در گذشته ادعای خدایی کرده است؛ ادعایی که همراه با سایر شایعات، دهها مرتبه در سخنرانی های بزرگ و کوچک و آخرین بار در سخنرانی سالن افراسیابی (استادیوم شیرودی) توسط خود استاد مردود اعلام شد. لازم به توضيح است که در حال حاضر استاد ایلیا، آزاد بوده و بعنوان مسئول انجمن متفکران و محققان ایران، به آموزش و تربیت مدرسان تفکر متعالی و نظريه هاي بنيادي اشتغال دارد.
دکتر پریس کی نژاد
عضو مرکزی انجمن متفکران و محققان ایران
عضو تحریریۀ نشریات تخصصی تفکر و مدیریت در ایران
(نشریات تفکر متعالی، حرکت دهندگان، علم موفقیت و …)
ضميمه:
موضوع اصلي ديگر قسمتهاي سريال تلويزيوني آرماگدون (نبرد آخرزمان) به اين شرح است: پلوراليزم رسانه اي ، شبكه هاي ماهواره اي، BBC، VOA (وابسته به صحيونيزم و بهائيت …) ، جنگ سرد ديجيتالي (فاسد بودن و صهيوني بودن فيس بوك، مايكروسافت … و كلاً اينترنت) بازخواني تاريخ سينماي ايران (ريشه در فراماسونري و صهيونيسم …)، فرقه هاي صهيوني و تروريستهاي كودتاچي (خيانت ها و ضربه هاي بهائيت و تلاش براي تسخير ايران)، درويشان سكولار، عرفانهاي نوظهور (مزدور و فاسد … بودن دالايي لاما، ساي بابا، اشو، كريشنا مورتي … اكنكار، TSM … و صهيوني بودن آنها) ، معنويت آنارشيستي (ايليا رام الله گمراه كنندۀ جوانان، پائولو كوئيلو فاسد، كافر، مشرك و صهيونيست، و شيطان پرست بودن رؤساي جمهور آمريكا و اروپا و حتي رهبر مسيحيان جهان)
شهودها، واقعیت ها، برداشت ها
مولف: پِريا (شباب حسامي)؛ با نظر و راهبرد ايليا «ميم» و انعكاس ديدگاه ايشان
نظريه هماهنگي
از طريق يك تئوري بنيادي ميتوان به مسائل مختلف انسان پاسخ داد و اتفاقات گوناگون زندگي را تفسير كرد. چنين نظريههاي فراگيري را مي توان نوعي جهان بيني (ثانويه) دانست كه بر پاية آنها، تبيين بايدها، نبايدها و چگونگيها، در زندگي انسان ميسر مي گردد. بعنوان مثال نظرية كوانتوم يك فرضية كليدي و اساسي است كه به واسطة آن پاسخ گويي به بسياري از سؤالات و ابهامات بشر ممكن مي گردد. فهم يك نظريه جامع ميتواند روش زندگي و چگونگي روابط انسان را با جهان پيرامون خود تعيين كند و البته تغيير دهد. قبول چنين تئورياي مي تواند بر همة بينش ها و ذهنيات انسان تأثير گذاشته و كلية نظرات و رفتار هاي او را تحت تأثير قرار دهد. كارايي ديگر نظرات كليدي مانند نظرية كوانتوم، نسبيت يا ابر ريسمان ها، محصولاتي عملي است كه بر مبناي آن ها پديد ميآيد. به عبارتي انسان بر اساس اين «دكترين»ها ميتواند ساختارهايي را بوجود آورد كه محصولات آن با ساختار هاي پيشين بسيار متفاوت است. مثلاً راكتورها و سلاح هاي هسته اي بر اساس نظرية نسبيت بوجود آمدند يا اكنون نسل جديدي از كامپيوتر هاي جهش يافته و صنايع فوق مدرن مخابراتي با استناد به نظرية كوانتوم طرح ريزي شده اند. البته ممكن است يك نظريه الزاماً محصولات تكنولوژيك نداشته باشد يا نتوان با نتيجه گيري مستقيم از آن به چنين محصولاتي رسيد. زيرا تعميم پذيري و دامنة پاسخگويي دكترين ها ممكن است بسيار متفاوت باشد. مثلاً يك نظريه فلسفي ممكن است تنها به تفكرات فلسفي محدود شود و البته ممكن است يك نظرية فلسفي چنان قابل تعميم باشد كه همة ابعاد زندگي انسان را از سيستم حكومتي و شيوة حكومت داري گرفته تا جزيي ترين مسائل زندگي شخصي تعيين نمايد. بعضي از تئوري هاي سياسي يا معنوي داراي چنين ويژگي فراگيري بوده اند. تئوري هايي مانند كاپيتاليسم، فاشيسم، كمونيسم و ليبراليسم. بعضي از دكترين ها هم با هدفي بسيار محدود و در زاويه ايي از زندگي داراي كاربرد ميباشند مثلاً انواعي از دكترينهاي نظامي يا روابط بين الملل يا غيره. اما تئوري هماهنگي. اين يكي از كليديترين نظريه هاي بنيادي مطرح شده در زمان ما ميباشد. علاوه بر اين تئوري كليدي، نظريه هاي اساسي ديگري نيز توسط طراح اين نظريه مطرح شده است كه از جمله ميتوان به تئوريها و دكترينهاييمانند مهار، هم سويي، ارتباط متقابل، شعور عامل، الگو هاي بنيادي ( نرم افزار هاي آفرينش )، شاهد فعال و نگاه خلاق را نام برد. اين نظريات كاربرد هاي بسيار وسيعي در تبيين شرايط و وضعيت هاي مختلف زندگي انسان داشته و هر يك از آن ها مانند كتابي زنده و گويا براي حل مسائل انسان عمل مي كنند. از هر يك از نظريات كليدي ميتوان صدها محصول و روش رفتاري، ذهني، ارتباطي و نيز دهها شيوه هدف يابي و تحقق موفقيت استخراج كرد. بعضي از اين تئوريها طيف تاثيرگذاري بسيار وسيع تري دارند و در همه ابعاد و اجزاي زندگي داراي كارايي و پاسخگويي هستند. تئوري هماهنگي از جمله اين دكترين هاست. بر اساس نظريه هماهنگي ميتوان «پاسخي هماهنگ» را براي همة مسائل بشر معلوم كرد. مطابق اين نظريه، هماهنگي، يكي از اصليترين قوانين طبيعت و كائنات مي باشد و از مهم ترين عوامل موفقيت در هر كاري محسوب مي شود. بنابراين رعايت هماهنگي در تصميم گيريها و امور مختلف، به هماهنگ زيستي با جهان منجر شده و موفقيت انسان، در امور مختلف، از همين نگاه، معنا مييابد. در واقع نظرية هماهنگي داراي چند حلقة به ظاهر مستقل است كه از بهم پيوستن اين حلقهها، حلقه اي بزرگ به نام هماهنگي بوجود ميآيد. مطابق اين دكترين نمي توان بطور قطعي و مطلق براي كسي تعيين برنامه كرد. «چيزي كه ممكن است براي يكي خوب باشد، براي ديگري ممكن است بد باشد» زيرا انسان ها (و كلاً موجودات) تحت تأثير شرايط زماني و مكاني قرار دارند. همچنين «چيزي كه ممكن است امروز و در اينجا بد باشد چه بسا فردا يا در جاي ديگر خوب باشد» (1) طبق دكترين هماهنگي نمي توان بطور قطع برنامة ثابتي را به زندگي يك شخص (…) تحميل كرد بلكه بهترين تصميم گيري براي يك فرد (…) مي بايست متناسب با شرايط او اتخاذ شود و هماهنگ با آن باشد…اگر بخواهيم بر اساس تئوري هماهنگي واكنش نشان دهيم يا تصميم بگيريم نمي توانيم از قبل اين تصميم و واكنش را معلوم كرده باشيم. بلكه «تعيين بهترين واكنش نيازمند هوشياري و هوشمندي بوده و براي يافتن آن ما ناچار به تحقيق و تفكر هستيم». طبق اصل هماهنگي، ممكن است يك روش مديريتي در فلان كشور درست باشد اما درستي و موفقيت آن در كشور مذكور، به معناي تعميم يافتگي موفق آن نيست. در مقياس كوچك تر، ممكن است يك روش زندگي يا اتخاذ تصميمي خاص در همان زماني كه براي يك نفر خوب است براي شخص ديگري خوب نباشد. يا براي همان شخص در زمان و مكان ديگر خوب محسوب نشود. بهترين سيستم مديريتي براي هر ملت هماهنگ ترين سيستم است نه سيستمي كه الزاماً به عنوان بهترين شناخته شده يا حتي به انگيزه خيرخواهي بر آنان تحميل شده است. حكومت هاي دوران باستان، حكومت هاي كليسايي و امپراطوریهاي شرق، و حتي اواخر كمونيسم و ليبراليزم همگي در مقاطعي از زمان و براي مخاطبان خود شايد لازم بوده باشند!! اين به معناي خوب و قابل قبول بودن آنها نيست. براي اينكه معلوم كنيد بهترين شيوة مديريت براي يك مجموعه كدام است اين را نميتوانيد فيالبداهه بگوييد. بلكه بايد بدانيد كه براي كدام مجموعه، با چه شرايط، با چه اهداف و انديشههايي و در چه زماني هماهنگترين شيوة مديريتي كدام است؟ «جواب يك سؤال واحد براي چند نفر (چند سؤال كنندة مختلف) ميتواند متعدد باشد». به عبارتي « چه كسي ميپرسد و در چه شرايطي مي پرسد، تعيين كنندة جواب است. حتي جواب يك سؤال واحد براي يك انسان هم ممكن است در زمانها و مكانهاي مختلف، مختلف باشد. » تئوري بنيادين هماهنگي به ما مي آموزد كه هر كس خودش است و با ديگري متفاوت است. بنابراين آنچه دربارة او درست است ممكن است دربارة ديگري درست نباشد. اين دربارة جوامع و كهكشان ها و كل كائنات هم صادق است. همچنين از آن مي آموزيم كه راز ماندگاري و عبور كردن و موفقيت، هماهنگي است. قوي ترين و موفق ترين موجودات طبيعت، آنهايي هستند كه توانستهاند خود را با شرايط ( و تغيير شرايط ) طبيعت هماهنگ و سازگار كنند. از مهم ترين اصول ماندگاري موجودات طبيعت، از ميكروب ها و الكترون ها تا كهكشان ها و كائنات، هماهنگي است. هر موجودي كه ناهماهنگ با ميدان و شرايط زندگي خود بود، از ادامة حيات باز ماند و ماندگارترين ها، هماهنگ ترين ها بودند. قويترين موجودات ناهماهنگ از بين رفتند و ضعيفترين موجودات هماهنگ، به زندگي خود ادامه دادند.
زمين زنده ماند اما برخي از بزرگترين كهكشانها نابود شدند. دايناسورها فسيل شدند اما حشرات به جا ماندند. سيستم تنفس ماهي هماهنگ با شرايط زير آب است. پرها و ساختار بدن پرندگان متناسب با پرواز است. ساختمان جسمي خزندگان، چهارپايان، كرم ها و حشرات مناسب نوع و شرايط زندگي آنهاست. حيواناتي كه در استوا زندگي ميكنند از هر نظر با شرايط استوا تطبيق يافته اند و آن هايي كه ساكن سرزمين هاي قطبياند نيز همچنين. در طبيعت همه چيز هماهنگ است و همة موجودات طبيعت هم با شرايط و زمان و مكان زندگي خود هماهنگ اند. طبيعيترين انسانها آنهايي هستند كه با شرايط خود هماهنگاند. تمدنها و فرهنگها و مكتبهاي ناهماهنگ مُردند زيرا ناهماهنگ بودند. و آنها كه ماندند و زنده ماندند، هماهنگ بودند و با تغيير شرايط هماهنگ شدند. به عكس، هر موجودي كه نتوانسته است خود را با طبيعت و روند تغييرات آن هماهنگ سازد محكوم به شكست و نابودي بوده است. اين دربارة نسل انسانها، تمدنها و فرهنگها و حكومتهاي مختلف هم صادق است. همة جهان و تمام زندگي مانند يك حركت موزون عظيم و جمعي است. هركس به شيوة خود حركت ميكند اما همه هماهنگاند. آهنگ يكيست و حركت دهنده هم يكيست اما هر كسي آهنگ را آنطور مي شنود كه قادر به دريافت آن است. در اين حركت بزرگ موزون هر كسي كه ناموزون ظاهر شود و وزن آهنگ غالب و يگانه را رعايت نكند، محكوم و مطرود خواهد شد. جنبندگان بي شمارند پس آواهاي دريافت شده و شيوه هاي حركت موزون هم بيشماراند اما همه آنها بايد هماهنگ باشند تا محسوب شوند؛ هماهنگ با آوايي كه مي شنوند؛ هماهنگ با شرايط خود و هماهنگ با آن «يكي». انسان توانست خود را با بسياري از شرايط تطبيق دهد و آموخت تا در ميدان هاي مختلف زندگي، متناسب رفتار كند اما حيوانات و گياهان قادر به اين كار نبودند و تنها در ميدان زيستي خود هماهنگ رفتار مي كردند بنابراين انسان به سرور و پادشاه موجودات طبيعت، تبديل شد. در ميان انسانها نيز پادشاه حقيقي از همة آن ديگران، هماهنگ تر و همسوتر است… با تبيين نظرية هماهنگي در ابعاد مختلف زندگي انسان، خود بخود دچار تحول عميق و موضع گيري چرخشي مي شويم البته در همة جوانب زندگي. مطابق دكترين هماهنگي، بهترين تغذيه، تغذية هماهنگ است بنابراين هيچ يك از رژيمهاي غذايي خاص، داراي ارزش و ارجحيت مطلق نسبت با ساير رژيمها نيست. ممكن است رژيم لبنيات صرف، براي عده اي مناسب باشد اما اين رژيم براي جمعيتي ديگر نامناسب و مضر به حساب آيد. همچنين بهترين شغل، هماهنگ ترين شغل است. بهترين ازدواج، هماهنگ ترين ازدواج است.
دربارة بهترين شيوة تفكر، بهترين روش مبارزه، بهترين روابط، بهترين هدف و بهترين مشغوليت هم به همين شكل مي توان قضاوت كرد. به طور كلي بهترين شيوة زندگي، هماهنگ زيستي است. تئوری هماهنگي در عين ساده بودن داراي سطوح بسيار ژرف و دامنة تعميم پذيري بسيار وسيع است. اشاره هايي كه گذشت، في الواقع نگاهي شتابزده و نسبتاً سطحي به نظرية هماهنگي است كه البته همين نگاه هم عمدتاً برداشت ها و يادداشتهايي نقل به مضمون از درس هاي هماهنگي در دورة الفباي علوم باطني بوده است. قطعاً براي باز كردن ابعاد اين نظريه، مؤلفه هاي آن، پيوند ها و نتايج آن، آنچه گفته شد، حداكثر در حد فتحالباب ميتواند باشد و نه بيشتر. اما در پايان همين فتحالباب بهتر است اين نكته را ناگفته نگذارم كه يكي از اصلي ترين مؤلفه هاي هماهنگي و هماهنگ زيستي نرمي و انعطاف پذيري است و در نقطة مقابل؛ خودبيني و خود محوري يكي از اركان اصلي ناهماهنگي محسوب مي شود. همچنين لازم است اين مطلب واضح را هم تأكيد كنم كه بنده (نويسنده اين سطور) هيچ نقش خاصي در ارائه نظريه هماهنگي نداشتهام و اين نظريه مربوط به استاد بنده است كه آن را از دنباله كتاب تعاليم حق كه هنوز به انتشار نرسيده اقتباس و بازنويسي كردم.
مولف: پِريا (شباب حسامي)؛ با نظر و راهبرد ايليا «ميم» و انعكاس ديدگاه ايشان
تحليلي بر مبناي نظريه «موت اختياري و مرگ هاي مکرر»
در کلام خداوند به وعدة قيامت و بهپا خواستن مردگان از قبر بارها اشاره شده است. اين مربوط به اديان مختلف است اما واضحترين و شفافترين شکل آن در قرآن وجود دارد. وعدههاي مشابه بهپا خواستن مردگان هم نظير زنده بودن شهدا و زنده بودن دانايان (حتي وقتي که ظاهراً ميميرند) وجود دارد که در بعضي از آيات الهي ديده ميشود. گفته ميشود که در زمان انقلاب جهاني و ظهور ناجيان الهي، بعضي از مردگان که از ياران ناجيان الهي محسوب ميشوند، از قبر خود برميخيزند و به سروران خود ملحق ميشوند. يا اينکه مسيح(ع) مردهاي را که بدن او فاسد شده بود و روزها از مرگ او ميگذشت دوباره زنده کرد. آيا ميتوان با استناد به علوم مدرن يا کهن از اين وعدهها و واقعيتهاي معنوي دفاع کرد يا آنها را از اين طريق توضيح داد. کمي جلوتر برويم و ببينيم چه ميشود.
انسان ميتواند تقريباً بميرد و دوباره زنده شود. نمونههاي تجربي متعددي براين واقعيت صحه ميگذارند. بعضي از اين نمونهها را ميتوان در تاريخ يافت و بعضي را با چراغ علمِ مدرن ميشود جستجو و پيدا کرد: در مکتبهاي سرّي باطني روشي بهنام مرگ اختياري يا تخلية روح وجود دارد که از طريق آن فرد ميتواند موقتاً جسم خود را از روح تخليه کرده و ظاهراً بميرد. روش مرگ اختياري که در اين زمان هم توسط بعضي از کارورزان ماهر و حرفهاي باطني، گاهاً انجام ميشود شيوهايست که بسياري از بزرگان باطني، در دورههاي مختلف از آن استفاده کردهاند. از آنجا که در موضوع مرگ اختياري اين امکان وجود دارد که فرد با رعايت حدود و شرايط حساسي که اين روش دارد، آنرا چندين بار هم تکرار کند بههمين دليل به آن «مرگ مکرر» هم ميگويند. مرگ مکرر به اين معناست که انسان ميتواند چندين بار بميرد و زنده شود. قبل از آشنايي با پديدة مرگ مکرر بهتر است نگاهي به مکانيزم باطني مرگ بياندازيم. از ديدگاه باطني مرگ به معناي خروج دائمي روح از بدن است. خواب هم معناي خروج روح از بدن را ميدهد اما با اين تفاوت که اين خروج و جدايي از جسم، موقتي است. بهعبارتي وقتي کالبد انرژيايي (کالبد روحي؛ کالبد سماوي) از بدن خارج ميشود، اين کالبد، از طريق ريسماني که معروف به ريسمان نقرهاي است ارتباط خود را با جسم حفظ ميکند. نقطة پيوند اين ريسمان نقرهاي به بدن، حدود ناف انسان است. در حالت خواب، حتي سنگينترين خوابها؛ و مواردي مانند وضعيت اغما و کما، با وجود آنکه روح از بدن خارج شده است اما بهواسطة ريسمان نقرهاي به بدن اتصال دارد ولي در وضعيت مرگ واقعي و برگشتناپذير، اين ريسمان پاره شده و رابطة روح با بدن قطع ميشود. از ديدگاه باطني پاره شدن ريسمان نقرهاي نشانهاي کافي براي مرگ انسان است. ريسمان نقرهاي چيزي مشابه ريسمان جفت است که بين جنين و مادر وجود دارد. اگر اين ريسمان نابهنگام پاره شود جنين ميميرد. در اين مثال قرينهاي ميتوانيم جنين را معادل جسم و مادر را معادل روح بگيريم. در پديدة مرگهاي اختياري انسان دچار مرگ واقعي بهمعناي قطع کامل ارتباط بين جسم و و روح و پاره شدن ريسمان پيونددهنده نميشود. بلکه منظور از مرگهاي تجديدشونده نوعي از خواب بسيار سنگين است که تفاوتهاي ظاهري آن با مرگ بسيار ناچيز بوده و شباهت چنداني به وضعيت زنده بودن و بيداري انسان ندارد. گزارشهاي تاريخي دربارة عدهاي از اساتيد علوم اسراري وجود دارد که بيان ميکند اين افراد براي تأمين قصدهاي خود از روش مرگ اختياري استفاده کردهاند. بعضي از آنها پس از دهها يا صدها سال تجربة آگاهانة مرگ، دوباره به جسم بازگشته و زنده شدهاند. در قرآن و کتب اديان ديگر هم مثالهاي متعددي براي اين موضوع وجود دارد. يک نمونه از آن، اصحاب کهف است. آنها، چندين قرن به خواب مرگ فرو رفتند و هنگامي که از خوابِ مرگ خارج شدند، با آنکه گمان ميکردند که شايد، چند ساعتي خوابيده باشند اما متوجه شدند که چند صد سال در زمان جلو رفتهاند و از زمان خود، فاصله گرفتهاند. يا آن پيامبري که خداوند او را به همراه الاغش در خواب مرگ فرو برد و پس از صد سال او را از تجربة مرگ بيرون آورد و از او پرسيد چقدر خوابيدي و او گمان کرد که چند ساعت يا حداکثر يک روز را در خواب بوده آنگاه خداوند به او فرمود که او صد سال پيش مرده و اکنون دوباره زنده شده. در اين صد سال جسم آن پيامبر دچار فرسايش شد و به اسکلت مبدل گشت اما وقتي خداوند دوباره او را از خواب مرگ به اين دنيا بازگرداند جسم آن نبي دوباره برقرار شد. وقتي آن پيامبر دوباره زنده شد، دنبال الاغاش گشت اما آن را پيدا نکرد خداوند به او اشاره کرد تا به استخوانهايي توجه کند که کنار آن پيامبر و روي زمين قرار داشت. اينها، استخوانهاي پوسيده شدة يک الاغ بودند. خداوند دوباره الاغ را زنده کرد و جسم الاغ دوباره برپا شد و پيامبر شاهد اين زنده شدن و جسميت بخشيدن بود.
اما مرگهاي مکرر هميشه با از دست دادن جسم همراه نيستند. در سطوح بالاي تعليمات اسراري يکي از سنتهاي نادر در آيينهاي باطني اين است که بعضي از معلمان اسرار بنابر ضرورت، قصدها و وظايف خود تصميم ميگيرند که در زمانهاي آينده دوباره زنده شوند و کار خود را به انجام برسانند. در اين روش آنها اغلب نقاطي را در بعضي از کوههاي خاص پيدا ميکنند و خود را در آن نقطه محبوس ميکنند و در آنجا ظاهراً ميميرند. طبق اين سنت عجيب، گاهي هم خود را در زمين مدفون ميکنند و اين دفن، عموماً تا زير گردن است. گفته ميشود در هيماليا تعدادي از اين معلمان نوحآسا وجود دارند که قرنهاست در آنجا هستند و گاهي، بيدار ميشوند و به ميان مردم ميآيند. يهوديان از قبر حضرت موسي(ع) خبر ندارند چون مطابق کتاب مقدس حضرت موسي را خداوند تشييع کرده است. بههمين دليل بعضي از آنها معتقد هستند که در آخر زمان، موسي دوباره از خواب برميخيزد و اينبار با نام جديد خود يعني مسيا (ماشيح) ظاهر ميشود. آيا ممکن است موسي(ع) هم از جملة اين مردان جاودان باشد. شايد همين موضوع يکي از دلايل مخفي تقدس برخي از کوهها در مناطق مختلف جهان و بهويژه در هند و کشمير و تبت است. همين عقيده در اسلام و مسيحيت و هندوئيسم هم به شکلهاي کاملاً مشابه وجود دارد. بيشتر مسيحيان معتقدند که عيسي مسيح(ع) نمرده است بلکه او در طول قرنهاي متمادي حيات خود را حفظ کرده و هم اکنون هم زنده است و البته گاهي يا در مقاطعي خود را نشان ميدهد. شيعيان از مهدي موعود(ع) روايتي مشابه همين را دارند و اين روايت در فضاي دروني بيشتر اديان قابل شنيدن است. سنت سري موت اختياري و مرگ در ميان تولتکهاي آمريکاي جنوبي هم رواج داشته است. توضيحاتي عملي از چگونگي اجراي اين فن سحرانگيز در بعضي از تعليمات تولتک يافت ميشود.
اخيراً باستانشناسان در صحراي پرو، اسکلتهايي را پيدا کردند که از قرنها پيش به حالت نشسته قرار داشتهاند. بسياري از اين اسکلتها در همين زمان کنوني هم در صحراي پرو وجود دارند. دانشمندان اين اسکلتها را به افراد شاخصي از قوم اينکا نسبت ميدهند. اينها در زمين دفن نشدهاند بلکه قرنها و حتي شايد چند هزار سال است که در مقابل نور خورشيد و در معرض طوفانها و فرسايشهاي مختلف قرار داشتهاند. عجيب اينکه، اين اسکلتها هنوز و بعد از گذشت قرنها در همان وضعيت قرار دارند. آيا آنها در نوعي مراقبه قرار دارند که نيروي ميدان ناشي از آن ميتواند از آنها محافظت کند. يا جواب در محل استقرار فيزيکي و فرم استقرار آنهاست. مشابه اين موضوع اما به شيوة ديگر را ميتوان در اهرام فراعنة مصر جستجو کرد.
وقتي که باستانشناسان موفق به گشودن مقبرة يکي از فراعنة مصر شدند، جنازة او را کاملاً سالم يافتند طوري که انگار به تازگي مرده است. بعداً و ضمن تحقيقات مفصل آنها متوجه شدند که محل استقرار جنازه، راز سالم ماندن جنازه است و اين بهدليل ايجاد يک ميدان انرژي نگهدارنده از طريق هرم و متکي به تناسب ابعاد هرم است. اما آيا فرعون قصد داشته است بعد از مدتي دوباره از خواب برخيزد؟ آيا ممکن است باستانشناسان با جابجايي و تغيير شرايط اسکلتها در صحراي پرو، جنازة فراعنه در اهرام مصر و نيز با جابجايي ديگر موارد مشابه در غارها و نقاط مشابه در مرگ موقت اين افراد ( اگر قبول کنيم که لااقل برخي از آنها بهطور موقت مردهاند) تأثير گذاشتهاند؟ يکي از توضيحات قانعکننده و قابل قبول عمر چند صدسالة بعضي از انسانهايي که در تاريخ از آنها نام برده شده و منجمله عمر نزديک به هزار سالة نوح(ع) و پدران او همين پديدة موت اختياري و مرگهاي مکرر است. چيزهايي که در کتاب مقدس دربارة نوح ميخوانيم عمدتاً دربارة مدت کوتاهي از زندگي نوح است. به احتمال قوي نوح و پدران او با استفاده از شيوة سرّي مرگ اختياري توانستهاند تا چند قرن عمر کنند. آيا ممکن است در نزديک به هزار سال زندگي نوح هيچ اتفاق قابل توجهي نيفتاده باشد که ذکر آنها در کتاب مقدس توجهبرانگيز باشد يا شايد او بيشتر عمر خود را در خواب مرگآسا گذرانده است و گاه از اين خواب سنگين برخواسته باشد. نوح و پدران او هزاران سال زندگي کردهاند اما شرح وقايع زندگي آنها که در کتاب مقدس آمده آنقدر کوتاه است که ممکن است در يک تا ده سال از زندگي يک انسان امروزي واقع شود. آيا از نظر منطقي عجيب نيست که نوح در سن چهارصد سالگي زن گرفته و صاحب فرزند شده باشد. پس يعني طي چهارصد سال به اين تصميم و امکان نرسيده است…
نمونة معروف و اين زماني مرگهاي اختياري زامبيها هستند که تا کنون دربارة آنها چندين گزارش مفصل هم تهيه شده است و هنوز محققان نتوانستهاند پاسخ اين معما را بيابند. در آفريقا زامبي به کساني گفته ميشود که ميميرند اما پس از مدتي زنده ميشوند و از قبر برميخيزند. بعضي از اين افراد هنوز هم زندهاند و بارها تحت سوالات و آزمايشهاي پژوهندگان قرار گرفتهاند. ظاهراً در آفريقا انگشتشماري از ساحران بزرگ و استثنايي قادرند با افراد کاري کنند که آنها بعد از تجربة مرگ و حتي مدتها پس از مدفون شدن، دوباره زنده شوند و از قبر بيرون بيايند. در يکي از گزارشهاي تصويري و معتبر مربوط به زامبيها، يک زامبي را ديدم که مردم هم محلة او ميگفتند که او هجده سال بعد از قبر خود برخواسته است. در تاريخ هندوستان بعضي از يوگيستهاي بزرگ، خود را در ملاء عام و در حضور شاهدان ظاهراً زنده به گور کرده و پس از مدتها دوباره از قبر برخواستهاند. آخرين نمونة آن مربوط به حدود ده سال پيش بود که در هند اتفاق افتاد. البته آنها با اينکار خود قصد دارند پيامهايي را به مردم جهان برسانند. بعضي از اين بزرگان وعدة زنده شدن خود را حتي به چند قرن بعد موکول ميکنند. بهعنوان مثال ميتوان از مهرباباي ايراني و شيردي باباي هندي که گمان ميرود هر دو نفر از آواتارهاي زمان خود بودهاند، نام برد که وعدة زنده شدن خود را در آيندة دورتري دادهاند. مثلاً مهربابا پيش از مرگ گفته است که ميخواهد هفتصد سال بخوابد و پس از هفتصد سال دوباره از خواب برخيزد و به تعليم خود ادامه دهد. همچنين گفته ميشود که در کوههاي مقدس چين و تبت معدود مرداني با عمر بسيار طولاني وجود دارند. در چين به اين مردان، مردان جاودان ميگويند. در اينجا يکي از سوالات مطرح، اينست که افرادي که جسم مادي خود را از دست دادهاند چگونه ميتوانند دوباره واجد همان جسم قبل شوند؟ در علوم باطني اين موضوع با توجه به قدرت خلاقه و سازمان دهندة کالبد سماوي توضيح داده ميشود. کالبد انرژيايي انسان قادر است جسم را دوباره بازسازي کند اين بازسازي از طريق تکثير پرحجم و سريع تنها يک سلول يا حتي يک ملکول از جسم قبلي انسان قابل انجام است. با توجه به اينکه حتي فسيلهاي چند ميليون ساله هم داراي ملکولهايي از جسم اولية خود هستند و ميلياردها عدد از اين ملکولها در استخوان و اسکلت آنها وجود دارند، در صورتيکه رابطة روح با جسم قطع نشود و اين رابطه از طريق کالبد انرژيايي و ريسمان اتصال دهنده (طناب نقرهاي) حفظ شود امکان احياء دوبارة جسمي که هزاران سال پيش هم مرده است (از ديدگاه علوم روحي و واقعيتهاي کالبد سماوي و ذهن انرژيک) کاملاً عملي است. چگونگي اين اتفاق موضوع پيچيدهايست که توضيح آن لازم به نظر نميرسد. اما حتي فيزيکدانان مدرن هم اين فرضيه را بيان کردهاند که امکان بازسازي جسم انسان تنها با وجود يکي از ملکولهاي بدن او، بر اساس تئوريهاي فيزيک مدرن و بهويژه اصل هولوگرام ( که همة کل را در يک جز از کل ميداند) امکانپذيرست. اين اتفاق عجيبي نيست. همانطور که تمام جسم انسان و ميلياردها ميليارد سلول بدن او و نظام پيچيدة جسماني او همگي از يک سلول بوجود آمده است چرا وقوع دوبارة اين بازسازي عجيب باشد. چگونه و با کدام قدرت سازماندهنده و راهبردي در مراحل جنيني، يک سلول به ميلياردها سلول سازمان يافتةبيهمتا تبديل ميشود. اين اتفاق از همان اولين لحظة شکلگيري انسان از طريق روح عملي ميگردد و ماداميکه اين روح وجود دارد ميتواند دوباره جسم خود را بسازد و خود را در قالب جسم متجلي كند.
موضوع مرگهاي مکرر را ميتوان در طبيعت هم به سادگي رديابي کرد. بسياري از گياهان و درختان در فصل زمستان ميميرند و دوباره در فصل بهار زنده ميشوند و اين جريان مرگ و تولد مکرر غالباً تا پايان عمر گياهان ادامه دارد.
خرسها و بسياري از خزندگان در طول سرما و يخبندان زمستان، به خواب زمستاني که علائم آن بيشباهت به مرگ نيست فرو ميروند و پس از پايان خواب زمستاني دوباره زندگي معمول خود را از سر ميگيرند. آيا وجود چنين روندي در طبيعت نميتواند حامل پيامي مبني بر روش مخصوصي از زيستن باشد؟ مرگها و تولدهاي پيدرپي. اين اتفاق طببيعي حتي دربارة وضعيت طبيعي انسان هم صادق است. بعضي از مراحل خواب شباهت زيادي به مرگ دارد از جمله وضعيتي از خوابيدن که دلتا ناميده ميشود. در خواب دلتا که تقريباً همة انسانها آن را هنگام خواب طبيعي تجربه ميکنند وضعيت انسان تا حدي شبيه به انسان مرده ميشود. بيدليل نيست که از قديم گفتهاند خواب برادر مرگ است. در واقعيت امر، انسان، قبل از هر خواب واقعي، تقريباً ميميرد و بعد از هر بار خوابيدن دوباره زنده ميشود. منتهي اين موضوع تفاوتهاي قابل توجهي با وضعيت مرگ اختياري و تخلية روح دارد.
دانشمندان و محققان علوم پزشکي و زيستشناسي در حال مطالعة روشي براي افزايش طول عمر هستند که تا حدي به شيوة سرّي مرگ مکرر شباهت دارد. مبناي اين روش نگهداري انسان در درجة برودت بالا و به نوعي، خوابيدن در انجماد است. آنها ميگويند احتمالاً ميتوانيم انسان را با نگهداري در درجة معيني از انجماد تا مدتهاي بسيار طولاني زنده نگهداريم. البته در طول مدت انجماد، انسان در حالتي شبيه به مرگ قرار ميگيرد و محققان هرگاه که بخواهند (حتي بعد از سالهاي طولاني و شايد قرنها) اين موجود منجمد را از حالت انجماد خارج کرده و به زندگي باز ميگردانند. بعضي از مشاهدات علمي ديگر هم مؤيد همين واقعيت است مثلاً دانشمندان اخيراً در يخهاي منجمد مريخ باکتريهايي پيدا کردند که قادر بودند پس از گذشت ميليونها سال، بهدليل دماي بالاي محيط زنده (و البته غير فعال) بمانند…
يکي از سوالات ديگري که پيش ميآيد اين است که با وجود واقعيت مرگهاي مکرر پس چرا عمر انسان جاودانه نيست. پاسخ اين است که ظرفيت جسمي و رواني انسان محدود است و ميزان احياپذيري و تولد مجدد جسم و روان انسان محدود است. مثل يک باطري که تخليه و شارژ ميشود و از عمر مفيد آن کاسته ميشود. باطري را نميتوانيد تا ابد و بهطور نامحدود شارژ و تخليه کنيد چون ظرفيتها و ويژگيهاي فيزيکي آن، چنين امکاني را در اختيار شما نميگذارد. جسم انسان هم بههمين صورت است. ظرفيتاش براي تولدها و مرگهاي مکرر کاملاً محدود است. بنابراين کساني که از روش مرگ اختياري استفاده کردهاند همواره با چنين محدوديتي مواجه بودهاند. ولي نبايد فراموش کرد که هدف آنها از چنين کاري، نيازي به تکرار بيش از حد اين تجربه نداشته است. حالا ببينيم پيام چنين تجربهاي چيست؟ اين نشانهها و پديدهها چه حرفهايي را به ما ميگويند؟
از واقعيت مرگهاي مکرر ميتوان نتيجه گرفت که ممکن است مردان جاودان و ناجيان غايب که دربارة آنها گفته ميشود هنوز زندهاند، در حالت مرگ اختياري باشند و هرگاه که لازم شود، زنده شوند و با جسم خود حضور فيزيکي يابند…
از واقعيت مرگهاي مکرر نتايج زيادي حاصل ميشود و نيز اينکه چنين پديدهاي خودش گواهي است بر حقانيت قيامت و روزي که مردگان از قبر بر ميخيزند و به پاسخگويي فراخوانده ميشوند. و نيز زمانيکه انقلاب جهاني همانند زلزلهاي بزرگ زمين و آبها و آسمان را احاطه ميکند و ناجيان الهي و روحيافتگان حجابهاي خود را کنار ميزنند و آشکار و بيپرده حضور با عظمت و پرجلال خدا را در جهان اعلام ميکنند و مؤمنيني که سالهاست در قبرها خوابيدهاند با صداي آنها از قبر برخواسته و براي خدمتگزاري در حکومت جهاني خدا که بر زمين و آسمان است، حاضر ميشوند. مرگ اختياري پيامهاي زيادي دارد.
مولف: پِريا (شباب حسامي)؛ با نظر و راهبرد ايليا «ميم» و انعكاس ديدگاه ايشان
پينوشت:
1 – طبق تحقيقات ليال واتسن
درباره تفکر متعالی
تفكر متعالى رو به بالاست. جهتش صعود است. براساس حضور الهى و براى آن است و نه در جهت تخريب بالا و آنچه در بالا و از بالاست. حقايق بالايى و باطنى و غيب را مىپذيرد و براى انكار آن نمىكوشد بلكه به پذيرش آن سعى دارد.
اين (تفكر متعالى) مى گويد تفكر به تنهايى يكى از راههاست و آن مى گويد همه راهها تفكر است.
اين تفكر را نوعى هنر مىداند و آن هنر را نوعى تفكر. اين نرم است، انعطاف پذير است و رقصندگى؛ مبارزه اى عاشقانه است و كامل انديشى هنرمندانه.
آن در تلاش است تا به نيازهاى نفسانى انسان پاسخ دهد و اين مى كوشد تا پاسخگوى نفس نيازها باشد.
اين باطنگراست. به اسرار مى رود و حقيقت ناشناختنى را مى جويد و آن ظاهرگراست، فعاليتش در جهت اسرارزدايى و انكار حقيقت ناشناختنى است. آن در جستجوى واقعيتهاست نه حقيقت زنده و حاضر.
اين به ظاهر و باطن توجه دارد و اگر باطن گراست ظاهرگرا نيز هست و آن متوجه ظاهر است و اگر به ظاهر باطن گراست، درواقع به باطن ظاهرگراست.
بنياد اين، ايمان (هستى) بى نهايت است و آن نمى تواند قائل به بى نهايت باشد چون بى نهايت هر چيزى را در خود مى بلعد حتى آن را.
اين مى گويد دانستن پرخطر است و آن مى گويد دانستگى خوشبختى است. اين مى گويد تفكر لازم است اما كافى نيست و آن مى گويد تفكر شرط لازم و كافى است.
اين مى گويد با تفكر بعضى از مسائل را مى توان حل كرد و از بعضى حوزه ها عبور كرد و آن مى گويد تفكر حلال همه مسائل است و با آن گذر كامل شدنى است.
اين مى گويد اصل، روح تفكر است و آن مى گويد مهارت در تفكر.
اين انسان را هستى شكل پذير و تبديل شدنى مىداند و آن شبيه به يك ماشين انسان را مى نگرد.
آن بر حافظه تأكيد مى كند و بزرگ ساختن انبارها لكن تأكيد اين بر كشف است كه ندانى تا كشف نكنى.
اين مى گويد هدف حل مسائل نيست و آن مهمترين چيز را حل مسائل مى داند.
در اين اخلاق از اركان تفكر است و آن علم اخلاق را چيزى جداگانه و گاه بى ارتباط مى پندارد.
اين بر كامل انديشى تأكيد دارد و آن بر انديشه. پس اين توصيه مى كند كه قضاوت زود است، دير بايد به قضاوت نشست و اگر بايد پس به نرمى و آهستگى شايسته است و آن فرياد مى زند قضاوت؛ قضاوت پى در پى را مى خواهد، هر لحظه، اگر نه، عقب مانده اى.
اين معلم را براى آموختن حياتى مى داند و آن اعتقاد دارد كه مهم، مواد آموزش است و آموزگار ضرورى نيست.
اين تفكر را مهم نمى داند، عشق را و معشوق و معبود را مهم دانسته و تفكر را يكى از راههاى عشق ورزى و عشقبازى با معبود؛ و براى آن، اين حرفها مضحك و خرافات و بى اعتبار است.
اين مى گويد تفكر يكى از قواى روح است و آن روح را نپذيرفته و تفكر را اساسى ترين و برترين قابليت انسان مى داند.
اين تفكر را عنصرى از راه تعالى مى داند و آن كل راه تعالى.
اين آميخته به ايمان است و آن ايمان را ضد تفكر مى داند و بر دورى از آن تأكيد مى كند.
اين زنده است چون از روحِ زنده است و در جهت قصدهاى او، و آن مرده است چون قائل به روح زنده نيست.
آن نزديك بين و جزءنگر است پس خودبينى حاكم بر آن، اجتناب ناپذير است.
آن به دنبال راحتى نفس بشر است و اين به راحتى روح مى انديشد.
آن خواهان گسترش گفتگوها و حرفهاست و اين درصدد پايان گفتگوها و جهش از حرفها. پس اين به سكوت مى رود و آن به گفتگوى بيشتر.
آن مى گويد زنده باد من و اين مى گويد زنده باد او در من و در همه.
آن مى گويد بايد بر همه چيز حاكم شود و اين مى گويد بايد به حاكم همه چيز تسليم شد.
…
برگرفته از کتاب تعالیم حق (الاهیسم – جلد دوم) – اثر ایلیا میم
بازگشت به خدا
(قسمت اول)
گفت و شنودي با ايليا «ميم» رام الله (پياده شده از فيلم)[1]
1. خداوند چطور موجودي است؟
خداوند يگانه آنقدر بزرگ است كه اگر چشم تو به اندازۀ همۀ آسمانها باشد تنها ذرهاي از آن را ميتواني ببيني. خداوند يكيست و جز او نيست. اما خداي تو شبيه خود توست[2]. چون هر كسي شبيه خدايي است كه ميپرستد. ميفرمايد من براي تو همانم كه دربارهام ميانديشي. اگر تو خوبي معلوم است خدايي كه ميپرستي خوب است، اگر مهربان و بخشندهاي پس معلوم است خداي تو هم مهربان و بخشنده است. خداي تو براي تو همانطور است كه او را ميبيني. همانطور آشكار ميشود كه انتظارش را داري. و اگر ميخواهي ببيني كه چطور آن را ديدهاي، ببين چطور به تجربهات آمده و چطور بر تو آشكار شده است…
2. خدا در چه حالتي است؟
آيا چشم ميتواند بدون سطحي انعكاس دهنده، خود را تماشا كند؟ آيا يك دست به تنهايي ميتواند خود را بشويد؟ ما هم نميتوانيم واقعاً حرفي در اين باره بزنيم… او مثل چشمي است كه بي آنكه نگاه كند ميبيند و بي آنكه گوش كند ميشنود. كسي كه ميبيند اما ديده نميشود. آشكار ميشود اما شناخته نميشود. فاصلۀ بين صدا و كلمات و بين نگاه و نگاه كننده، مفهوم عجيبي است…[3]
3. به نظر شما چطور بايد مردم را به خدا دعوت كرد؟
اگر تو خودت جذاب باشي، پيام تو هم جذاب خواهد بود. و اگر انديشههاي آسماني و الهي واقعاً در تو زنده باشند و به جريان بيفتند تو از جذابيت الهي برخوردار ميشوي. در اين صورت دعوت تو اثر گذار است و پيام تو در روح مخاطبات نفوذ ميكند. اگر تو بداني چه ميگويي، ديگري هم خودبخود به فهم آنچه تو ميداني نزديك خواهد شد اما اگر شعارهاي توخالي بدهي، ديگري خيلي زود ميبيند كه تو خودت هم آنرا نداري. وقتي چيزي را داري ميتواني آن را به ديگري هم بدهي يا لااقل ديگري را در معرض آن قرار دهي و اگر نداشته باشي تلاش تو بي فايده است. پس براي اينكه دعوت تو اثرگذار باشد، ابتدا خودت خدا را داشته باش و از او برخوردار شو. تا آتش نگيري نميتواني بسوزاني. پس آن آتش را تجربه كن تا امكان ذوب كردن يخها و انجماد اذهان ديگر را هم داشته باشي. براي اينكه كسي را به خدا بازگرداني، كافي است كه بتواني ذرهاي پلكهايش را از هم باز كني. اگر يك شعاع نوراني از اين روزنه وارد شود، چشم به دنبال نور بيشتر خواهد بود.
4. استاد، اينها كه كار ما نيست. يك نفر مثل من اگر ميتوانستم اين كارها را بكنم كه خيلي خوب بود. آيا كارهاي آسانتري نميشود كرد؟
آسانترين آن همان بود كه گفتم. اما راههاي دعوت به خدا خيلي بيشتر از اينهاست. اول اينكه كارهاي تكراري نكن. سعي نكن مثل چند هزارسال يا چند قرن پيش استدلالهاي فلسفي و تكراري كني كه اثبات كني خدا هست يا نيست. در دنياي جديد از حرفهاي كهنه استفاده نكن اما شيوههاي كهن را بكار ببند. سعي نكن كسي را وادار كني كه خدا را بخواهد چون همه ی انسانها عاشق خدا هستند و لحظه به لحظه در جستجوي او، سعي كن به طريقي به او بفهماني كه معناي آنچه ميخواهد چيست. اگر لذت ميخواهد سرچشمه ی آن كدام است. اگر عاشق كسي شده و او را ميخواهد، اين فرصت خوبي است كه رابطه ی بين خودش و خدايش را درك كند…
ما وقتي خدا را در زندگي گم ميكنيم كه فكر ميكنيم چند راه داريم اما واقعيت اين است كه ما يك راه بيشتر نداريم. راه زندگي يكيست و آن خداست.
بعد به وضعيت و شرايط مخاطبات توجه كن. اگر شيفته و غرق در آرزوهاست، پيوند او به خدا از اين طريق ميسر است كه او متوجه شود كه خداوند محل تحقق همه ی آرزوها و شاه كليد همه ی درهاي بسته است. زبان علمي يا فلسفي يا عرفاني براي چنين فردي نامفهوم است. بايد با او به زبان آرزوها حرف زد. او بايد خدا را از زاويه ی قدرت و اقتدار دعاها بشناسد. دعا زاويه ی خوبي براي دوختن او به خداست.
اگر وجه غالب زندگي او دورانديشي است پس او را با جهانهاي ديگر، با قيامت و با پادشاه جهانهاي ديگر، با مالك قيامت آشنا كن. اما عموماً دعوت غيرمستقيم و نامحسوس بر دعوت مستقيم ارجحيت دارد…
وقتي ديدي طرف مقابل تو اهل لجاجت و مبارزه است، از قدرت لجاجت او استفاده كن. تو ظاهراً در موضع ضد قرار بگير تا او تو را به سمت خدا ببرد.
اگر اهل ارتباط و موجودي ارتباطي است او را از سير ارتباطي پيش ببر. مناجات و راز و نياز. توكل و ثنا و ستايش.
اما يكي از بهترين شيوهها و شايد بهترين آن، طريق عشق الهي و زبان و روش عشق است. با استفاده از بسم الله الرحمن الرحيم، با استفاده از محبت و بخشش ميتوان همه ی انسانها را به خدا پيوند زد و به خدا بازگرداند.
«هر چه ديگران را به روح خدا نزديك تر كنيد روح خود را به روح خداوند نزديك تر كرده ايد هر چه شناخت آنان را از روح الهي كامل تر كنيد شناخت خودتان كامل تر خواهد شد. مردم را با شناساندن روح خدا بيدار كنيد و خواهيد ديد كه چگونه بر بيداري شما افزوده مي شود و بيداري الهي شما را در بر مي گيرد. آنان را ذره ذره از حضور الهي برخوردار كنيد و مي بينيد كه خداوند حضور خود را به شما مي دهد. به زمين ايمان بدهيد تا از آسمان ايمان بگيريد. به تشنگان آب بدهيد تا آسمان بر شما ببارد. حتي اگر خودتان در خوابيد اما با وجود خواب خود، براي بيداري ديگران تلاش كنيد آنگاه شاهد خواهيد بود كه بيدار كنندة الهي در حال بيدار كردن شماست. براي آنكه خدا را به سوي خود بياوريد ديگران را به سوي خدا ببريد اگر مي خواهيد خدا را پايين بياوريد پس ديگران را در خداوند بالا ببريد… و همة اين ها به آن معناست كه انسان را در روح خداوند به خداوند تسليم كنيد و به خدمتگزاري الهي فراخوانيد.»
5. اگر گوش ندهند؟
گاهي انسان با گوش كردن كارهايي ميتواند بكند كه با حرف زدن نميتواند.
6. مفهوم قرب الهي را چطور بايد توضيح داد؟
آنطور كه شنونده ميفهمد و تجربه ميكند. اگر او تجربهاي از تقوا ندارد از تقوا حرف نزن. اگر معني دزدي و جنايت و فساد را ميداند پس قرب الهي يعني دزدي نكردن و فاسد نشدن. قرب الهي را با عمل به بخشش و مهرباني نشان بده چون اين زبان را همه ميفهمند. بهشت را كه همان نزديكي به خداست از همين راه بايد توضيح داد. بهشت يعني نور و نورانيت، يعني شفا و سلامتي، آزادي حقيقي، نجات، زيبايي و جذابيت، شادي و سرور. بهشت يعني تحقق آرزوهاي حقيقي. يعني قدرت و دانايي و بودن. اگر نزديكي به خدا و بهشت را اينطور بفهماني و با زباني كه مردم آن را حس ميكنند و در درون تجربه ميكنند آنوقت ميبيني كه آنها مشتاق و جوينده ميشوند.
متفکر مشاهده گر
متفكر مشاهده گر در برخورد با چيزها سؤال مي كند يعني چه؟ و مفهوم را مي يابد. و اينگونه جريان شناخت باطني در زندگي اش پديدار می گردد. براي يافتن معنا تلاش می كند آنگاه حتي اگر معنا را پيدا نكند معنا او را مي يابد.
شناخت مانند دانه ايست كه پوست آن صورت است و مغز آن معني. او پوسته را می شكند و مغز را می خورد. به باطن امور توجه می كند و آنرا مي فهمد در اين حال رابطه باطن او با باطن هستي برقرار می شود و جرياني زنده ميان اين دو برقرار می گردد.
با آنچه مواجه می شود گوش می كند، به اعماقش گوش می كند، می فهمد كه چه می خواهد بگويد. به پشت پردههايش نظر می افكند و می بيند او كيست و منظورش چيست؟ به صورتها اكتفا نمی كند و سيرتها را نگاه می كند. از بيرون چيزها می گذرد و به درون چيزها می رود.
اول از مهمترين امور شروع می كند و آنها را به فهم می رساند. از خود و از ضروري ترين ابعاد زندگي اش شروع می كند. از كلام كه اثري تعيينكننده بر سرنوشت دارد. از انديشهها و بينشهاي بنيادي. از عادات و اعمال و روابط. از قالبي كه در آن است و نقشي كه در اجتماع و خانواده به عهده گرفته است. از آنچه در زندگي اش به كرّات تكرار می شود. اول به سراغ تعيينكنندهترين عوامل زندگياش می رود. به اصلها می پردازد و فرعها را كنار می گذارد. به حساس ترين امور توجه می كند و مفهوم آنها را می يابد. اين فهم خودبخود اثر خواهد كرد. شايد به آهستگي اما اثر خواهد كرد. شناخت باطني محصولات فراواني دارد و انسان به اين محصولات شديداً نيازمند است.
او بايد جريان فهميدن و نه صرفاً ناميدن را شروع كند. مهم شروع آن است. اصراري بر اين نيست كه حتماً فهميده شود چون حتي اگر كسي راه را برود و نفهمد كه اين بعيد است، جريان تفكر به حركت خود ادامه می دهد و بالاخره فرد را به معني می رساند. و گاهي اين معناست كه بسوي او می آيد و بر او آشكار می گردد. وقتي آن را فهميد بايد خود را به نرمي با آن متناسب كند. مجبور نمی كند بلكه به نرمي هماهنگ می كند. وقتي متوجه شد، توجه اش را كاملتر می كند. به فهم اش می افزايد تا در موضوع كامل شود. با كامل شدن آن، عبور او به سرعت رخ می دهد و اقتدارش بر آن به اوج می رسد.
تا فهم اش در موضوع كامل نشده، تا روشني بدون ابهام حاصل نشده قضاوت نمی كند و حكم را صادر نمی كند.
و اگر با وجود كامل نشدن معني، مجبور به قضاوت شد، از حكم قطعي می پرهيزد و به شايد چنين باشد يا قوياً چنين است اكتفا می نمايد.
بدي و باطل را به شدت انكار و محكوم می كند و در اين ترديد ندارد اما بياد دارد كه حق و باطل داراي نشانه هايي معلوماند.
قضاوت و صدور حكم، جريان فهم را متوقف می كند پس خوبتر آنكه هنگامي رخ دهد كه دانايي در موضوع، به تناسب شرايط، كامل شده و اگر لزومي به آن نيست چه بهتر كه حتي در چنين شرايطي هم از آن پرهيز می كند.
هوشياري با درد همراه است، درد زايش و تولد و نه مانند رنج پنهاني كه در ناداني و جهل نهفته شده. پس اگر هوشيار می شود درد پنهان اش آشكار می شود و همين درد است كه او را وادار به حركت و تغيير می كند. هوشياري اجازه نمی دهد در خواب و غفلت بميرد بلكه وقتي كه بيدار می شود و درد را حس می كند، فكر درمان او را در برمی گيرد و به سعي نجات وا می دارد. اين فهم پرده را كنار می زند و زشتي ها و بدي ها را نشاناش می دهد. و اگر ديد وضع خيلي خراب است يعني دگرگوني ها آغاز شده. فكر نمی كند كه بد شده است، بلكه بر بدي آگاه شده. اينها بوده حالا بر او آشكار گشته.
سعي می كند بداند اما اصرار نه. و اصرار نمی كند كه در اين زمان حتماً آنچه را كه می خواهد بداند بر او فاش شود. نبايد سخت باشد كه می شكند.
معني لايه لايه است لايههاي نوراني. چون خود معنا نور است. نادر است كه اين نور به يكباره در اوج خود آشكار شود بلكه به تدريج شدت نورانيت را می توان تجربه كرد. پس انتظار ندارد در يك آن، آنچه را كه می خواهد بفهمد.
می گذارد ذهنش در جهت نوريابي فعال باشد. براي اينكار لازم است پيوسته نور را جستجو كرد و آماده آمدنش بود. نمی گذارد ذهنش بخوابد. می تواند آنرا با سؤال هم بيدار نگه دارد.
شايد بعد از مشاهده خود بي اختيار بگويد واي بر من. و اين همان اعتراف است. اگر از آن بيزار باشد و پشيماني و حسرت او را دربرگيرد پس در حال توبه كردن است. و توبه راهيست براي پاك شدن و تطهير گشتن. وقتي عميقاً دانست كه چه می گذرد، در چه وضعي است و كيست، همين دانايي گشاينده است و امكان عبور و خلاصي از اين وضع را فراهم می كند، و او خودبخود به جانب وضع مطلوب پيش می رود. شايد كمي زياد زمان ببرد و شايد زماني كم. اين به اندازه فهم و شدت قصد او وابسته است.
خود رابه زور و فشار مجبور به فهميدن نمی كند بلكه آن فشار و جبر را مشاهده می كند تا از آن بگذرد.
بايد اين تمرين را با حفظ اولويتها با هر چيزي كه با آن مواجه می شود ادامه دهد. بعد از استمرار آن كه به اشباع منجر می شود، اين جريان خودبخود ادامه می يابد. او خودبخود معاني چيزها را می داند و خودبخود باطن امور را می فهمد.
و هر چه ظرفيت او بزرگتر شود، امكان دريافت نور بيشتري فراهم می گردد و به آشكاري آن نور مادر كه سرچشمه همه نورهاست نزديكتر می شود.
و هم آنچه را كه به او گذشته است مرور می كند و معنايش را به نگاه می آورد. مفهوم آنچه امروز و اين هفته و سالها بر او گذشته است را بازمی يابد و روند تخريبها را كاهش می دهد. . .
برگرفته از کتاب تعالیم حق (الاهیسم جلد دوم) – اثر ایلیا میم
مبارزه متفکرانه
هما (هنر مبارزه الهی) – قسمت اول
اگر مجبور به جنگید، با حداکثر هوشیاری و تدبیر بجنگید. پهلوانان و قهرمانان امروز قدرتشان از نوع هوشمندی و اطلاعات است. پس برای نابودی دشمن همه بررسی ها و برنامه ریزی های لازم را انجام بده. در آشفتگي و شتابزدگي واكنش نشان نده اما دشمن را وادار كن در چنين شرايطي عمل كند. صبور باش اما فرصت را هم از دست نده. روشات را هر چه بيشتر بر هوشمندي و تفكر متكي كن تا ابزار فيزيكي. نه قسمت از ده قسمت را به کار تفکری و تعمقی و تدبیرسازی اختصاص بده و همه نتایج تفکر را در یک قسمت آشکار کن. دشمن را زیر نظر بگیر و او را بطور کامل شناسایی کن. همه چیزهای ممکن را درباره او بدان. گذشته و وضعیت کنونی اش را، روابط اش را، نقاط ضعف و قوت اش را، عادات و رفتارهایش را، ویژگی ها و تمایلات و ترس هایش را؛ نه تنها درباره دشمن بلکه درباره وابستگان و دوستان و خانواده دشمن، هر چیزی را که می توانی بدانی، بدان و نیز شناختات را از دشمن و ميدان مبارزه و خودت تجديد و به روز كن. همه عناصر مبارزه را زير نظر داشته باش و هر تغييري را تحليل كن.قبل از به اجرا درآمدن برنامه ها و اعمال تدابیر، نتایج آنها را پیشاپیش ببین. همه احتمالات را درباره دشمن و قدم بعدي او را در نظر بگير و آماده هر واكنشي باش. دوراندیشی کن. احتمالات مختلف و تدابیر خود را بارها مرور کن. بهترین الگوها و روش های برخورد با یان مسئله خاص را از تجارب و توصیه های تاریخی و شیوه های مبارزان استخراج کن و بهترین و موثرترین و متناسب ترین روش را برای مواجهه با آن انتخاب کن. هماهنگترين شيوه مبارزه را انتخاب كن و براي مبارزه از متناسب ترين شيوه تفكر بهره ببر. همه روش های ممکن را مورد بررسی قرار بده، تجزیه کن و آنگاه انتخاب روش نهایی. نقشه بکش، نقشه هایت را هوشمندانه و دوراندیشانه مرور کن و آنها را آنقدر تغییر بده تا به نقشه نهایی دست یابی. نقشه بکش، نقشه بکش، نقشه بکش و آنگاه حمله کن. برای وارد آوردن ضربه از راههای مختلف برای اینکه از هر راه ممکنی به دشمن ضربه بزنی، برای هزار ضربه، نقشه بکش. نقشه های موازی برای ضربه زدن از راههای موازی. برای هزار بار نابودی دشمن منافق نقشه بکش پس اگر صد بار هم منافق موفق شود که از مرگ بگریزد، مرگ نهصد بار دیگر او را در خود خواهد گرفت. چه بهتر که البته از نقاطی به او ضربه بزنی که انتظارش را ندارد. نقشه ها و افکار دشمن را بخوان و تحلیل کن و اگر می دانی دشمن تو را زیر نظر دارد و نقشه های تو را می خواند پس روشها، تاكتيكها و نقشههايت را مكرراً عوض كن.
فرقههای مذهبی و جنبشهای معنوی- گفت و شنودی با ایلیا رام الله
(قسمت اول )
- ضرورت شناخت و بررسی موضوع فرقهها چیست؟
فرقه (خصوصا در زمان حاضر) یک پدیده تعیین کننده اجتماعی است. چون هزاران فرقه در جهان متولد شده و هر روز شاهد تولد فرقههای جدیدی هستیم. بطور مثال در آمریکا بيش از 2500 فرقه رسمی فعالیت دارند و بیش از 5000 فرقه انشعابی و اصلی وجود دارد. در حالیکه در زمانهای گذشته تعداد بسیار کمتری فرقه در کل جهان فعالیت داشته اند. اولین دلیل لزوم بررسی فرقهها این است که فرقه یک پدیده اجتماعی بسیار تعیین کننده در معادلاتی است که بر زندگی و سرنوشت فردي و اجتماعي بشر موثر است.
از دیدگاههای مختلف ضرورتهای گوناگونی برای پرداختن به موضوع فرقه وجود دارد. مثلا وقتی از دیدگاه دین بررسی میکنیم و فرقه را بعنوان انحرافی از اصل دین و تهدیدی بر علیه آن تعریف می کنیم، ضرورتش از این دیدگاه تعریف میشود. از این نگاه فرقه مانند مساله ای است که باید برای حل کردنش نسبت به آن شناخت داشت.
از دیدگاه امنیتی هم، فرقه میتواند یک تهدید امنیتی تلقی شود و در این راستا مورد سوء استفاده آگاهانه یا ناآگاهانه قرار بگیرد و تهدیدات بالقوه ای را فعال کند. همچنین از دیدگاه جامعه شناسی، فرقه میتواند تعادل جامعه را بهم بریزد و میتواند یک ناهنجاری اجتماعی محسوب شود …
تمام اینها به دلیل امکانات بالقوه ایست که در فرقهها وجود دارد. بنابراین می بینیم که از هر دیدگاه حداقل یک ضرورت واضح و روشن وجود دارد که بر آن اساس لازم است که پدیده فرقه بررسی و شناخته شود …
2. شما چه تعریفی از فرقه را قبول دارید یا خودتان به آن استناد میکنید؟
وقتی میخواهیم به سوالی پاسخ دهیم یا چیزی را تعریف کنیم باید ببینیم از چه دیدگاهی میخواهیم آن را تعریف کنیم. باید دقت کنیم که سئوال کننده کیست و به تناسب سئوال کننده پاسخ بدهیم. پاسخها پیامدهایی دارند. از آنجا که این پیامدها میتوانند منفی یا حتی مخرب باشند باید در بیان آن دقت کرد. باید دید که سئوال کننده کیست و چه مقاصدی دارد … جوابی که در این باره باید به اهل موضوع داد فرق دارد با جوابی که به عامه می دهیم و این هر دو متفاوت است مثلاً با جوابی که به یک پلیس داده می شود …
جواب ما جوابی دینامیک است و بستگی دارد به اینکه سئوال کننده کیست و با این جواب میخواهد چکار بکند. آیا سئوال کننده میخواهد به مجموعه ای هجوم ببرد و منتظر یک تعریف است تا از آن برای تحقق خواسته خودش که حمله به دیگران است استفاده کند؟ … بنابراین وقتی میخواهیم چیزی را تعریف کنیم و تعاریف مختلف را در اختیار داریم باید دقت کنیم که در چه شرایطی صحبت میکنیم، پیامدهای احتمالی حرفمان چیست، سئوال کننده با چه انگیزههایی این سئوال را میپرسد … تعریفی که برای یک محقق ارائه میدهیم با تعریفی که برای یک نظامی بیان میکنیم یکی نیستند. این یک وجه موضوع است که در این باره باید به آن توجه داشته باشیم.
اما میتوان برای فرقه یک تعریف علمی ارائه داد، همانطور که برخی از جامعه شناسان این کار را کرده اند. یا میتوان یک تعریف امنیتی و پلیسی، مذهبی، روانشناختی، سیاسی و یا یک تعریف عمل گرا برای فرقه بیان کرد و تعاریفی از زاوایای دیگر.
ولي به نظر ما بهترین تعریفی که میشود ارائه کرد (در این حوزه ای که ما صحبت میکنیم) و در ارتباط با مردم، تعریف کاربردی است. تعریفی که بینش لازم را بدهد و در عین حال تعریفی ملموس و محسوس باشد.
بنابراین در این صحبت آن تعاریف دیگر را در نظر نمیگیریم. مثلا اگر بگوییم که فرقه انشعابی در دین رسمی است که می تواند بموازات دین وجود داشته یا آن را قطع کند، تعریف نسبتا درستی است اما در این صحبت کاربردی ندارد چرا که عمومیت ندارد، اگر چه ممکن است برای کارشناسان ادیان کاربرد داشته باشد. اگر هم بخواهیم در حوزه علوم اجتماعی آن را تعريف کنیم باز هم در یک صحبت عمومی کاربردی ندارد.
به همین دلیل تا اینجا، قبل از جواب ايستاده ایم، چرا که این نکات مهمتر از صرفا طرح یک جواب است. تعریفی که انجام می شود می تواند تعمیمهای خطرناکی داشته باشد. اگر کسی تعریف را نادرست تعمیم بدهد ممکن است خشک و تر را با هم بسوزاند. مثلا تعریفی که سینگر[1] از فرقه بیان کرده حتي اگر هم نخواهد يا غير از اين را بگويد شامل اديان مختلف، حكومتهاي ديني و صدها هزار سازمان و تشكل اجتماعي در سراسر دنيا ميشود. چون همۀ اين اجتماعات يك رهبر ماندگار در رأس خود دارند، مركزيت دارند، اعتقادات ويژۀ خود را دارند و همين اعتقادات را تبليغ ميكنند و ضد آنها را تقبيح ميكنند كه سينگر به آن ميگويد شستشوي مغزي. اكثر آنها ساختار هرميدارند، مخالفت با مركزيت و رهبري در اكثر آنها، به كنار رفتن و كشيده شدن به حاشيهها منجر ميشود، اكثر آنها و شايد نزديك به همه، دشمنان خود را متهم به نفاق و بدي ميكنند، تفكر آزاد و بيان آزاد در اكثر آنها عملاً مردود است … اگر بخواهیم به تعريف ايشان استناد کنیم خیلی از سیستمهای اجتماعی جهانِ امروز نابود می شوند. بعضی از تعاریفی که در بارة فرقه ارائه شده، تعاریف خطرناکی است و تعمیمهای خطرناکی میتواند داشته باشد.
اما به نظر ما و با توجه به تجارب و شناختی که درباره فرقهها و جنبشهای معنوی و اجتماعی داشتیم و از سالها قبل مركز راهبردي بررسي فرقهها و جنبشهاي معنوي را فعال كرده بوديم و رابطه ای که با بعضی از اقطاب و رهبران فرقهها داشتیم، فرقه را با این دیدگاه کاربردی برای عموم میتوانیم چنين تعریف کنیم: «فرقه یک تفکر بسته است.»
فرقه مانند یک چاه آگاهی است. چاهی که وقتی به درون آن میافتی به این سادگی نمیتوانی از آن بیرون بیایی. ممکن است درون این چاه زندگی کنید که مثل زندگی درون یک فضای بسته است. از نظر ما فرقه یک تفکر بسته است. یعنی جایی که فکر نمیتواند آزادانه عمل کند. تفکر بسته شامل هر چیزی است که باید و نبایدهاي كور و حریمهای ممنوعه و مطلق برای تفکر دارد.
جایی که نگاه و بینش انسان متوقف می شود، انسان به یک حالت نشخوار آگاهی دچار میشود و آگاهی او حرکت رو به جلو و پیشرفت ندارد. فرقه حوزه ایست که تفکر از حرکت باز می ماند. امکان تفکر و تحقیق و مطالعه آزاد را از انسان سلب می کند و تو براي هميشه در چند اندیشه محدود و کلیشه ای باقي می مانی.
حالا اگر این تعریف اوليه و كاربردي را مبنا بگیریم، می توانیم بگوییم که هر گونه سیستمی که اجازه انبساط و رشد بینش و آگاهي را به تو ندهد فرقه محسوب می شود. بنابراین ممکن است فرد ظاهرا تعلقی به فرقه خاصی نداشته باشد اما در یک فرقه باشد. از این نظر خیلی از احزاب یا حتی شرکتهای اقتصادی فرقه اند چرا که بنیادشان بر اساس تفکری بسته است.
این تفکر بسته، نوعی چشم بستن است. تفکر چشم بسته می گوید یک لحظه چشمهايت را باز کن و ببین ؛ بعد دیگر چشمها را ببند و از آن به بعد تو فقط آنچه را که دیدی مرور کن. به همین ترتیب در فرقه یکسری اندیشهها دائما تکرار می شوند. هیچوقت جرات نداری سعی کنی به پشت آن اندیشهها رسوخ کنی و ببینی در پشت آنها چه می گذرد. فاعل آن اندیشهها کیست؟ جرات تجزیه و تحلیل این اندیشهها را نداری. تو فقط می توانی یک واکنش در برابر آن اندیشهها داشته باشی : قبول. و اگر قبول نکنی یعنی نامطلوب، بد، قابل مجازات و حتی لايق مرگ هستي.
از یک زاویه دیگر هر گونه تفکر واقعاً تعصب آمیز و كور فرقه محسوب می شود[2]. تفاوتش با تفکر بسته این است که در تفکر بسته تو در یک چارچوب خاصی می توانی حرکت کنی. تعصب آمیز یعنی نفي دیگران و فقط پذیرش خودت. با این نگاه هر سیستم تفکری که می گوید فقط من و نه دیگری، یک فرقه است…
تفکری که می گوید فقط من درست می گویم و دیگران، همه اشتباه می کنند. راه، فقط من هستم و بقيه چاه هستند. فقط من حقیقت را می دانم. یا بعبارتی درود بر من، و مرگ بر همه. اين يعني فرقه.[3]
وقتی پیامدهای این حرف را، بررسی میکنی می بینی این حرف خطرناکی است که بوی جنگ می دهد. یعنی اگر این تفکر قدرت داشته باشد قطعا نظرش را بر دیگران تحمیل می کند. اگر قدرت داشته باشد چون دیگری را بر باطل می بیند پس آنها را يا تابع يا نابود می کند. حق حیات برای دیگری قائل نیست و به خودش اجازه می دهد که به حقوق دیگری تجاوز کند. تقریبا در همه فرقهها این ویژگی بصورت بارز وجود دارد …
فرقه یک تفکر دارد و آن را پشت یک سپر پنهان کرده است. این سپر ترس است. یک فرقه از پرداختن به جریانهای دیگر می ترسد. اما چرا می ترسد؟ از اینکه جریانهای دیگر نیایند و آن را استحاله کنند. از اینکه ناگهان جذب آنها بشود. پس با این توجیه که مثلا عوام نمی فهمند و ممکن است فریب بخورند، تشخیص ندارند، متخصص نیستد و… دیگران را از باخبر شدن از افکار دیگر منع می کنند.
خداوند در قرآن می فرماید که «خردمندان را بشارت ده که کلام را می شنوند و از بهترین آن تبعیت می کنند.»[4] فرقه کسی است که این کار را انجام نمی دهد و بر ضد اين شيوه است … موجود فرقه ای کسی است که اینکار را نمی کند. او قدرت شنیدن کلمات مختلف را ندارد. طاقت شنیدن حرفهای گوناگون را ندارد. مثل کسی که دستش را روی گوشهایش می گذارد و می گوید من یک حرف را شنیده ام و فقط همین را قبول دارم. فرقه یعنی دست روی چشم گذاشتن. مثل کسی که چشمهایش را بسته و می گوید حقیقت همانست که من برداشت کردم. راهش هم همانی است که من می پندارم و اين را كوركورانه و نه از سر تحقيق و كشف و مشاهده ميگويد.
اگر همینطور ادامه دهیم می توان دهها تعریف پوشش دهنده از فرقه ارائه داد و شاید به همین تعداد هم بتوان تعریف علمی درباره اش بیان کرد.
همچنین فرقه را می توان بعنوان پدیده ای با تعدادی ویژگی تعریف کرد. بعنوان مثال می گوییم فرقه یک پدیده اجتماعی است با این ویژگیها مثلاً فرقه، فضايي است كه در آن تفکر آزاد نیست. مطالعه و تحقیق درآن نیست. این یک موضوع کلیدی است چرا که وقتی تو امکان تفکر آزاد داشته باشی در یک قالب اندیشه ای کلیشه وار نمی گنجی. دائما اندازه آگاهی تو تغییر می کند.[5] فرقه پدیده ایست که اعضا خودش را به استعمار و استثمار در می آورد. بنابراین می توان گفت هر پدیده اجتماعی که این استعمارگری را دارد یک فرقه است…
ولی یک تعریف باید جامع و مانع باشد. همانقدر که جامع بودنش مهم است مانع بودنش هم مهم است. علاوه بر آن جنبه کاربردی و ملموس بودن آن.
از یک نگاه دیگر فرقه با تفرقه قرين است. هر چیزی که انسان را از این جهان، جریان زندگی و انسانهای دیگر و از حوزههاي گوناگون حيات جدا و تفریق می کند، یا فرد را از امكانات زیستن (که یک رکن آن تفکر باز است) منها می کند؛ یا به بیان دیگری فرد را از وجوهی از خدا تفریق می کند [در هر فرقه تاکید بر یک جنبه از خدا و حقیقت وجود دارد و پررنگ است، که این خودش از تعاریف فرقه است] این يك پديدۀ فرقه اي است. تفرقه (در این ابعاد) ساده ترین و ابتدایی ترین تعریف از فرقه می تواند باشد.
همینطور می توان گفت که هر چیزی که انسان را از یگانگی خارج می کند فرقه محسوب می شود. خداوند در قرآن می فرماید «آنها دین شان را میان خود پاره پاره کردند و فرقه فرقه شدند و همه به سوی ما بازمی گردند[6]. »
آنچه گفته شد تعدادی از تعاریف اصلی فرقه از زاویه کاربردی و ملموس برای عموم بود، اما همانطور که گفتیم تعاریف فرقه با توجه به اینکه تو از چه زاویه ای نگاه می کنی و می خواهی با آن تعریف چه کنی ميتواند تعريفی امنيتي، ديني، سياسي و … جامعه شناسانه يا روانشناختي باشد. یعنی صرفا مثلا از جنبه روانشناختی آن را تعریف کنی. در این جنبه دیگر هیچکدام از این تعاریف صادق نیست. چون مثلا از نظر روانشناسی، فرقه یک زمینه بیماری محسوب می شود و نه بیماری. یعنی فرقه محیطی است که احتمال ابتلاء شخص به بیماریها (ناهنجاریها)ی روانی افزایش می یابد …
3. در اینجا سئوالی مطرح می شود که جزو سئوالات مستقیم درباره فرقه نیست اما با توجه به روند بحث می تواند کمک کند. آن هم موضوع تفکرات خطرناک است. هر جا صحبت از تفکر آزاد می شود، موضوع تفکر خطرناک هم مطرح می شود. از نظر شما تعریف تفکرات خطرناک چیست؟ آیا ممکن است ذهن در تفکر به سمتی برود که خطرناک باشد و اگر بله، موضوع تفکر آزاد چه می شود؟
تفکر چیزی نیست که الزاما افسارش به دست انسان باشد و تو بتوانی آن را به خطرناک و غیرخطرناک تقسیم و به آن يكي متمايل شوي و از اين يكي پرهيز کنی. تازه اگر هم اینکار را بکنی تعریفت صادق نیست، چون کنترل کامل فکر دست انسان نیست. مثل این که ما بخواهیم فقط اکسیژن استنشاق کنیم، و اصلا دی اکسید کربن وارد بدنمان نشود. در حالیکه دی اکسید کربن هم در هوا هست و همراه اکسیژن وارد بدن میشود. تفکر چیزی مهار نشده است و بنا بر همین واقعيت، انسان بر حسب فکر، گناهکار شمرده نمی شود. حتی اگر هم افکار خطرناکی وجود داشته باشند دلیل بر این نیست که ذهن را در فضای بسته محصور کنیم. در مقابل این باید کار دیگری کرد. باید بینش و زیرساختهای آگاهی را برای گذر دادن ایمن این افکار، متناسب کنیم. البته واقعا معلوم نیست که افکار خطرناک حقیقتا وجود دارد ؟ به نظر ما چیزی به عنوان فکر خطرناک نداریم. بعبارتی در تفکر منطقه ممنوعه نداریم. چرا که انسان به چیزی که از آن منع می شود حریص است. انسان حريص آفريده شده[7]. به محض منع شدن و گفتن اینکه فلان فکر خطرناک است یک فکر خطرناک تر بوجود می آید و انسان را جذب آن فکر می کند چرا که طبیعتا انسان متمايل به چیزهای ممنوعه است. همین فکر خطرناک است که خطرناک است چون انسان را وسوسه می کند و گرایش انسان را به سمت آن نوع افکار زياد ميكند …
4. در عصر فعلی فرقهها گستردگی روز افزونی پیدا کرده و به تعبیری به حد انفجار رسیده است ؛ به نظر شما دلیل گسترش فرقهها چیست؟ و آینده این گسترش چیست و در نهایت این افزایش به کجا می خواهد برود؟
گستردگی این موضوع زیاد است بطوریکه شايد حجم يك كتاب را شامل شود.
چرایی این گسترش (از یک سو) به شتاب تمدن و تغییرات آن ارتباط دارد که طی چند دهه گذشته سرعت زیادی گرفته است. این شتاب فاصله بین ادیان قبلی با زندگی روزمره را بیشتر و بیشتر می کند. افزایش این فاصله، خلا و گسلی را ایجاد می کند که برای پر شدن آن، پدیده ای به نام فرقه با شتاب و تراکم بیشتری ظاهر ميشود. از این زاویه فرقه را اینطور تعریف می کنیم: فرقههاي مذهبي بعدي، تلاشي براي به روز سازی ادیان قبلی اند. اين تعريف فقط از يك وجه قابل استناد است…
با توجه به این فاصله و خلاء کسانی پیدا می شوند که دارای این توانایی هستند که ادیان را به تناسب شرایط روز تعریف کنند. یا کسانی که دارای این توانایی نیستند بلکه خودشان را می توانند به مردم اینطور معرفی کنند که دارای این توانایی هستند.
این افراد با نگاه به تغییراتی که در تمدن رخ داده و شکل جدید آن، دین را به روز رسانی می کنند. مثلا نتیجه گیری می کنند که حالا که چون این تغییرات در تمدن رخ داده و تمدن این شکل جدید را بخود گرفته است، دین هم باید به این شکل تغییر کند، یا احکام دینی باید چنین تغییری داشته باشند، یا روش رسیدن ما به خدا باید چنان شود.
بطور مثال در مقطعی، رقص، تبدیل به یک پدیده جهانی می شود که جهان را اشباع می کند. ناگهان فرقه ای با این عقیده ظهور می کند يا فعالانه تبليغ ميشود که می توانیم از طریق رقص به خدا برسیم.[8] این نوعی پیوند زندگی روزمره با اهداف مقدس یا غیرمقدسی است که انسان دارد.
البته این فقط یک جواب است. چیزی بیش از بیست و سه جواب دیگر برای این سئوال وجود دارد.
یک دلیل مهم افزایش فرقهها (که حتی ممکن است از جواب اول مهمتر باشد) مساله پیوند تمدنها و پیوند ادیان است. ادیان و فرهنگها و تمدنها در حال نزدیک شدن به هم و پیوند خوردن به يكديگرند. پیش از این درباره برخورد تمدنها نظریه پردازی شده، اما به دلایلی ما نمی توانیم اندیشه برخورد تمدنها را کاملا بپذیریم …
تمدنها شبیه انسانها و محصول انسانها هستند و بنابراین رفتارهایشان هم به انسانها شباهت دارد. انسانها از ابتدا به ازدواج و پیوند گرایش دارند. تمدنها، فرهنگها و ادیان هم همیشه اینطور بوده اند. یعنی همیشه از هم تاثیرگرفته اند، همیشه با هم تلفیق شده اند و پدیدههای جدیدی به وجود آورده اند…
در عصر امروز پدیده پیوند تمدنها و فرهنگها و ادیان به اوج خودش رسیده و تاکنون محصولاتی هم داشته که نمونه بارز آن رسوخ فرهنگ هند و چین در آمریکا و بالعکس است.
اکثر وجوه فرهنگ آمریکا و اروپا از فرهنگ شرق تاثیر پذیرفته. همینطور می توانیم رسوخ فرهنگ غربی آمریکا را در چین، هند و ژاپن مشاهده کنیم. اینها با هم ترکیب شده اند و این پدیده حتی در فیلمها و سینمای این کشورها هم تاثیر محسوسی بجا گذاشته است.
ادیان هم در این حوزهها با هم ترکیب شده اند و فرقهها و ادیان جدیدی از این تلفیقها بوجود آمده. مصداق آن هم از یک سو مسیحیانی است که مثلا ذن تمرين می کنند. چنین تلفیقی در حوزههای فرهنگی دیگر هم اتفاق افتاده که مثال آن صحیونیستهای مسیحی است. و البته این تلفیق به حوزه دین محدود نشده و در حوزه فرهنگ و تمدن و هنر هم اتفاق افتاده است.
بنابراین یک دلیل ازدیاد فرقهها، وقوع «ازدواج و پیوند تمدنها» است. از این نزدیکی، محصولات ترکیبی متعددی بوجود می آید. اگر فرقهها را تجزیه وتحلیل كنيم فرقههایی که در طی چند دهه اخیر بوجود آمده اند می توانیم بنیادهایی از ادیان مختلف یا حتی ادیانی که همدیگر را رد می کنند در آنها بازیابی کنیم. بطور مثال اکنکار تلفیقی است از مسیحیت، هندوییزم، ذن و بودیسم. ساینتولوژی هم ترکیبی است از آموزههای مختلف ادیان. فرقههای خیلی جدیدتر از این موارد هم به همین صورت اند…
از ديد کسانی که از جنبۀ پیش بینیها نگاه می کنند، علت اصلي صرفا در ویژگی زمان ماست. تعبیر این افراد که به پیشگوییهای آخرالزمانی عقیده دارند این است که ویژگی این زمان باعث ظهور فرقههای متعدد شده است. اينها ميگويند وقتی که این آشفتگی به اوج خودش می رسد، ورق بر می گردد و یگانگی رخ می دهد.
آنها بنا بر اقوالی که در اختیار دارند، یکی از ویژگیهای آخرزمان و از علائم ظهور را زیاد شدن فرقهها می دانند. بنابر این نظر، فرقهها و انشعابات باید به حداکثر فزونی شان برسند چون در گام بعد از آن قرار است توحید و یگانگی برقرار شود. این قرینه همان طرز فکر است که می گوید تا دنیا پر از ظلم و ستم نشود ظهور عدالت رخ نمی دهد. در اینجا هم اینطور عقیده دارند که تا جهان پر از فرقهها نشود آن توحید و یگانگی مستقر نمی شود. هر چیزی که از حد خودش گذشت به عکس خودش بازمی گردد.
یک جنبه دیگر پدیده افزایش فرقهها، ممكن است مربوط به نوعي از استعمار فوق مدرن باشد. این نظریه آمریکا را مسبب این افزایش عمده فرقهها می بیند که از طریق فرقهها سعی در تسخیر جهان و حرکت جهان به سمت یک قطبی شدن دارند. بنابراين نظر، آمریکا سعی دارد به پشتوانه غلبه فرهنگی و در واقع ارتشهای فرهنگی اي که در اختیار دارد، جهان را از طریق این پدیدههای نرم افزاری تسخیر کند. اين مطلب را بنده صرفاً بعنوان يك نظريه بيان ميكنم و از آن دفاعی ندارم اما در كنار اين ديدگاههاي ديگري را هم مطرح كرده ام حالا اگر بخواهم همه چيز را ازاين منظر تفسير كنم، اين درست نيست، تعصب است و چشم بستن بر واقعيات ديگر …
نظریات متعددی از این دست وجود دارد اما از بین آنچه بیان شد دو دیدگاه اول بیشتر پاسخگو هستند و فعلا به همین کفایت می کنیم.
5. باید با فرقهها چکار کرد و با آنها چگونه برخوردی داشت؟ آیا باید آنها را نابود کرد. شما چه روشی را پیشنهاد میکنید؟
درباره راهکارهای برخورد با فرقهها یک حوزه از مینیمم تا ماکزیمم وجود دارد. از بدترین راه حلها تا بهترینها را برای برخورد با یک پدیده اجتماعی می توانیم فهرست کنیم…
اول باید دید که با این پدیده در چه مختصاتی می خواهی برخورد کنی. با توجه به این مساله جواب متفاوت است. دوم اینکه باید ببینی که راه حلهای تو اصلا امکان وقوع دارند؟ یعنی قبل از اینکه تصمیم به انجام بگیری، ببینی آن راه حل واقعاً عملي است يا خير. مثلا آیا نابودی یک فرقه ممکن است؟ آیا می شود یک فرقه را واقعاً نابود کرد؟ گاهي فرقه یک اندیشه است و یک اندیشه را نمی شود نابود کرد. غالباً یک فرقه یک آدم یا چند نفر نیستند…
مسیحیت در ابتدای خود کمتر از دوازده نفر بوده و الان بیشتر از دو ميليارد نفر است. مذهب شیعه بعد از امام حسین(ع) کمتر از ده نفر بوده که الان بیش از دویست میلیون نفرند. اینها هم یک جريان اندیشه اي بودند … اما ارتباطي با اين بحث فرقه ندارند… درست است که می گوییم فرقه یک تفکر بسته است اما در هر حال یک فکر است و فکر یک سری ویژگیها دارد مثلا اینکه همان حالت وسوسه انگیز را دارد. یعنی توأم با ممنوعیت، جذاب تر می شود.
یکسری از فرقهها که بنیانگذاران مدبری داشتند از این شیوه استفاده کردند و عملا خودشان را ممنوع و محدود می کردند بخاطر اینکه دچار تولد و زایش بعدی شوند. بنابراین باید ببینیم آیا اساساً نابودی یک فرقه ممکن است؟ از لحاظ تئوری بررسی کنیم، از نظر روانشناسی ببینیم، از نظر ویژگیهای فرقه مشاهده کنیم، از نظر تاریخی نگاه کنیم و ببینیم آیه به لحاظ تاریخی تابحال چنین اتفاقی افتاده است؟ در تاریخ همیشه اینطور بوده که وقتی یک فرقه مخالف با جریان عقیدتی حاکم بوجود آمده، عقيدۀ حاكم سعی داشته آن را نابود کند. اما حداقل ما نمونه ای را سراغ نداریم که نابود شده باشد. بلکه یک فرقه هر قدر قربانی بیشتری داده، بعداً زایشهای بزرگتری برایش رخ داده. مسیحیت و اسلام به عنوان یک دین و بعنوان یک پدیده اجتماعی (نه فرقه) این موضوع درباره شان صدق می کرد. یعنی هر قدر سرکوب بیشتری شده از آن طرف آشکاری بیشتری داشته اند.
بنابراین نابودی فرقهها و اديان راهی بسیار سخت افزاری و کلنگ آساست. اما سئوال این است که آیا با اره یا کلنگ میتوان جلوی باد را گرفت؟ مثلا برخورد جاهلیت با دين مبين اسلام از سنخ همین برخورد کلنگی بود. آنها را دستگیر میکردند، شکنجه می دادند، کتک می زدند، تخریب می کردند اما نتیجه اش در نهایت گسترش و پیروزی دین اسلام شد. برخورد با مسیحیت هم همین بود و نتیجه اش هم همان دین مسیحیت شد. یهود و اکثر ادیان و مذاهب دیگر هم در شکل گیری خود، شاهد سرکوب، زور، شکنجه و قربانی بودند و این، حداقل یکی از عوامل اصلی استقرار و گسترش جهانی آنها بود …
[ شايد اين نظر، که مربوط به یکی از کارشناسان برجستة فرقه شناسی است، درست باشد كه يكي ازكساني كه در شكل گيري فرقۀ بهائيت نقش داشت اميركبير بود. اعدام و تبعيد و تخريب روساي آنها، طبق اصول الگوشناسي جهاني، كمك فراواني به شكل گيري فرقۀ بهائيت داشت ]
اكثر فرَق این مراحل را طی کردند. در عوض ما در تاریخ، فرقههای زیادی را داشتیم که با این برخورد كوبنده و سخت افزاري مواجه نشدند و در مدت کوتاهی هم از بین رفتند. انگار برای مردم اهمیتی نداشتند. یا اگر در نفس خود مهم و با اهمیت بودند، به دلیل حساس نشدن موضوع، مردم با آنها کاری نداشتند. در حال حاضر هم چنین مواردی کم نیست. مثلا فرقه ای در خوزستان داریم بنام منداییان که بر اساس تعلیمات یک پیامبر یعنی حضرت یحیی (ع) استوار است، اما اصلا صحبتی از آنها در دنیا نیست. آنها در نفس خود دارای اهمیت و ارزش اند و آموزههای خوبی دارند، اما چون در بارة آنها ایجاد حساسیت نشده، آنطور که از پتانسیل آنها انتظار می رود، مطرح نیستند. اگر بخواهیم مقایسه کنیم می بینیم که این مكتب با وجودي كه رکنی مانند حضرت یحیی (ع) را داشته که پیامبر الهی است و پشتوانه اش کتاب مقدس تا زمان حضرت یحیی (ع) است، اینقدر محدود و ناشناس است، اما فلان فرقه که رکنش یک فرد عادی بوده الان تبدیل شده به یک فرقه با چندین میلیون پیرو.
چرا اینطور است؟ چون اینها دچار آن برخورد نشده اند و قربانی نداده اند. جریانی که قربانی بدهد دچار زایش می شود، ریشه می گیرد و مستحکم می شود.
جریانی که مورد تهاجم قرار گرفت قوی می شود. چون روشهای مبارزه را یاد می گیرد. این برخورد کلنگی مثل تیشه ایست که به ریشه خودِ ضربه زننده می خورد.
کافی است از یک فرقه یک کتاب، یک تعلیم يا یک اندیشه باقی بماند. همین برای تولد مجددش کفایت میکند.
این بدترین روش ممکن بود و از این تا بالا یعنی عالی ترین روش برخورد با فرقهها، روشهای متعددی وجود دارد. چند نوع روش در دنیا برای برخورد با فرقهها وجود دارد. مثل روشهای امنیتی، روشهای فرهنگی، شیوههای طبیعی، تاریخ گرا، اقتصادی، نظامی، دینی و مردمی.
روشهای امنیتی شايد در كوتات مدت تا اندازه اي موفق باشند اما در بلند مدت، جهشهاي بعدي و سرطاني فرقهها را باعث ميشوند.
مثلا یک مدل امنیتی اعتقاد دارد که باید رهبر یک فرقه و مراکز ثقل آن فرقه را به کنترل در آورد و در اینصورت میتوان سکان کل فرقه را بدست گرفت و فرقه را به هر سمتی که میخواهند هدایت کنند. اما این روش موفقی نمی تواند باشد. چون یک شخص را می توان با چارچوبهایی به کنترل درآورد اما یک اندیشه را نمی شود کنترل کرد. و هیچکس اینقدر قدرت تسخیر ندارد که بتواند اندیشههای دیگران را تسخیر کند که فقط در مسیری که او می خواهد فکر کند و به چیز دیگری فکر نکند…
زمانی که موضوع برخورد با فرقهها در آمریکا شروع شد، یکی از مدلهای دستگاه امنیتی آمریکا همین بود که سعی میکرد مراکز ثقل فرقهها را کنترل کند. که البته اولین مرکز ثقل رهبریت فرقه است. یا روی نقاط کلیدی دیگر مثل اقتصاد فرقه و شاهرگهای اقتصادی آن كار كند. اما موفق نبودند و منجر به ایجاد انشعاب در فرقهها شدند. یک فرقه را تبدیل به فرق مختلفی کردند.
رویکردهایی که در این زمینه میتواند باشد یا عمل شده متعدد است . یا رویکردهایی که به نظر ما هنوز امتحان هم نشده اند…
زمانی آمریکا توسط فرقهها فتح شد در حالیکه حواسش به این مسئله نبود. مثلا یکدفعه ویوکاناندا به آمریکا آمد و صحبت کرد. و بعد بقیه مثل یوگاناندا و ماهاریشی آمدند… در نتيجه آمریکا از این نظر در حال فتح شدن بود. اینها سرنشینان کشتی کریستف کلمب فرهنگی و معنوی بودند که آمدند و با اندیشه شان آمریکا را فتح کردند.
در این اوضاع دستگاههای فرهنگی و امنیتی آمریکا فکر کردند که در برابر این پدیده چکار باید بکنند. در حالیکه این پدیدههای فرهنگی آنقدر قوی بودند که حتی در کاخ سفید هم نفوذ کرده بودند…
مثلا متوجه میشدند که معاون رییس جمهور به مدیتیشن گرایش دارد یا یوگا انجام می دهد. همین حالا هم اکثر شخصیتهای سیاسی آمریکا یوگا انجام می دهند…
متولیان این موضوع آمدند و بعنوان یک روش، در برابر تز فرقهها، آنتی تز به وجود آوردند. آنها بجای قلع و قمع کردن فرقهها آمدند پدیدههای تهاجمی بوجود آوردند. بجای اینکه دفاع کنند، به حمله دست زدند. جريانهاي مسيحي رشدي پرسرعت به خود گرفتند. بعد به امریکا بسنده نکردند بلکه حتی به هند و چین (…) هم رفتند… این یک روش بود یعنی بوجود آوردن آنتی تز این فرقهها. وقتی بخواهی از این نگاه تحلیل کنی (و فقط با این نگاه) ممکن است به این تحلیل برسی که آمریکا دربرابر جریانی مانند یوگا، جریانی مانند … را بوجود آورد. طبق تحقیقات چند ساله ای که دوستان ما در مرکز تحقیقات راهبردی فرقههای مذهبی و جنبشهای معنوی داشتند، همة این روشها را با کار تحقیقاتی شبانه روزی، تخصصی و چند ساله جمع بندی و طبقه بندی کردند. هر کدام از این روشها، مدلها و فرمولهای مختلفی دارد. مثلاً در روشهای امنیتی، روش سازمان سیا برای برخورد با فرقهها غالباً تابع هشت مدل مشخص بوده است اما روش دستگاه اطلاعاتی کشورهای عربی یا روسیه یا حتی کشورهای غربی، فرمولهای دیگری دارد. در افغانستان طالبانی شیوة برخورد نظامی بود. در چین مائوئیستی یا برمة کنونی هم روش، نظامی است. الگوهای برخوردی ژاپن و آسیای جنوب شرقی در برخورد با فرقهها و جنبشهای معنوی غالباً بر حسب مدلهای اقتصادی است نه امنیتی و نظامی. عربها و بخصوص وهابیون از روشهای دینی بهره می گیرند…
بعد از چند تجربة ناموفق و تلاش شکست خورده، آمریکاییها مدلهای خود را تغییر دادند. روش کار را هم عوض کردند. تئوریهای مبنایی هم دگرگون شد. وقتی که دیدند نتیجة کارشان تولد فرقههای جدید شده، کل کار و مدلها را عوض کردند. فرمولها را ترکیب کردند و روشهای جدید بدست آوردند. این بار، آنها همۀ روشها را با هم در نظر ميگرفتند. نمی آمدند با یک فرقه در کلیشه ای از قبل تعیین شده برخورد کنند. بلکه اول مساله را مطالعه میکردند، روشهای متناسب با آن را انتخاب كرده و بهترين روشها را اعمال میکردند.
مثلا با هیپیها يك طور رفتار کردند. آنها را بایکوت کردند. چرا که دیدند آنها قابلیت بایکوت شدن را دارند. هیپیها و زمینه اجتماعی آنها را بررسی کردند. ديدند مردم درباره اینها چه افکاری دارند. بعد بر نقاط ضربه پذیر همان افکار تاکید کردند. مثلا هیپیها کثیف بودند و همه هم قبول داشتند که کثیفند. آنها آمدند این کثیفی را یا آزادی جنسی آنها را بصورت تشدید یافته ای در جامعه منعکس کردند. با دست گذاشتن روی این نقاط ضعف، هیپیها را بایکوت کردند. اما مثلا با یوگیها اینکار را انجام ندادند چون خودشان بي آبرو می شدند. آنها برنامه و روش را هوشمندانه و بنا بر مورد، تنظیم و طراحی میکردند.
در روش دیگری سعی میکردند فرقهها را جهت دهی کنند. مثلا یوگا را مسیحی میکردند. اگر خیلی از اساتید هندی و تعلیماتشان رامطالعه کنید متوجه این می شوید که بطرز مرموزی همه اساتیدی که از هند به آمریکا آمدند از جمله ویوکاناندا، یوگاناندا و راجنیش و ديگران، همه از مسیح و مسیحیت حرف می زنند و به نوعی آن را تبلیغ می کنند. البته این پدیده مرموز را از دو زاویه می شود بررسی کرد. یکی از زاویه یک نوع تهاجم مستتر یا در زاویه مقابلش، نوعی استحاله که بر آنها صورت گرفته است.
روش دیگر اینکه خود دستگاه امنیتی آمریکا دست به ایجاد انشعاب در فرقهها زد. عمدا آنها را خورد کردند تا از قدرتشان کم کند.[9] و بعد پیامد دیگرش این بود که تضادها و تناقضهای بین آنها بخش زیادی از انرژی آنها را میگرفت و مانع رشد بیشترشان میشد. آن انرژی که باید صرف گسترش تفکرات جدید و حل نیازهای جدید می شد، صرف حل اختلافات شد.
مدل دیگر، توطئه (تله گذاری) بود. مثلا درباره فرقه جونزتاون که اعضای آن در کالیفرنیا خودکشی دسته جمعی کردند، بعضی از مفسرین عقیده داشتند که این واقعه طراحی سازمان سیا بود. برای اینکه بتواند به پدیده فرقهها در آمریکا هر چه راحت تر بتازد. در این باره یک فیلم شبه مستند هم ساختند.
اما یکی از قویترین مدلهای نرم افزاری این است که ما بیاییم و آن جریان تفکری مورد نظر خودمان را هر چه جذابتر ارائه بدهیم. وقتی آن را خیلی جذاب ارائه بدهیم تمام جریانهای دیگر رنگ میبازند. مثلا در ایران بهترین راه برخورد با فرقه این است که اسلام و قرآن شناخته شود. وقتی اسلام و قرآن شناخته شوند دیگر احتیاجی به جنگیدن با فرقهها نیست چون ديگر فرقهها وجود ندارند كه نيازي به جنگيدن با آنها باشد. اگر جذابيتها و زيباييهاي اسلام و قرآن به مردم نشان داده شود، اگر انديشههاي نوراني اسلام با همان كيفيت نوراني شناخته شوند، اگر كارايي و كارامدي راه حلهاي قرآني محسوس و ملموس شوند و از حد شعار (كه شعار خالي خودش دافع است) خارج شوند، اگر جواهرات آسماني قرآن در دسترس مردم قرار گيرد و آن را تجربه كنند، انديشههاي باطل يا جريانات موازي، خودبخود محو ميشوند …
… باید دید که با داشتن این راههای مختلف (که خیلی از آنها در این صحبت گفته نشد) درباره چه پدیده ای، در کدام شرایط، کدام مکان و کدام زمان می خواهیم استفاده کنیم. این عنصری تعیین کننده است. لازم است که مساله را بدقت بشناسی و راه حل مناسب را مشخص کنی.
یک وقت مناسب این است که با یک فرقه بحث و مناظره انجام شود. بعضی وقتها یک مناظره راه حل است اما گاهی اوقات هم مناظره ممکن است به تقویت یک فرقه منجر شود. ولي یک وقتی هم میتواند یک فرقه را از كار بيندازد.
مثلاً فرقۀ انحرافی …، چون از نظر فکری بنیاد قدرتمندی ندارد بسادگی قابل نابود شدن است. زیرا به لحاظ نظریههای بنیادی، اعتبار چندانی ندارد. بیشتر یکسری توهمات است… بنابراین بعضی از فرقهها را با یک برخورد آگاهی میتوان از كار انداخت …
6. شرایط فرقهها در ایران چیست و آینده آنها چیست و درباره شان چه باید کرد؟
پدیدههای اجتماعی ایران دارای یک مخرج مشترک و یکسری ویژگیهای مشابه و منحصر بفرد اند …
مثلا ما در ایران فساد مخفی (زیرزمینی) داریم . می توان گفت که این جامعه یک جامعه دو لایه است. و همه جوامعی که در آنها برخورد با پدیدههای اجتماعی با زور و خشونت انجام میشود به این حالت دو لایه دچار میشوند: روزمینی و زیرزمینی.
حالت روزمینی همان چیزی که بطورمعمول منعکس می شود. از پدیده زیرزمینی شدن خیلیها مطلعند شاید حدود نود درصد مردم از آن باخبر باشند. مثلا درباره رشوه گزارش می دهند که وضعیت خوب است و چنین پدیده ای کنترل شده یا کمیاب شده است اما در عمل هر جایی که میروی رشوه نقش دارد. در ادارات، خیابان و حتی مغازهها این رشوه وجود دارد. حتي گاهي برای گرفتن نان يا شیر باید به نوعی رشوه بدهی مثلا باید یک چیزی را زیاد بخری تا آن شیری را قاعدتا باید به تو بعنوان سهمیه بفروشد، به تو بدهد. همین موضوع درباره فساد هم وجود دارد و عین آن درباره فرقهها هم وجود دارد.
ما در سالهای گذشته مرکز راهبردي بررسی فرقهها و جريانهاي معنوي و مذهبي را داشتیم که خیلی هم قوی کار می کردند بطوریکه همه فرقههای مذهبی و جنبشهای معنوی ایران و جهان را تا اعماق آنها رصد و مشاهده می کردند و در برنامه تحقیقی، مطالعاتی خود داشتند. از همه چیز این حوزه تقریبا باخبر بودند … چیزی که دستگاه … مسئول می داند از نظر ما یک پنجم تا یک چهارم واقعیت است.
از نظر تکثر فرقهها در ایران اگر بخواهیم ریز حساب کنیم بالای چهارصد فرقه وجود دارد. ولی دستگاه … ميگويد اين رقم كمتر از 60 عدد است … آنها مثلاً از طیفی به نام فرقههای اسرارگرا که ماهیتشان با ناشناخته بودن پیوند دارد و تعداد قابل توجهی از آنها در ایران فعال اند، اطلاع ندارند. با جریانهای مادر به نظر ما، حتی در حد اسم آنها هم آشنایی ندارند …
باید در روشها تجدید نظر کرد. باید دید الگوهای موفق در این زمینه چطور عمل کرده اند. مثلا غربيها و آمريكاييها چطور عمل کرده اند. چون آنها در خیلی از زمینهها و از جمله در زمینه برخورد با پدیدههای اجتماعی پیشرفته ترند. خصوصا آمریکاییها در این زمینه چه از نظر مطالعات امنیتی و مطالعات فرهنگی پیشرو هستند. ايران بايد از نتايج تحقيقات غربيها و آمريكاييها استفاده كند همانطور كه در زمينههاي ديگر استفاده كرده است …
فساد آنجا قابل ارزیابی و اندازه گیری است بنابراین قابل شناخت و در زمان ضرورت قابل کنترل است. درست است که آنها فساد دارند اما ویژگی فسادشان این است که روزمینی است و معلوم است که فسادش چیست و کجاست. باید دید مهار کنندگان این سیل چه کسانی هستند و متد و مدل آنها چیست. بعضی از لیدرهای امنیتی با این تئوری حرکت می کنند که همه چیز آمار دارد و این به شناخت واقعیت شرایط کمک مهمی می کند. از این نظر در اینجا هیچ چیزی معلوم نیست. اوضاع مثل همان کوه یخی است که نوک آن کمی از آب بیرون است اما وقتی بررسی میکنی می بینی که عمده آن زیر آب است …
نکته مهم دیگر این است که برای موفقیت در برخورد با فرقهها چاره ای جز اتخاذ روش دینامیک نیست. یعنی به تناسب هر موردی و با استفاده از الگوهای موفق، باید راه حل مناسب را طراحی کرد…
7. آیا میشود از فرقهها کاراییهای مثبتی گرفت؟
اگر یک جنبش اجتماعی نوین را مانند یک سیل تصور کنیم، اگر همین سیل به خوبی هدایت شود ميتواند به یک رودخانه وصل شود و به دريا بريزد يا آنكه از آب آن در كشاورزي استفاده كرد. اگر مسیل داشته باشیم و سيل را بتوانیم وارد مجرایش کنیم می توانیم کاراییهای فراوانی از آن بگیریم. سد بسازیم. برق بگیریم و آبادانی بوجود آوریم.
باید دید مهارکنندگان این سیل چه کسانی هستند و متد و مدل آنها چیست. لیدر این جریان مهار کیست. بعضی از لیدرهای امنیتی با این تئوری حرکت می کنند که با فرقه می توان فرقههای دیگر را نابود کرد و همینطور میتوان به پدیده تهاجم فرهنگی جواب داد یا دست به یک تهاجم فرهنگی کنشی یا واکنشی زد. با فرقه میتوان یک پدافند فرهنگی درست کرد. اما بستگی دارد که چه کسی این سئوال را مطرح میکند …
آن مثال سیل و رودخانه، حالت معمول یک جریان اجتماعی است. جریانی مثل رپ یک سیل است، آمریکا از این جریان میلیاردها دلار سود بدست آورده طوری که بخشی از اقتصاد آمریکا را دگرگون کرده است. مثلا کارخانههای لباس و کفشی که بوجود آمد و بعد استفادههای اقتصادی که در پی داشت. اگر چه ممکن است استدلال کنیم که این موارد تعارضات ایدئولوژیک دارند اما بعنوان یک مثال به این معنا هستند که قابلیت استفاده از این جریانها وجود دارد.
بعضی از پدیدههای بزرگ اجتماعی مثل نهنگ هستند. در زمانهای قدیم میگفتند نهنگها را باید بکشیم تا دریا دریا شود. بعدها دریاشناسان و اقیانوس شناسان گفتند که اگر نهنگها نباشند دریا دریا نمیشود و اقیانوس اقیانوس نمیشود. چیزی نمیتواند خلاء اینها را پر کند.
در هند صدها فرقه وجود دارد اما به طرز ماهرانه ای راهبرد میشوند. مثلا … یکی از بنیادهای صنعت توریسم هند است که میلیاردها دلار برای هند ایجاد میکند. از هر ده نفری که به هند میروند سئوال کنی که برای چه به هند میروند، میبینی یکی دو نفرشان برای دیدن … به هند میروند.
ضمن اینکه به نوعی پیروان … در واقع وابستگان فرهنگی هند هستند. بنابراین بعید است که آمریکا زمانی بخواهد به هند حمله کند. در واقع اگر هم بخواهد نمیتواند به هند حمله کند، چون مردم آمریکا ارادت قلبی به هند دارند. طبق یک آمار، بیش از شصت درصد مردم آمریکا وابستگی عاطفی، ذهنی و فکری به هند دارند. این مانند یک سیستم پدافند فرهنگی است . حتی میتوان آن را یک «تک بزرگ فرهنگی» دانست …
همین درباره چین هم صدق میکند. فرهنگ چین در آمریکا محبوبیت زیادی دارد. مثلا فنگ شوی، یا ورزشهای رزمی آنقدر طرفدار دارد که احتمال حملة آمریکا به چین را تضعیف می کند. بنابراین، این پدیده مثل یک سپر دفاع موشکی از جنس فرهنگی عمل میکند که در آمریکا بوجود آوردهاند که به نظر ما از آن سپر دفاع موشکی آمریکا قویتر است.
پدیدههای اجتماعی را میشود جهت داد، کنترل کرد، مهار کرد و از آنها بهره گیری کرد.[10] یا اینکه آنها را به دریای اصلی بازگرداند. آن دریای اصلی یا آن دین مرکزی یا آن فرهنگ و تمدن مرکزی است.
8. آیا همه جریانهای باطنی فرقه اند و اگر نه با فرقهها چه تفاوتی دارند؟
فرقه یک نام است ؛ مهم تر تعریفی است که از آن میشود. اگر بخواهیم بر اساس تعریف برخی از جامعه شناسان مانند سینگر آن را تعریف کنیم، نود درصد سازمانها، شرکتها، و موسسات و حتی ادارات و نهادها در کشورهای جهان سوم، فرقه محسوب میشوند.
مثلا یک شرکت در ایران را تصور کنیم، عضو آن اگر بخواهد با رییس شرکت مخالفت کند، یا با او بحث کند او را بیرون میکنند. اجازه انتقاد مستقیم از رییس شرکت وجود ندارد و همه اینها بر اساس آن تعریف، مصداق فرقه است.
بنابراین فرقه فقط یک اسم است وگرنه اگر بواقع بخواهیم این پدیدهها را دسته بندی کنیم نمیتوانیم به همه آنها فرقه بگوییم.
بطور مثال جریان راجنیش، فرقه نیست چون بنیاد جریان راجنیش بر اساس پوست اندازی اندیشهها است. جریانی مانند راجنیش یا کریشنامورتی، تفکر بسته نیست. بنیاد تعلیمات راجنیش تفکر باز است و اصلا بخاطر شدت تاکیدش در تفکر باز است که مورد تقبیح قرار گرفته. یعنی هیچ حدی را نمی شناسد و از همه چیز عبور می کند و رد میشود. نمیتوانیم به این فرقه بگوییم ؛ این یک جریان است. هیچکس هم در راس آن نیست و ساختاری ندارد. یک جریان اندیشهای؛ و دعوتی است به تفکر آزاد و مشاهده آزاد و خودش هم راسا این دعوت را در حد نسبتا مطلوبی در سخنرانیها و تعلیماتش انجام می دهد، می شکافد و جلو میرود و هیچ ابا و خجالتی ندارد که حتی حرفهای قبلی خودش را پاره کندو جلو برود. از تانترا به مولوی و از مولوی به مسیح (ع) میزند، از آن به ماهاویرا، کریشنا، پیامبر اسلام (ص)، یهود و… به همه جا سر میکشد و این با هیچ تعریف فرقه ای سازگار نیست. نه رهبر دارد نه مرکزیت (فرهنگی) و نه ساختار چندانی و نه منع وجود دارد. در تقسیم بندی ما این فرقه نیست، یک جریان است. یک پدیده اجتماعی پویاست. جریان، یک پدیده تبدیل شونده است. ولی فرقه، ایستاست. مثلا هزار سال هم بگذرد تغییرات تعیین کننده ای در آن بوجود نمی آید. همیشه به همان حالت می ماند.
ما پدیده دیگری داریم که شبه فرقه است. از بعضی جنبهها شبیه فرقه است و از بعضی جنبهها شبیه فرقه نیست. اما شباهتشان از نوعی نیست که قابل چشم پوشی باشد.
مثل جریانی که تفکر آزاد دارد اما رهبر خودکامه ای دارد که آن تفکر آزاد را کانالیزه میکند. مثلا سینگر میگوید ارتش آمریکا فرقه نیست اما ما این راقبول نداریم. ارتش آمریکا یک شبه فرقه است. چون در ارتش آمریکا عملاً و نه ظاهراً اجازه مطالعات مارکسیستی و کمونیستی داده نمیشود، مطالعات اسلام گرا هم ممنوع است. اگر عضوی چنین مطالعه ای بکند او را مواخذه می کنند و طرد می شود. این یعنی حالت فرقه ای دارد و این یعنی تحقیقات ایشان (سینگر) هم مقداری زیر سئوال است.
در ارتش آمریکا رسما تفکر آزاد است ولی سیستم طوری شخص را کانالیزه میکند که تو عملا حق نداری وارد بعضی تفکرات ومطالعات بشوی. خیلی از گروههای شبه نظامی، شبه فرقهاند و بعضیهایشان هم فرقه اند. چون فرقهها انواع مختلف دارد …
خیلی از احزاب فرقههای سیاسی اند که نشانه شان تفکر بسته، دگم و منجمد و مرتجع است…
بنابراین ما پدیدههای مختلفی داریم ؛ مثل فرقه، شبه فرقه، جریانها و جنبشها و تعریف آنها با هم متفاوت است. شبه فرقه بین حالت پویایی و ایستایی حرکت می کند. یعنی هم حالت پویایی را دارد و هم حالت ایستایی را دارد که با فرقه همخوانی دارد.
مثلا در ارتش آمریکا هیچوقت جهش اندیشه ای دیده نمی شود، یک رشد و پویایی وجود دارد اما شاهد جهش اندیشه ای در آن نیستیم.
در خیلی از احزاب شاهدیم که مثلا بعد از گذشت شصت سال هنوز تغییری نکرده، از یک سمت دیگر می بینیم که یک پروسه ای از دموکراسی در آن جا حاکم بوده. مثلا مکرراً رهبرشان تغییر کرده یا اعضا مرکزیش عوض شده اند اما مثلا مطالعات و تحقیق آزاد ندارد، خودانتقادی ندارد چون اگر داشت جهش میکرد ولی یک شبه دموکراسی دارد، در نتیجه میتوان آنرا شبه فرقه دانست.
یک جنبش و جریان؛ پویا، تبدیل شونده، قابل جهش، زنده و زاینده است. اگر چه ممکن است این زایندگی یا پویایی مثبت یا منفی باشند که در اینجا کاری به وجه مثبت و یامنفی آن نداریم. مثلا یک پدیده ای مانند هیپیها فرقه نبودند بلکه یک جریان منفی یا نهضت اجتماعی بودند…
پدیده ای به اسم تشکلهای مردمی هم وجود دارد که با آنهای دیگر متفاوتند و متعادل ترین شان همین ngoها هستند.
[1] مارگارت تالر سينگر ؛ مشهورترین فرقه شناس غربی و طراح نظریة شستشوی مغزی و تعریف امنیتی فرقه ؛ و نويسنده كتاب «فرقهها در ميان ما»
[2] بايد توجه داشت که این تعاریف ارائه شده به شکل هرمی بوده و شامل خیلی چیزها در يك فرقه میشوند.
[3] هـر كـس در دلـش بـه انـدازه دانـه خـردلـى عـصـبـيـت باشد, خداوند در روز قيامت او را با اعراب جاهليت برانگيزد. – پيامبر اسلام (ص) . ميزان الحكمه
[4] فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه
[5] به این ترتیب ممکن است پیروان ان به ديدگاههاي درست تر و جالب تري برسند و اين به نفع فرقه نيست.
[6] سورة انبیاء. آیة 93 : « ولي آنها امر [دين] خويش را ميان خود قطعه قطعه كردند [و فرقهها شدند، ولي] همه آنان به سوي ما باز ميگردند.» (ترجمه بهرامپور)
[7] إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا – به راستى كه انسان سخت آزمند [و بىتاب] خلق شده است ( سوره معارج ايه 19)
[8] مشابه اين نظر در تعليمات اشو راجنيش (مراقبه ديناميك) ديده ميشود.
[9] شيوه «تفرقه بينداز و حكومت كن.»
[10] يك قايق فرسوده و از كار افتاده هنوز هم داراي سه هزار ميخ است. ضرب المثل چيني
لااله الاالله؛ نظريۀ بنيادي زيستن
(قسمت اول)
همۀ چيزهاي انكارشدني را انكار كن تا به آنچه انكارنشدني است نائل شوي. زيرا تا همۀ سايهها را منكر نشوي، آفتاب را تجربه نخواهي كرد. تا همۀ خدايان دروغين را رد نكني، خداوند حقيقي را قبول نخواهي كرد. لااله. هيچ خدايي نيست الا الله. نميتواني بگويي خداپرستم مگر آنكه همۀ بتهاي زندگي ات را شكسته باشي. بت پول، مقام، شهرت، شهوت و حتي بت خانواده، همسر، فرزند، برادر و خواهر. بت دنيا.
براي ديدن خدا بايد چشم تو همه چيز جز خدا را انكار كند و بر آنها چشم بپوشد. نه اينكه هستند و بايد تلقين كرد كه نيستند، بلكه نيستند و بايد ديد كه نيستند. سايهها هستند اما اگر آفتاب نباشد، سايهها هم در كار نيستند پس آنچه هست آفتاب است نه سايه ها.
قدرت عظيمي در انكار نهفته است و بعضي از روشهاي باطني بر اساس آن عمل ميكنند. اگر بگويي نيست، ديگر نيست. اگر ببيني نيست ديگر نيست كه آن را ببيني. با قدرت لااله ميتوان تغييرات زيادي در زندگي انسان و در درون انسان ايجاد كرد. با قدرت لااله، با نيروي نه، با روش انكار ميتوانيد آنچه را كه مطلوب نيست از ميان ببريد و آنچه را كه نميخواهيد محو كنيد. اگر برخلاف لااله عمل كردي، خدايان دروغين در زندگي تو مثل علف هرز رشد ميكنند. هر كسي و هر چيزي در زندگي ات به خدايي مبدل شده. خدايي به نام پول، خدايي به نام همسرت، به نام فرزندت. از آن يكي ميترسي آن هم در جاي خود براي تو خداست. زيرا انسان فقط بايد از قهر و قدرت خداوند حقيقي بترسد.[1]
فلان آرزويت برايت به خدا مبدل شده. چرا؟ چون همۀ توجه ات را گرفته. ذهنت را پر كرده. قلبت را لبريز ساخته اما چنين چيزي تنها شايستۀ خداوند زنده است و بس. اينها به آن دليل است كه لااله به زندگي تو وارد نشده. اين علفهاي هرز زهرآگين، اين خدايان دروغي را انكار كن. هر چيزي كه انكار شدني است انكار كن. لااقل اين شرط عقل است. چرا تو با چيزي و در ارتباط با چيزي زندگي كني كه مردود است، قابل ردّ است و ميتوان انكارش كرد. چرا زندگي ات را صرف لولوها و لي ليهاي خيالي كني. اين حجابها را كنار بزن. اگر هم كنار رفتني نيستند پس با آنها بساز و زندگي كن. بدان تجربۀ تو از خدا، رخ نميدهد مگر بعد از اين لااله. قدرت لااله قدرت انكاراست. اگر قبول نكني، اگر چيزي را باور نكني، از بين ميرود. پس آن را به كار گير. با قدرت لااله ميتوان فقر را نابود كرد. ميشود بيماري را فراري داد. ميتواني بديها را بزدايي. بديها را نپذير. نگذار انديشههاي بد بر تو حاكم شود. باورشان نكن، آنگاه نيستند. به خود راهشان نده. نه با زور و مقاومت. بلكه با قدرت نگاهت. باطن آنها را ببين. ميبيني هيچ هستند و آنگاه ديگر نيستند. نترس و بر عليه ترسانندگانت بلند شو. ميبيني كه به سان سايههاي گذرا ميگذرند و محو ميشوند. همۀ اينها وجوه عملي لااله است.
لااله، روش عبور کردن را به تو ياد ميدهد. از هر چيزي که عبور کردني است، عبور کن. تا به آنچه عبور از آن غيرممکن است برخورد کني. به خداوند حي و حاضر. به نور زنده و زاينده. در هيچ چيز توقف نکن زيرا توقف در هر چيزي به قبر شدن در آن منجر ميشود. حتي در هيچ انديشهاي توقف نکن زيرا به چاهي گرفتار كننده بدل ميشود و تا به ابد آه ميکشي. از همه چيز بگذر. از همه چيز. آنقدر بگذر تا به آنچه گذرکردني نيست برسي. اين لااله است پس وقتي که به خداوند حقيقي رسيدي، وقتي که به الاالله رسيدي آنگاه بايست. «بمان و بدان که من خداي تو هستم». تا ابد آنجا بمان. در آنجا بمير زيرا فنافي الله، بقابالله است. حتي اگر ميتواني از خدا هم عبور کني عبور کن اما اگر او خداي زنده و حقيقي باشد، نمي تواني عبور کني. اگر گذر کردي پس او خدا نيست بلکه توهم خداست. چگونه ميتوان از بي نهايت عبور کرد؟ بي نهايت را هر چه بيشتر تجربه کني، براي تو بيشتر ميشود. اگر کسي معناي لااله را بداند، از همۀ شرارتها رهايي مييابد. اگر لااله را به کار بستي، از همۀ دامها و خطرات زندگي جسته اي. اگر لااله را يافتي آنگاه به آستانۀ بي نهايت، به آستانۀ خداي حقيقي رسيده اي. لااله گذر از بيابانها و خارزارها و شوره زارها و رسيدن به درياي نور است. همه چيز را کنار بگذار و بگذار فقط خداوند احد در ميان باشد. اين به معناي انزوا نيست. اين به آن معناست که ميگويي سرباز نيست، افسر نيست، فرمانده نيست. سرهنگ و سرلشگر نيست بلکه فقط پادشاه است. همه کاره پادشاه است. اينها از خودشان قدرت مستقلي ندارند. همه چيز به دست پادشاه است و به نظر اوست. نمي گويي هيچ چيز وجود ندارد. لااله اين را نمي گويد. اتفاقاً ميگويد همه چيز وجود دارد اما وجود آنها ثانويه است. وجود آنها مستقل نيست بلکه وابستگي محض به خداوند دارد. ميگويي هر چه هست از اوست، براي اوست و با نظر اوست. اين انزوا نيست بلکه تو در ارتباط با همۀ جهان و تمام کائنات زندگي ميکني زيرا همۀ آنها جزئي از همان نوراند که خداست. همان الله نورالسموات والارض. تجسم و حرکاتي از آن نوراند. همه چيز را کنار بگذار نه به اين معناست که دور بينداز بلکه به اين مفهوم است که در مقابل آنها نايست. جلوي آنها دچار خودباختگي نشو. بگذار اين زندگي در کنار تو باشد اما روبروي تو نباشد و تو در برابرش تعظيم نکني. در برابر همسر و فرزندت، در برابر خانواده ات، در برابر پول و لذت، در برابر همۀ اين دنيا. بر پشت دنيا سوار شو. آن را بکار ببر اما نگذار بر پشت ات بنشيند زيرا انسان مقامي بزرگتر از اين دارد… اربابان دروغين را خلع کن و بگذار ربّ العالمين، پروردگار جهانيان ربّ تو باشد. اين لااله الاالله است. سرور تو خدا باشد نه غير خدا. اين لااله الاالله است. اين يک انتخاب از ميان انتخابهاي ممکن نيست بلکه تنها انتخاب ممکن است. زيرا احدي بجز خدا سرور و پادشاه و صاحب انسان نيست. اگر دنيا روبروي تو نايستد پشت سر تو ميايستد. آنگاه تو ميروي و او به دنبالت ميآيد. بيچاره کسي که بردۀ سگش شود پس بگذار دنيا سگ تو باشد و به دنبال تو بيايد و تو هم سگ خدا باش و به دنبال او برو. فرمود همه چيز را براي تو آفريدم و تو را براي خودم.
لااله ميگويد براي هيچ احدي سجده نکن. در مقابل هيچ کس خم نشو. در برابر هيچ چيز دچار خودباختگي نشو. و الاالله ميگويد مگر فقط براي خدا. فقط براي خدا سجده کن. فقط خدا را بپرست. فقط در برابر خدا ميتواني دچار خودباختگي بشوي. اگر در برابر او خود را باختي، خدا را ميبري. اگر خودت را از دست دادي، خدا را به دست ميآوري. آيا کاري از اين بزرگتر وجود دارد؟[2]
« اگر دعاي مردم عموماً اجابت نميشود از اينست كه اساساً دعا نيست يعني خواستهاي نيست كه متوجه خداوند حي و حاضر باشد. خداي اكثر مردم مرده است. مخلوق ذهن آنان است. خودشان مثل يك بت آنرا ساخته و تعريف كردهاند و ميپرستند. از يك بت سنگي يا تصوير بت چه انتظاري ميتوان داشت.»
برگرفته از كتاب تعاليم حق (الاهيسم – جلد دوم) ـ اثر ايليا «ميم»
[1] هر كسي خداي خود را دارد لكن خداوند واحد نامحدود است و در هيچ فكر و قالبي نمي گنجد
[2] شما را مژده می دهم ، شما به دیگران مژده دهید ، که هر کس شهادت دهد که خدایی جز خدای یگانه نیست و به و جود خدا معتقد باشد، وارد بهشت می شود. حضرت محمد(ص)
عیسای ناصری کیست؟
در فصل آخر از كتاب مقدس و در آخرين جملات كتاب عهد عتيق خداوند قادر متعال می فرماید : « روز داوری مثل تنوری شعله ور فرا می رسد و همۀ اشخاص مغرور و بدکار را مانند کاه می سوزاند . آنها مانند درخت تا ریشه خواهند سوخت و خاکستر خواهند شد . اما برای شما که ترس مرا در دل دارید ، آفتاب عدالت با پرتو شفابخش خود طلوع خواهد کرد …
پیش از فرا رسیدن روز بزرگ و هولناک داوری خداوند ، من رسولی شبیه الياس نبی برای شما می فرستم . او دلهای پدران و فرزندان را دوباره بهم نزدیک خواهد کرد و این باعث خواهد شد که من سرزمین شما را ویران نکنم .»
عیسای ناصری کیست ؟ این سوالی است که در پاسخ به آن صدها کتاب نوشته شده است . تفکر در پاسخ به این سوال به قدری گستردگی و تنوع داشته است که گروهی از منتقدان معتقدند که فردی به نام عیسی مسیح هرگز وجود نداشته است و این تنها یک اسطوره و افسانه است . آنها عیسی را معادل یک رویای ایده آل و یک افسانۀ مطلوب معرفی می کنند و برای این نظریه دلایل مختلفی ارائه می دهند .
دیدگاه برخی از صحیونیستهای افراطی، عیسای ناصری را طور دیگری معرفی می کند . این دیدگاه بدبینانه، عیسای ناصری را بزرگترین شیاد تاریخ بشری ، فرزند شیطان ، خودِ شیطان ، شعبده بازی ماهر که می توانسته چشم بندی های خود را بجای معجزات به مردم غالب کند ، بدعت گذار ، غدۀ سرطانی دین یهود ، فردی بسیار خودبین و متکبر ، مکار و عوام فریب ، کلاهبردار و فرصت طلب ، حرام زاده و حاصل یک ازدواج نامشروع ، تحریف کنندۀ کتاب مقدس ، فردی فاسد الاخلاق ، مدعی ، کفرگو و پر از انحرافات بزرگ معرفی می کند.
آنها شواهد و استنادات مختلفی را برای موضوع ذکر می کنند که ظاهراً از اعتبار خاصی برخوردار است اما در واقع هیچ اعتباری ندارد . طبق این دیدگاه افراطی، معجزات عیسی ، فریب بوده است و آنها برای تک تک این معجزات مکانیزمی را ارائه می دهند . آنها می گویند عیسی هرگز مرده ای را زنده نکرده است بلکه آن فرد را از دو روز قبل از راه دور به خواب فرو برده است (مانیتیزم از راه دور) و بعد وقتی او را دیده است ، وی را از خواب بلند کرده است و طوری تظاهر شده که او مرده بوده و زنده شده است .
یا اینکه عیسی هرگز روی آب راه نرفته است بلکه همان کاری را کرده است که بسیاری از مربیان دلفین در زمان کنونی انجام می دهند . به عبارتی دلفینی را تربیت کرده است تا بتواند او را بر پشت خود حمل کند و در آب پیش ببرد .
معجزۀ شفای کور مادرزاد اینطور توجیه می شود که آن شخص کور نبوده است بلکه یکی از مزدبگیران عیسی بوده است و طی چند روز خود را به کوری زده و در بین مردم به گدایی پرداخته تا همه بدانند او کور است. سپس عیسی او را برای شفای چشمانش انتخاب کرده و کوری او را شفا داده است .
آرام کردن دریای مواج و طوفانی اینطور تفسیر شده است که عیسی با وجود دانش بسیار زیادی که دربارۀ طبیعت داشته است دقیقاً می دانسته که کی امواج فروکش خواهد کرد و آرام خواهد شد و در همان آستانه به دریا فرمان داده است که آرام شود . مابقی معجزات عیسی هم به همین ترتیب توضیح داده شده است .
علی رغم سطحی و ساده لوحانه بودن این تعابیر ، وجود آنها، نشان دهندۀ دیدگاههای متضاد در بارۀ عیسی مسیح است. این دلایل در ردّ عیسی آنقدر جاهلانه است که نیازی به اقامۀ دلیل متقابل، در ردّ آنها دیده نشده است .
دیدگاه دیگری که در پاسخ به «عیسای ناصری کیست ؟» وجود دارد ، از او بعنوان فردی انقلابی ، تحول خواه و حتی شورشگری سیاسی نام می برد و سایر تعلیمات مذهبی و معنوی او را وسیله ای برای تضعیف و نابودی قدرت یهود و امپراطوری رم تعبیر می کند. اینها عیسی را فردی رفرمیست می دانند که برای ایجاد تغییرات، ترسی از خشونت گرایی هم نداشته است و این مسئله در ورود او به خانۀ خدا و برچیدن بساط فروشندگان به خوبی هویداست .
از نظر اکثر علما و بزرگان یهود همزمان با عیسی ، او فردی شیطانی و بلکه خود شیطان یا رأس الشیاطین شمرده می شود . آنها دلایل زیادی را برای این موضوع که آن را واقعیت و هویت اصلی عیسی می دانند ارائه می دهند . دلایلی که گاه حتی ذهن های منطق گرا را دچار ابهام و تردید می کند . از نظر آنها معجزات عیسی با تکیه بر قدرت شیطان و از طریق شیاطین انجام شده است و عیسی یک پیامبر شیطانی و به عبارتی پیامبر دروغین است. از دو هزار سال پیش تاکنون این دیدگاه کماکان در برخی از فرقه های یهودی تداوم دارد . جالب اینکه اکثر اعضاء خانوادۀ عیسی به غیر از مادر او ، با این دیدگاه موافق بودند . به عبارتی پیش از علماء و بزرگان یهود، این برادران عیسی بودند که وی را شیطان یا شیطان بزرگ ، ساحر و جادوگر خطاب می کردند . شیوع این دیدگاه در میان خانواده و همشهریان عیسی ، به برتری آن در زمان حیات وی منجرشد و بیش از هر نظر دیگری این نظر که عیسی شیطان است در بین مردم رواج پیدا کرد .
دیدگاه دیگر به یهودیان میانه رو تعلق دارد . آنها عیسای ناصری را نه مسیح و روح خدا بلکه اعجوبه ای در زمینۀ معنوی و باطنی می دانستند و او را دارای شخصیتی استثنایی و فوق العاده می پنداشتند اما جنبۀ الوهیت او را منکر بودند. یکی از مهمترین دلایلی که آنها ارائه می دهند این است که عیسی هرگز نگفت که مسیح است یا دارای جنبۀ الوهی است و حتی در پاسخ به سوالاتی که مستقیماً در این باره بود آن را تأیید نکرد . در حالیکه پیامبران بزرگ به صراحت مأموریت خود را اعلام می کردند . حرفها و کارهای عیسی مملو از ابهام ، رازورزی ، استعاره و چند پهلویی بوده است اما موسی بعنوان پیامبر بزرگ خدا و الگویی برای شناسایی پیامبران بزرگ، با صراحت و شفافیت عمل کرده است . طبق این نظریه ، عیسی ، مسیح نبوده است بلکه این حواریون و در رأس آنها پترس و پولس بوده اند که او را بعنوان مسیح به مردم جهان معرفی کرده اند. حتی تا سالها بعد از مرگ او، از او با عنوان عیسای ناصری یاد شده است و نه مسیح؛ بنابراین مسیح بودن عیسی و معجزات او داستانی است که توسط حواریون ساخته شده است.
یکی از فرقه های یهودی این نظر را دربارۀ عیسای ناصری مطرح کرده است که عیسی توطئه ای برعلیه دین یهود بوده است . توطئه ای که توسط خردمندان امپراطوری رم طراحی و توسط شخص عیسی به اجرا درآمده است .
دیدگاههای دیگری که در کتب مختلف در بارۀ عیسای ناصری مطرح شده است
عیسی فردی قدرت طلب و به دنبال سلطنت و پادشاهی بود . به همین دلیل در همۀ سخنان او از پادشاهی خداوند که از طریق او حاصل می شود ، حرفی وجود دارد .
عیسی بنیانگذار یک فرقۀ یهودی اصلاح طلب بود که گرایش زیادی به تساهل و تسامح داشته است اما بعدها حواریون و در رأس آنها پولس این فرقۀ جدید را به دین مسیحیت تبدیل می کند.
عیسی همان ایلیای نبی است که در حضور خدا بالا رفته بود و سپس پایین آمد و دوباره بالا رفت و در آخر زمان پایین می آید.
عیسی فردی بسیار زمینی تر از بقیه، فردی که چهار زن دارد و با چهار زنِ حواری خود ازدواج کرده است ، تعداد زیادی خدمتگزار دارد ، آنطور که خود در انجیل می گوید بیش از حد معمول و مورد انتظار می خورد و می آشامد . به دنبال رسیدن به مقام و قدرت بوده است و به همین دلیل برای انحصار طلبان یهود غیرقابل تحمل دیده می شود .
عیسی یک ساحر و جادوگر بود که از طریق سحر و جادو توانسته است مردم را افسون کند و دست به معجزات بزند.
حتی تهیۀ فهرست و نظریات پراکنده ، متنوع و مختلفی که در بارۀ عیسای ناصری وجود دارد، زمان زیادی را می خواهد که از عهدۀ این گفتار مختصر خارج است . فهرست کتب و مقالاتی که در این زمینه وجود دارد خودش بعنوان یک کتاب کامل قابل ارائه است که اینکار در چند مرکز پژوهشی در زمینۀ ادیان انجام شده است .
عیسای ناصری در انجیل
انتظار می رود که دیدگاههایی که در انجیل دربارۀ عیسای ناصری ارائه می شود یکدست و یکسان باشد اما در واقع چنین نيست و دین شناسان مسیحی همین نکته را یکی از اعتبارات و یکی از نشانه های درستی انجیل می دانند زیرا آن را علامتی مبنی بر عدم مطلق گرایی و جزم اندیشی تلقی می کنند .
شاید به همان اندازه ای که در فرقه های یهودی ، اسلامی و ادیان دیگر ، دیدگاههاي مختلفي در بارۀ عیسای ناصری وجود دارد ، در انجیل نیز همین مقدار نظریه دربارۀ کیستی و چیستی عیسي، وجود دارد :
عیسی مسیح (مسح شدۀ خداوند) و نجات دهنده. حامل و القاء کنندۀ روح خدا. یگانه با خدا و روح خدا. همان ماشیح که در کتاب مقدس وعدۀ ظهور او داده شده است . عیسی کلمه الله (کلمۀ خدا) که پیش از آفرینش جهان هم بوده است و جهان از طریق او بوجود آمد .
عیسی پسر خدا و حاصل ازدواج میان مریم با روح خداوند .
عیسی پسر یوسف نجار؛ نطفه ای که قبل از ازدواج با یوسف نجار شکل گرفته است یا بعد از آن . با شجره نامه ای که به حضرت داود و ابراهیم و آدم ختم می شود .
عیسی، پسر انسان، هویت عجیبی که فرد را نهایتاً در جایگاه انسان کامل قرار می دهد.
عیسی ، خودِ خداوند که بصورت انسان درآمده و در معرض تجربۀ بشر قرار گرفته است.
عیسی موجودی کاملاً آسمانی و ماورایی .
عیسی موجودی کاملاً زمینی و خاکی .
عیسی فردی که ساختارهای خشک دین یهود را درهم می شکند و بزرگترین ضربۀ خود را با اصرار بر اصل روح خدا بر دين يهود وارد می سازد .
عیسی عصارۀ انبیاء پیشین و مرحلۀ جهش یافتۀ آنان.
عیسی یک انسان – خدا یا خدا – انسان ، انسانی که به خدا مبدل شده یا خدایی که تا مرحلۀ انسان بودن پایین آمده است .
در انجیل به تعداد حواریونی که مکتوبات آنها در انجیل وجود دارد ما با چهره های مختلفی از عیسای ناصری روبرو هستیم اما وجوه مشترک دیدگاههای حواریون، مسیح بودن عیسای ناصری می باشد . همۀ حواریون و کل انجیل در این واقعیت مشترکند که عیسی همان مسیحاست؛ حامل روح خدا و قادر به انتقال آن. همۀ انجیل مؤید این واقعیت است که عیسی همان نجات دهنده است . کسی که کتب مقدس انبیاء پیشین به کرات دربارۀ او سخن گفته است .
عیسای ناصری از دیدگاه شیعه
از دیدگاه شیعیان ، عیسی همان مسیح است . پیامبر بزرگ خداوند که اکنون نیز زنده است . با اینحال عیسی مسیح یکی از یاران امام زمان(عج) محسوب شده است و در آخر زمان پشت سر او نماز می خواند . یکی از مهمترین تفاوتهای دیدگاه شیعه با سایر فرقه های اسلامی در همین موضوع مهدویت و نیز رابطۀ امام زمان (عج) با عیسی مسیح می باشد .
عیسای ناصری از دیدگاه قرآن
«وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَاناً شَرْقِیا* فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَاباً فَأَرْسَلْنَا إِلَیهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیاً» ﴿مريم: 16و 17)
و در اين كتاب از مريم ياد كن، آن گاه كه از كسان خود، در مكانى شرقى به كنارى شتافت. و در برابر آنان پردهاى بر خود گرفت. پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل] بشرى خوشاندام بر او نمايان شد.
«إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یا مَرْیمُ إِنَّ اللّهَ یبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیمَ وَجِیهاً فِی الْدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ» ﴿آل عمران: 45 ﴾
[یاد کن] هنگامی [را] که فرشتگان گفتند: ای مریم، خداوند تو را به کلمهای از جانب خود، که نامش مسیح، عیسی بن مریم است مژده میدهد، در حالی که [او] در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان [درگاه خدا] است.
«وَلَقَد أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی شِیعِ الْأَوَّلِینَ * وَمَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ» ( حجر: 10 و 11)
و به يقين، پيش از تو [نيز] در گروههاى پيشينيان [پيامبرانى] فرستاديم. * و هيچ پيامبري برايشان نيامد جز آنکه او را به مسخره ميگرفتند.
«إِذْ قَالَ اللّهُ یاعِیسَی ابْنَ مَرْیمَ اذْکُرْ نِعْمَتِی عَلَیکَ وَعَلَی وَالِدَتِکَ إِذْ أَیدتُّکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَکَهْلاً وَإِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنْجِیلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیراً بِإِذْنِی وَتُبْرِئ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَی بِإِذْنِی وَإِذْ کَفَفْتُ بَنِی إِسْرَائِیلَ عَنکَ إِذْ جِئْتَهُم بِالْبَینَاتِ فَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هذَا إِلَّا سِحرٌ مُبِینٌ» (مائده 110)
[ياد كن] هنگامى را كه خدا فرمود: «اى عيسى پسر مريم، نعمت مرا بر خود و بر مادرت به ياد آور، آن گاه كه تو را به روح القدس تأييد كردم كه در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن گفتى و آن گاه كه تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم و آن گاه كه به اذن من، از گِل، [چيزى] به شكل پرنده مىساختى، پس در آن مىدميدى، و به اذن من پرنده اى شد، و كور مادرزاد و پيس را به اذن من شفا مىدادى و آن گاه كه مردگان را به اذن من [زنده از قبر] بيرون مىآوردى و آن گاه كه [آسيب] بنى اسرائيل را- هنگامى كه براى آنان حجّتهاى آشكار آورده بودى- از تو باز داشتم. پس كسانى از آنان كه كافر شده بودند گفتند: اين [ها چيزى] جز افسونى آشكار نيست.
« وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یصِدُّونَ * وَقَالُوا ءَآلِهَتِنا خَیرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلَّا جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ * إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَیهِ وَجَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرَائِیلَ» (زخرف : 57و 59)
و هنگامی که [در مورد] پسر مریم مثالی آورده شد، بناگاه قوم تو از آن [سخن] هلهله درانداختند [و اعراض کردند]، * و گفتند: آیا معبودان ما بهترند یا او؟ آن [مثال] را جز از راه جدل برای تو نزدند، بلکه آنان مردمی جدل پیشهاند. * [عیسی] جز بندهای که بر وی منت نهاده و او را برای فرزندان اسرائیل سرمشق [و آیتی] گردانیدهایم نیست.
«وَإِذْ قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیمَ یابَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکُم مُصَدِّقاً لِمَا بَینَ یدَی مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ یأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَینَاتِ قَالُوا هذَا سِحرٌ مُبِینٌ» ( صف:6)
و هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت: ای فرزندان اسرائیل، من فرستاده خدا به سوی شما هستم. تورات را که پیش از من بوده تصدیق میکنم و به فرستادهای که پس از من میآید و نام او احمد است بشارتگرم. پس وقتی برای آنان دلایل روشن آورد، گفتند: این سحری آشکار است.
«کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَالْأَحْزَابُ مِن بَعْدِهِمْ وَهَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیأْخُذُوهُ وَجَادَلُوا بِالْبَاطِلِ لِیدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیفَ کَانَ عِقَابٍ» (مومن: 5)
پیش از اینان قوم نوح، و بعد از آنان دسته های مخالف [دیگر] به تکذیب پرداختند، و هر امتی آهنگ فرستاده خود را کردند تا او را بگیرند، و به [وسیله] باطل جدال نمودند تا حقیقت را با آن پایمال کنند. پس آنان را فرو گرفتم، آیا چگونه بود کیفر من؟
« وَعَجِبُوا أَن جَاءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَقَالَ الْکَافِرُونَ هذَا سَاحِرٌ کَذَّابٌ» (ص: 4)
و از اینکه هشداردهنده ای از خودشان برایشان آمده درشگفتند، و کافران میگویند: این، ساحری شیاد است.
« وَقَالُوا یا أَیهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ» (حجر: 6)
و گفتند: اى كسى كه قرآن بر او نازل شده است، به يقين تو ديوانه اى.
«إِنَّهُمْ کَانُوا إِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ إِلهَ إِلَّا اللَّهُ یسْتَکْبِرُونَ * وَیقُولُونَ ءَإِنَّا لَتَارِکُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَّجْنُونٍ» (صافات: 35 و 36)
چرا که آنان بودند که وقتی به ایشان گفته میشد: خدایی جز خدای یگانه نیست، تکبر میورزیدند! * و میگفتند: آیا ما برای شاعری دیوانه دست از خدایانمان برداریم؟ !
«فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا نَرَاکَ إِلَّا بَشَراً مِثْلَنَا وَمَا نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَي لَکُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کَاذِبِينَ» (هود: 27)
پس، سران قومش که کافر بودند، گفتند: :ما تو را جز بشري مثل خود نميبينيم، و جز [جماعتي از] فرومايگان ما، آن هم نسنجيده، نميبينيم کسي تو را پيروي کرده باشد، و شما را بر ما امتيازي نيست، بلکه شما را دروغگو ميدانيم
«… وَآتَینَا عِیسَی ابْنَ مَرْیمَ الْبَینَاتِ وَأَیدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَفَکُلَّمَا جَاءَکُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَی أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ» ﴿مریم: 87 ﴾
… و عیسی پسر مریم را معجزه های آشکار بخشیدیم، و او را با روح القدس تایید کردیم، پس چرا هر گاه پیامبری چیزی را که خوشایند شما نبود برایتان آورد، کبر ورزیدید؟ گروهی را دروغگو خواندید و گروهی را کشتید.
از دیدگاه قرآن عیسی بنده و خدمتگزار خداوند است . بنده ای که دارندۀ روح القدس و برخوردار از آن است . قرآن عیسی را همان مسیح معرفی می کند اما هر گونه نظریۀ افراطی مانند پسر خدا بودن یا تثلیث را باطل می شمارد . معجزاتی که در قرآن در بارۀ عیسی مسیح ذکر می شود گاهی بزرگتر از معجزاتی است که در انجیل ذکر شده است . مانند درست کردن پرنده ای با گل و دمیدن در آن و به پرواز درآمدن پرنده . از دیدگاه قرآن، عیسی مسیح حاصل ازدواج مریم با روح خداست که در قالبی انسانی بر مریم ظاهر شده است . قرآن، عیسی مسیح را برکت جهانیان معرفی می کند و تصریح می کند که او زنده است و در حضور خداوند قرار دارد . از نظر قرآن، عیسی ، روح الله (روح خدا) و کلمه الله است؛ و این یکی از عجیب ترین و اسرارآمیزترین مفاهیمی است که در قرآن وجود دارد . فردی که روح خدا و کلمت الله است .
حافظان مسيح
اسلام از ديدگاه استاد
به روايت يكي از شاگردان قديمي استاد
دربارۀ مذهب برداشت من اين است كه ايليا بخش اعظم تأكيد خود را به باطن دين و معناگرايي در دين گذاشته بود. در مقطعي كه شديداً حزب اللهي بود آنقدر به حدود شرعي اعتقاد داشت كه چند بار ميخواست…
حتي دوبار شاهد بودم كه در آن مقطعي كه او غرق در انديشههاي مذهبي و حزب اللهي بود، براي دو نفر حد شرعي معلوم كرد و خودش هم اجرا كرد اما بعدها از او ميشنيدم كه اجراي دقيق و كامل حدود را شايد مربوط به زمان پيامبر اسلام (ص) و امام معصوم ميدانست.
اما اسلامي كه در سالهاي اخير از آن حرف ميزد يك اسلام ميانه رو بود. اسلام زنده، فعال و پاسخگو. اسلامي كه نرم و انعطاف پذير است. اهل تساهل و تسامح است. سخت نميگيرد و آسان ميگيرد. ايليا به اسلامي معتقد است كه اديان و فرهنگهاي ديگر را هم قبول دارد و براي آنها حق حيات قائل است. او به اسلام صلح طلب اعتقاد دارد. اسلامي كه مسائل را با تدبير و تفكر و تحقيق حل ميكند نه با زور و خشونت و فرمان. اسلامي كه بقيه را كافر نميداند. اسلامي كه ستون اش بخشندگي و مهرباني است. متحجر و منجمد نيست. همان اصول 1400 سال قبل را دارد اما براساس روز تعريف و تفسير ميشود. دائماً به روز ميشود، با شرايط مختلف متناسب ميشود و حالتي غيرخشك و غيرمرده دارد. بلكه حساس است. واكنش نشان ميدهد. اسلامي كه معلم ما از آن ميگفت اسلام متعادل و معقول بود. هماهنگ با زمان است. سياست آن را دنبال ميكند اما آن سياست را دنبال نميكند. غير اجباري و غير زورگوست. متكي به دانش و خرد است نه خشونت. اسلامي كه ايليا از آن حرف ميزد نه افراطي است نه تفريطي. خودبين و خودخواه نيست بلكه همه را و همۀ شرايط را و همۀ امكانات را ميبيند. او در اين سالها با وجود آنكه هرگز ادعايي مذهبي نداشت يا حتي مدعي نبود كه اسلام را ميشناسد اما از اسلامي ميگفت كه همۀ حرفها را ميشنود و به بهترين آن عمل ميكند. اسلامي كه برپايۀ بسم الله الرحمن الرحيم، بر اساس محبت و بخشش است و به اين آسانيها كسي را محكوم نميكند. اسلامي كه اهل توطئه كردن نيست و انديشههاي ديگر را با توطئه و حقه و نقشه از كار نمياندازد… و همۀ ما كه ميدانستيم اهل افراط و تحجر نميتوانستند چنين انديشههايي را تحمل كنند و بلكه مرگ خود را در اين انديشهها ميديدند، هر روز منتظر توطئهاي جديد از جانب آنها بوديم. آنها هر روز نقشهاي شوم را برعليه ايليا طراحي و اجرا ميكردند. سال 79 يك بار نوارهاي صوتي و فيلمهاي مربوط به درسهاي ايليا را مونتاژ كردند و براي تهديد نسخهاي را فرستادند با اين پيام كه اگر اين روال را متوقف نكنيد آن را در سطح وسيع تكثير ميكنيم. براي او داستان سازي ميكردند و به او تهمت ميزدند. شايعه درست ميكردند. او را بدعت گذار و ملحد ميخواندند و سعي ميكردند زمينههاي برخورد را با او فراهم كنند. ما منتظر بوديم تا او به هر طريق ممكن بي آبرو و بي اعتبار شود چون اين شيوه، در جامعۀ ما به يك الگو تبديل شده بود و اتفاقاً تهاجمها و برخوردهايي كه محتواي اصلي آنها اين بود، بارها و بارها تكرار شد اما بعد از هر تهاجم، استقبال مردم بيشتر و بيشتر ميشد.
اطلاعیه روابط عمومی جمعیت الاهیون (ال یاسین)
هوالحي
با سلام و درود.
طي ماههاي اخير گاهاً تماس ها و قرارهايي مشكوك با بعضي از دوستان صورت گرفته كه در آن درخواستهاي مختلف با ايشان مطرح گرديده است. از جمله ضبط فيلم شرح حال يا توضيح دادن در بارۀ بعضي از مسائل مشخص يا حساس. اين افراد خود را به هر نحو منتسب به استاد ايليا نموده و خود را بعنوان رابط يا نماينده معرفي كرده اند.
تحقيقاتي كه تا اين زمان انجام شده است نشان مي دهد كه اين افراد (جز در يك مورد) مأموران يكي از نهادهاي … بوده اند و با اطلاع قبلي از محتواي مكالمات تلفني دوستان، اشراف قابل توجهي بر تبادلات و ارتباطات (تلفني) وي داشته اند. متأسفانه بعضي از دوستان ضمن اعتماد به اين افراد، فيلم هاي خود را به ايشان تحويل و به همۀ سوالات آنان كه بعضاً حالت بازجويي هم داشته است، پاسخ داده اند. بر اين اساس، قابل تذكر است كه به قاعدۀ نشانه ها و مستندات هر چه بيشتر توجه كرده و هيچ ادعايي را بدون وجود نشانه ها و مستند آن نپذيريد. لطفاً تماسهاي مشكوك يا موارد مشابه را در اولين فرصت اطلاع دهيد.
روابط عمومي جمعيت الاهيون (اِل ياسين)
ميزان حقانيت
سنگ اندازي در تاريكي
گفت و گوي انتقادي
[4] سورۀ صف، آيۀ دو
آفتاب آمد دليل آفتاب
گفت و گوي انتقادي
(قسمت اول)
گفتگوي زير در تاريخ ٩/٥/١٣٨٢ با دو تن از اعضاء منتسب به گروه حزب ا… صورت گرفته است. مصاحبهکنندگان درخواست خود را مبني بر انجام يک گفتگوي دوستانه و در عين حال انتقادي از مدتي پيش مطرح کرده بودند. لازم به ذکر است که در پيادهسازي نوارها، بعد از دو بار بازخواني املائي، تغييرات جزئي ويرايشي صورت گرفته است.
1. ببخشيد که در اول صحبتم اين سوال را ميپرسم. آيا شما مسلمان و شيعه هستيد؟
آيا مسيحيان ميتوانند بدون مقاومت و جبهه گيري به حرفهاي يک مسلمان گوش دهند. آيا اهل تسنن ميتوانند به راحتي و بدون تعصب به حرفهاي يک شيعه توجه کنند يا يهوديان بدون پيش داوري، معناي کلام يک مسيحي را دنبال کنند. وقتي که تو به عنوان يک شيعه يا مذاهب و اديان ديگر معروف شدي به همان نسبت محدود شدهاي اما اگر قصد تو ارتباط داشتن با همه مردم از همه فرهنگها و مذاهب باشد اين براي تو اساسي است که دين و مذهب خود را آشکار نکني در اين صورت بخشي از مقاومت ها، پيش داوريها و موضع گيريهاي متعصبانه عملاً وجود نخواهد داشت. اگر هم دوستانم از مذاهب ديگر ببينند که من با آنها هم دين نيستم، رابطه دوستانه و اعتماد ميان ما دچار مشکل خواهد شد. اما مسلماً قرآن کاملترين کتاب خدا و محمد مصطفي (ص) آخرين پيامبر خدا، اسلام عالي ترين دين خدا و علي (ع) ولي خداست. جواب واضح است.
2. ريشه اصلي آموزشهاي شما به کجا مربوط ميشود؟ در دين اسلام ما بحثي درباره «علوم باطني و احياء روح و فنون متافيزيکي» نداريم.
آنچه گفتهايم جزء به جزء آن بر اساس كتاب خدا، بر مبناي قرآن و آيات مقدس است. همة ابعاد علوم باطني بر اساس نامهاي خداوند است. لكن اسماءالله و آيات قرآن داراي رمزها و قفلهاي متعددند و پيرامون آنها حجابهاي بسياري كشيده شده… البته اين علوم باطني بر اساس قرآن طراحي نشده است اما وقتي که ميآيي آن را ريشه يابي کني بسياري از ابعاد آن را در قرآن پيدا ميکني. اگر روزي عالمان اسلامي اين کار را بکنند، دنياي جديدي را درباره قرآن به انسانها عرضه ميکنند. اما اين آيات حجابهاي زيادي دارد و من هم نگفته ام که حجابها را ميدانم…
كليدهاي چهلگانه، همه در کلمت الله و كلام الله است و هر آنچه كه ما گفتهايم،گشودن و معنا كردن و آشكار ساختن همان است. اجزائي از اين درسها در مكتبهاي شرق و غرب هم يافت ميشود لكن كاملترين آن مستتر در قرآن است.
3. اما مطالب شما تشابه زيادي با متصوفه اسلامي دارد. مثلاً تشابه بعضي از حرفهاي شما با ابن عربي و شمس و حلاج کاملاً مشخص است. علت تشابه در چه چيزي است؟
من آدم مذهبي و متشرعي نيستم. فکر هم نمي کنم اهل عرفان و تصوف و اينها باشم. علوم باطني را و تقريباً همه کتابها و سبکها و روشهاي آن را ميشناسم و دوست دارم که قرآن و کلام خدا را از ديدگاه علوم باطني، ترجمه و معرفي کنم… مردمي كه با آنها حرف ميزنم از دستههاي مختلفي هستند. هر سنخ از مردم با زباني آشناتر است و زبان خاص خود را دارد و به شيوة مخصوص خود ميفهمد. بنابراين لازم است با هر گروه از آنان به شيوهاي متناسب ارتباط داشته باشم. اما اگر شباهتي ميان اين حرفها و حرفهاي آنها هست، عمدي نيست.
من مطالعة چنداني ندارم و تابحال درباره فلسفه و عرفان و چيزهاي ديگر نخواندهام. زمان و امكان مطالعه هم ندارم ولي مثالي ميزنم. اگر چند نفر در زمانهاي مختلف از جهتهاي مختلف از يك كوه صعود كنند، گزارش صعود آنها خود بخود به همديگر شبيه است. بيان مفاهيم قرآن به زبان عربي يا ترجمة لفظ به لفظ آن كار بسيار سادهاي است كه از همة مردمي كه در اين دنيا هستند و نيستند ساخته است، اما اگر انسان بتواند حقيقت يگانه را به هزار بيان آشكار نمايد و راه حق را از هزار طريق تعليم دهد او همانند خداوند حي عمل كرده است زيرا خداوند متعال، در آفرينش همين كار را كرده است.
4. از يک طرف هم از مجموعة مطالب شما نوعي پلوراليزم ديني استنباط ميشود.
همانطور كه گفتي اين يك تصور و استنباط است كه در كنار تصورات بسيار ديگري كه به ذهن ديگران آمده قرار ميگيرد. بعضيها هم اين طور تصور ميكنند كه ما دربارة اسلام افراطي يا اسلام مسيحي و اسلام شرقي و حتي شريعت منهاي طريقت تعليم دادهايم يا گمانهاي متعدد ديگري كه گاهي در تضاد با هم قرار دارند. اينها لابد براي گمانهاي خود دلايلي هم دارند اما ما كه گوينده و بيانكنندة اين كلمات هستيم ميگوييم همة اين گمانها، خيالات و تصورات شخصي است و هر چه ما گفتهايم و خواهيم گفت فقط و فقط دربارة لاالهالاالله است. دربارة روح و جان اديان است. دربارة عشق به خدا و توجه به خداست. دربارة ايمان به خدا و ارتباط با اوست. حالا پلوراليزم است يا اسلام افراطي و تفريطي و شرقي و غربي يا اصلاً حرفهايي مذهبي است يا نيست، با خداست چون من تسليم و خدمتگزار خداوند هستم.
5. آيا شما گرايش به فرقه خاصي داريد؟ به نظر شما کدام فرقهها به نسبت بقيه صحيحتر و قابل قبول هستند؟
مطابق كلام خداوند، فرقهگرايي و متفرق شدن در دين خدا باطل است پس از كسي كه فرقهگرايي را باطل و مردود اعلام ميكند و آنرا به انجام ميرساند همانطور كه رسانده است، چگونه ميتوان انتظار داشت كه به فرقهگرايي آلوده شود؟حقيقت نيازي به فرقهسازي ندارد… من با گوناگوني و تنوع گرايي مشروط به حفظ مرکزيت و در نظر داشتن حقيقت واحد موافقم اما با تنوع گرايي و کثرت گرايي آشفته و سرگردان موافق نيستم…
6. نظرتان راجع به جدايي دين از سياست چيست؟
اين بسته به آن است كه دربارة كدام دين و در كدام نقطه و كدام فرهنگ سؤال را بپرسيد. بعضي از اديان، جداي از سياست هستند و اين موضوع در تعليمات بنيادي آنها صراحت دارد. يا اينكه پرهيز از سياست به دليل ويژگيهاي دينيشان اجتنابناپذير است مانند بعضي از اديان شرقي يا مسيحيت. اما تصميمگيري دربارة اينكه در يك كشور، دين جداي از سياست باشد يا نباشد، مانند امور ديگر وابسته به رأي اكثريت مردم آن كشور است.
7. …
8. تفسير قرآن صرفاً در مسئوليت آيات عظام و روحانيون عاليقدر است. آيا بهتر نيست شما از انجام اين كار خودداري كنيد؟
… من كي و كجا گفته ام كه مفسر قرآنم و كي خواسته ام وارد مسائل ديني و شرعي بشوم. چطور ممكن است وارد مسائل شرعي شوم وقتي كه تحصيلات مذهبي ندارم و بر جزئيات شرع اشراف ندارم؟ ولي شما نبايد گمان خود را معادل نظر خدا بگيريد و فكر كنيد خداوند مثل شما قضاوت ميكند و مانند شما ميبيند. اين يكي از گمراهيها و يكي از اتهامات سنگيني است كه بشر به خدا نسبت داده است. از اين كه بگذريم چرا فكر ميكني كار خدا و نظرات خدا اينقدر محدود، شكننده و سخت است.
اگر واقعاً اينطور باشد که شما ميگوييد يعني اگر اين را با دلايل محکمي بيان کنيد حرف شما را قبول دارم و خودداري ميکنم. همين الان هم اگر حرف حقي بزنيد و حقانيت آن را نشان دهيد، مشتاقانه قبول ميکنم حتي اگر آن محکوم کردن خودم باشد. مسئله اين است که شما سنگي مياندازيد و توضيح نمي دهيد که چرا سنگ ميزنيد. فقط ميگوييد تو متهم هستي.
ـ…
9. از چه راهي امرار معاش ميکنيد؟
هم روي زمين کار ميکنم و هم در آب. کشاورزي، صيادي، کارهاي پرورشي و دامپروري. گاهي هم معدنيابي و اين جور کارها.
10. چرا شما با يك اسم معرفي نشده ايد، مثل بقية مردم. علت استفاده از اسمهاي مختلف چيست؟ حدس ميزنم كه شما بالاي سي اسم داريد.
اسمها و قالب ها، محدوده هاست. اگر بتواني از اسمها و قالبهاي مختلفي در ارتباط با مردم گوناگوني كه با آنها مواجه هستي استفاده كني، آزادي و امكان عمل تو بيشتر است. براي برقراري ارتباط سريعتر با اقشار مختلف مردم قالبهاي مناسب تسهيل كننده است. خداوند متعال كه معلم نهايي همة ماست نيز همين كار را كرده است و ما بايد از او بياموزيم. انبياء و بزرگان ما، همگي اسامي متعددي داشتهاند و آنها هستند كه مقتداي مردم خداجو ميباشند. پيشوايان دين اسلام، ائمه و در راس آنها رسول خدا محمد مصطفي (ص) هم اسامي متعددي داشته اند. آنها مقتداي مسلمين هستند و براي آنها كه اهل شريعت نيستند و اهل طريقتند و اين دو را اصرار دارند كه از هم جدا ببينند هم همينطور است. اكثر بزرگان باطني، معلمان معنوي و اساتيد نيز داراي اسامي متعدد بوده اند… و داشتن اسمها و قالبها حتي اگر بيش از سي يا سه هزار هم باشد جرم نيست. اين حتي ميتواند با وجود معروف شدن انديشة تو از مشهور شدن فرد تو جلوگيري كند.
11. ما شنيده بوديم که ثروت شما يک عدد دورقمي ميليارد دلاري است و شما در بعضي از کشورهاي عربي چاههاي نفت و معادن الماس و طلا داريد و از صاحبان اصلي بعضي از شبکههاي ماهوارهاي و رسانههاي معروف هستيد. حتي بعضي از شيخ نشينها و دوستان آنها طي يک برنامه منظم! براي شما هديه! ميفرستند. منظور شما از معدن يابي و اين جور کارها، همين کارها است؟
به اين چيزها و مانند اينها نيازي ندارم. مخارجم با همان کارها (…) تأمين ميشود. انسان ساکن آنجايي است که سرمايه زندگي اش در آنجاست. سرمايه من در خودم است و اگر در آن کشورهاست پس چرا اينجا هستم.
12. ظاهراً در كودكي و در زمان مدرسه، مؤذن و امام جماعت مدرسه و از قاريان و حافظان قرآن بوده ايد. چرا همين جريان مطمئن را ادامه نداديد و كار خود را در حوزة علميه دنبال نكرديد؟
در كنار اينها جنبههاي ديگري هم بوده. چند بار هم از مدرسه اخراج شدم. چند بار هم توسط معلمان مدرسه محكوم شدم…
13. دليل اخراج از مدرسه و محكوميت چه بود؟
هر بار به دليلي. اولين اخراج مربوط به اولين روز مدرسه بود. وقتي وارد كلاس شدم مبصر از كلاس پنجميها بود، يكي از بچهها را كتك زد. به او گفتم كه نبايد اينكار را بكند اما او كار خودش را كرد و من هم مجبور شدم او را بر زمين بكوبم و گلويش را بگيرم. در اولين زنگ تفريح بچههاي كلاس اول و دوم و سوم كه دل خوشي از كلاس پنجميها نداشتند مرا بالاي سر گرفتند و شعار دادند. همين، دليل اولين اخراج از مدرسه شد. دليل آخرين محكوميت كه چند سال بعد اتفاق افتاد اين بود كه به معلم ديني گفتم انسان پيش از آفرينش خود با خداي خود يكي بود. هنوز هم در ذات خود با خداوند يكيست. همين باعث شد كه در اواخر دوران مدرسه مرا دانشمند ديوانه صدا بزنند و مورد آزار و توهين و تمسخر قرار دهند. موارد ديگري هم بين اين دو موضوع اتفاق افتاد اما اصل موضوع اين بود كه نگاه ما مانند همديگر نبود پس خداي ما، روح ما و زندگي ما هم يكسان نبود و گاهي در تضاد و تناقض با هم بود. يك زماني هم با اشارة يكي با درس و مدرسه وداع گفتم…
14. منظور شما از «همان اندک را هم سوزاندم» که درباره تحصيلات رسمي گفته ايد چيست؟
آن مطالب را فراموش کردم. فکر کنم براي اکثر انسانها هم همين اتفاق ميافتد. اکثر آن را فراموش ميکنند. يک بار هم قسمتي از مدارک تحصيلي را که از مدرسه گرفته بودم، آتش زدم…
ـ…
15. اسم رامالله از كجا گرفته شده و ريشة فرهنگي آن چيست؟
رام الله يعني كسي كه خداوند او را رام و تسليم خود ساخته و خدمتگزار خود قرار داده است. كسي كه روح و جانش در تصرف خداست و خداوند او را كه موجودي وحشي بوده، رام خود كرده است. خيلي دوست دارم رام الله، به همين معنايي که گفتم باشم اما اين حرف خيلي بزرگ است که انسان تماماً و کاملاً رام و تسليم خداست. خيلي دوست دارم که مطلقاً خدمتگزار خدا و تحت تصرف خدا باشم اما اين هدفي بسيار بزرگ است. البته مدت کمي بعد از آنکه به نام رام الله معرفي شدم در بيانيهها اعلام کرديم که رام الله اسم بنده نيست…
16. آيا دليلي دارد كه در طول صحبتها مستقيما نگاه نميكنيد؟
گاهي با نگاه مستقيم، انسانها ميتوانند اعماق وجود همديگر را ببينند و روح همديگر را مشاهده کنند. چشم، دروازه روح انسان است پس از طريق نگاه مستقيم، انسان ممکن است بتواند از حيطههاي روحي ديگران مطلع شود که اين دزدي و تجسس است و بر خلاف فرمان صريح خداست که «و لا تجسسوا». اما اين به آن معنا نيست که من ذهن کسي را ميخوانم. و درباره خودم، وقتهايي هم بوده که مستقيم نگاه کرده ام اما در امتداد آن نگاه يا مدتي بعد، چيزهايي پيش آمده که گاهي مطلوب نبوده اند.
17. چهار سال پيش وقتي… برخورد كردند ما شنيديم كه عدهاي از پيروان شما تهديدنامهاي را براي… ارسال كردهاند كه در آن گفته بودند در صورت برخورد با شما خود را به ديوانگي و جنون خواهند زد و كارهاي انتحاري خواهند كرد و خود را در خيابانها به دار ميآويزند… آيا اين عمل علامت قانونگريزي شما و ميل به فراقانوني عمل كردن نيست؟ اگر شما هم مثل بقيه يك شهروند معمولي هستيد پس چرا نبايد قانون با شما برخورد يكساني داشته باشد. شما اين ارعاب را چطور تفسير ميكنيد؟
هيچ كس حق ندارد قانونشكني كند و قانونگريزي تلاشي بر ضد بشر است. همه در برابر قانون مسئولاند و آنهايي كه خود از قانون ميگويند مسئوليت سنگينتري دارند. وقتي ميخواهي دربارة گفتهاي قضاوت كني، اول ببين آيا واقعاً كسي آنرا گفته؟ اگر واقعاً گفته آيا دقيقاً هماني را گفته كه تو شنيدهاي، اگر دقيقاً همان است، آن را به چه دليلي، در چه شرايطي، به چه كسي و در چه جهتي گفته؟ گوينده چه كسي بوده و انگيزههايش چه بوده؟ بارها با ما برخورد شده است كه غالباً غيرقانوني بوده است اما كدام بار اين اتفاقها افتاده است؟ شايد دوستان چنين نامههايي نوشتهاند اما تا جايي كه مربوط به بنده است، هيچ وقت نگذاشته ام كه كاري بر خلاف قانون اتفاق بيفتد. ما تضعيف اسلام را به عنوان يک خط قرمز داريم ضمن اينکه هر وقت قانون بخواهد با بنده برخورد کند، در دسترس آنها هستم و در برابر قانون حرفي ندارم.
18. يك وقتي شايع بود كه ميخواهند شما را اعدام كنند. فكر ميكنيد اگر اين طور ميشد، چه اتفاقي براي حركت شما ميافتاد؟
اولاً اين کار خداست نه حركت من… اين انديشهها هميشه بودهاند و امروز هم زندهاند و به زندگي خود ادامه ميدهند. براي زنده ماندن و تداوم حيات انديشههاي الهي اگر لازم باشد خودم و هر چيز ديگري را قرباني ميكنم.[1] اگر لازم شود خود را هم محكوم كنم، خود را به بهترين شكل محكوم خواهم كرد. اگر لازم شود كه براي كار خدا، خود را هم انكار كنم كه اين سخت ترين قرباني هاست، آن را با اوج اشتياقم انجام خواهد داد. [به تاريخ مصاحبه توجه شود: 9/5/1382] چيزهايي مثل فدا كردن اعتبار و حيثيت و آبرو هم كه چاشني اين مائده الهي است. اما اعدام كردن من فكر جنون آميزي است. حتي شايع شدن اين حرف هم… اگر يك قارچ را از زمين جدا كني، توسط همان قارچ ميشود مزرعة بسيار بزرگي از قارچ پديد آورد حتي مزرعهاي در مقياس جهاني. با اين تفاوت که اکثر قارچها سمياند حتي اگر ريشه آنها همان نباشد. بعضي از مرگها چناناند كه هر لحظه هزاران تولد را در خود دارند. مثلاً اگر يك درخت بارور و پر حاصل را قطع كني، همة دانهها و ميوههاي آن خود بخود به درختاني بزرگ تبديل ميشوند و احتمالاً در مدت كوتاهي اين درختان فراگير شده و در همه جا ظاهر ميشوند. اگر روي يك چشمه، خاك و يا حتي آهن بريزي چشمه مدفون نميشود بلكه از نقاط بسيار ديگر از زمين ميجوشد و جويبارها و رودها را به وجود خواهد آورد و به دريا خواهد رسيد. به چشم ديگر، انساني كه اساساً روح است چگونه ممكن است بميرد. جسم را ميتوان از كار انداخت اما روح و نور و انديشة نوراني كشته نميشود بلكه پيوسته ميرويد و متولد ميشود. شهادت بزرگترين پيروزي است زيرا بزرگترين تولد است. انديشه را نمي توان تير باران کرد. هر گلولهاي که به آن شليک شود، هر بار که ترور شود، دهها هزار بار بيشتر و بارورتر ميشود. همه تاريخ بشر و الگوهاي شکل گيري انديشههاي اجتماعي، گواه بر اين موضوع اند. حتي در دوران جاهليت هم، حتي در تمدنهاي چند هزار سال پيش هم، جواب انديشه و کلام، اعدام نبوده است. ترور فيزيکي و ترور شخصيتي عيساي ناصري که دهها سال هم اين ترور شخصيتي طول کشيد، يکي از اصلي ترين علل بوجود آمدن دين مسيحيت بود. و اين يکي از دلايل بوجود آمدن اکثر مکتبهاي بزرگ است… من سالهاست ميگويم هر حرف حقي را قبول دارم حتي اگر بر ضد خودم باشد. هر حرف عقلاني و منطقي را ميپذيرم حتي اگر بر ضد حرفهايي باشد که تا بحال زده ام. مسئلهاي که به اين آساني حل ميشود، اگر اساساً مسئلهاي وجود داشته باشد، چه احتياجي به راههاي بغرنج و پيچيده دارد. تا امروز کتابهاي زيادي نوشته ام كه فقط يكي از آنها منتشر شده است. اين كتابها پر از انديشهها و روياها و ايده هاست. چگونه ميشود اين هزاران هزار انديشه را نابود كرد. البته يك نظر كه در همه اين سالها بوده اين است كه اگر مرا تخريب كنند، اگر ترور شخصيت كنند و اگر به هر شكل و از هر راه بي اعتبار و بي آبرو و بي حيثيت كنند، لابد انديشهها هم فرو ميريزند در حالي كه در تاريخ هزاران بار اين اتفاق افتاده است اما هميشه نتايج آن به شدت عكس آنچه انتظار ميرفت بوده. راه ساده و عملي اين است كه حرف بهتري زده شود، انديشههاي كاملتري ارائه شود و روياها و ايدههاي قويتر و غني تري مطرح گردد. در آن صورت من سكوت ميكنم و خودم از پيروان و شاگردان آن بيان كننده ميشوم. اعدام من فقط به نفع منافقان و تفرقه انديشان است چون مولد نفاق بيشتر و تفرقههاي گستردهتر خواهد بود. اما اگر نظر خداوند اين باشد که اعدام شوم با تمام اشتياق و عاشقانه خواستار و محتاج آن هستم.
19. جمعيت فدائيان شما با چه انگيزهاي بوجود آمده؟
مردن براي انسان كفر است، من خودم فدايي خداي خودم هستم و حاضر نيستم كسي به خاطر من بميرد. شهادت مرگ در راه خداست نه در راه غير خدا… همه ما، من و دوستانم، فدائيان خدا هستيم و كسي كه فدايي خداست براي هيچ كس جز خدا نميميرد و زندگي نميكند. اگر انسان به خاطر دوستي و محبت بميرد (نه به خاطر شخص دوستش) شايد اين همان شهادت باشد اما فدا شدن براي يک شخص، کاري مشرکانه و انحرافي آشکار است. هيچ کس جز خدا شايستگي آن را ندارد که انسان فدايش شود. فدا شدن به خاطر عشق و از روي عشق هم همان فداي خدا شدن است اما اين نبايد به خاطر شخص باشد. من چنين جمعيتي را به وجود نياورده ام و امروز آن را از شما ميشنوم.
ـ…
20. به نظر شما کداميک از تئوريهاي جديد که براي ترسيم شرايط جهاني ارائه شدهاند درست هستند. برخورد تمدنهاي هانتينگتون، نظرية پايان دنياي فوکوياما يا گفت وگوي تمدنهاي آقاي خاتمي؟ در چند سخنراني از نظريه گفتگوي تمدنها حمايت كرديد.
اين نظرات هوشمندانهاند و کساني كه آنها را طرح کردهاند نسبت به اکثر مردم زمان خود از هوشمندي بالاتري بهره مند بوده اند. اينها و نظرات مشابه آنها داراي واقعياتي هستند که نمي توان آن را ناديده گرفت. تا حدودي تفسير کنندهاند اما همة جوانب را در بر نمي گيرند. گفتگوي تمدنها، نظريه نهايي نيست اما نوعي تكامل و جهان پذيري در آن است… شايد نظريه پيوند تمدنها هم كه اشاره به ازدواج، انحلال و مرگ تمدنها و نيز تولد تمدنهاي جديد و وقوع تركيبات جديد تمدني دارد بتواند به بعضي از سوالات، جواب دهد[2]…
21. آيا شما يکي از… هستيد يا با حضرت ولي عصر(عج) ارتباط مستقيم داريد؟
من از دوستان بسيار دوستدارندة ايشان هستم. در اين سالها با تعداد زيادي [مدعي] امام زمان و [مدعي] پيامبر و خدا برخورد کرده ام که امروز بعضي از آنها از دوستانم هستند و فکر اشتباه خود را اصلاح کرده اند. يکي از مکانيزمهايي که در کارها داريم شناسايي افراد مدعي در زمينههاي باطني و ارزيابي حقانيت آنهاست. شايد تا حالا با ده بيست مدعي امام زمان (…) برخورد کرده ام. بعضيها که دکان بودنشان وضوح دارد اما بعضيها فقط دچار يک فکر اشتباه شدهاند مثل همه مردم که دچار افکار اشتباه ميشوند…
تا اين زمان هم هر كسي كه گفته است من ولي عصر (عج) و صاحب زمان هستم يا دروغ گفته يا اشتباه ميكند. اين دربارة كساني كه مدعي ارتباط با ايشان هستند هم صادق است. وليالله الاعظم در دسترس مردم نيست لكن دست او به همة مردم ميرسد و هرگاه ضرورت يابد خود را در دسترس مردم قرار ميدهد. البته من خودم هم ارتباطي با ايشان ندارم و ايشان را نديده ام…
22. ظاهر بيروني شما انطباق و مشابهتي با مذهبيون ندارد. طبق گفتة خودتان تحصيلات قابل قبولي نداريد، بويژه تحصيلات ديني، تعاملي با حوزه و دانشگاه هم نداشتهايد و در محضر علماء بزرگ نبودهايد. [3] به همين دليل است كه قبول كردن حرفهايي كه در ارتباط با مذهب و معنويت ميگوييد، براي امثال بنده آسان نيست. به چه دلايلي موجه است كه حرفها و نظرات شما را در ارتباط با اسلام و قرآن، لااقل افرادي مثل من، جدي بگيرند؟
اگر خداوند بخواهد كاري كند، هر طور كه بخواهد و از هر طريقي كه بخواهد آنرا به انجام ميرساند. چه چيزي ميتواند خدا و كار خدا را محدود كند. خداوند مجبور نيست كه مطابق قراردادها و عادات مرسوم عمل كند. هيچ كس نميتواند براي او تعيين تكليف كند يا دست او را ببندد. هيچ كس مجاز نيست او را مؤاخذه كند. البته همين بهتر است که نظرات مرا درباره اسلام و مسائل ديني نپذيري چون در اين زمينه نظر خاصي هم ندارم. يعني سواد اسلامي و مذهبي ندارم و نه فقط صاحب نظر نيستم بلکه داراي نظر هم نيستم. اين چيزي است که درباره خودم ميدانم. اما بهتر است تو درهايي را در زندگي ات باز کني. نه براي من، چون قصد ندارم هيچ وقت به زندگي تو يا افکار تو وارد شوم. اين را براي امکانهاي ديگر زندگي ات ميگويم… گمان نكن كه نظر خداوند شبيه به نظر انسان است يا اينكه او بر حسب روشهاي تفكر و تشخيص انسان، قضاوت ميكند…[4]
23. اما براي هر مقصودي راه معيني وجود دارد.
اگر با مدرسه و دانشگاه رفتن، انسان خدا را مييافت و حقيقت را تجربه ميکرد پس تو و افرادي مانند تو، كساني كه از اين راهي كه تو ميگويي رفتهاند، بايد نوريافته و متصل به خدا باشند. اگر اينطور بود، كه مسائل بشر، خيلي پيش از اينها حل ميشد و الان زمين پر از مردان حق و صالحان خداآسا بود ولي اينطور نيست پس مبناي نظر تو، اشتباه است و مفروض تو مردود است. اين مثل آن است كه بگويي براي آنكه عشق را تجربه كني و عاشق شوي بايد فلان كتابها را بخواني، لباس قرمز رنگ بپوشي، چند نفر هم شهادت دهند تا بلكه تو به تجربة عشق نائل شوي. براي هر چيز مسيري طبيعي وجود دارد اما مگر تو اين مسيرها را ميداني يا آنچه ميداني همة آن چيزيست كه در علم الهي وجود دارد.
24. آيا شما حاضر به مناظره با آقاي… هستيد؟
حقيقت هست و زنده و فعال است و نشانههاي خود را دارد و خود، گوياي خود است. مناظره درباره حقيقت به چه كاري ميآيد؟ آيا ميشود دربارة بود و نبود خورشيد مناظره كرد؟ من ميگويم خورشيد هست، نور هست، روشنايي هست، اين چه احتياجي به بحث كردن دارد؟ بحث كردن دربارة واضحات و بديهيات و مناظره دربارة بود و نبود خورشيد، مناظره نيست… اين از مناظره درباره خدا و حقانيتهاي مرتبط با او.[5] اما درباره مسائل مذهبي و اسلامي، ايشان که تو ميگويي نمي تواند با من مناظره کند چون اطلاع ايشان درباره مسائل شرعي بسيار بيشتر از من است. ايشان يکي از مراجع بزرگ حل مسائل اسلامي و شيعه هستند و بنابراين بايد در اين زمينه به من درس بدهند و مسائل مرا جواب دهند. من که در اين زمينهها ادعايي ندارم که بخواهم مناظره کنم. بله درباره برخي از نظريات بنيادي، درباره برخي از مسائل علوم باطني چيزهايي هست که اگر زماني نيازي به مناظره باشد با افراد مربوطه، اين کار انجام ميشود اما در زمينه مذهب و اسلام و شيعه، من حتي در حد يک طلبه هم نيستم.
…
25. بهتر بگويم از کجا بدانيم که چيزهايي که دربارة شما ميگويند يا از شما نقل قول ميکنند درست است؟
ميزان قرآن است. اگر آنها هماهنگ با قرآن بود و با کلام خدا همخواني داشت، قابل اعتماد است و غير از اين نبايد به آن اعتماد کنيد. و اگر چهار تن از دوستان و همراهان شناخته شدهام موضوع را تأييد کردند ميتوانيد آن را مربوط به من بدانيد.
26. در اسلام ارتباط با ارواح و حلول روح حرام است در حالي كه اين يكي از مواد درسي شما است. به ما گفتند كه شما ارتباط گستردهاي با ارواح داريد و كارگزاران روحي داريد! گفتند كه شما با ارواح انبياء و اولياء و ائمه (س) رابطة نزديك و روحي داريد! اما تا جايي كه ما خواندهايم و اطلاع داريم در اسلام بحث ارتباط روحي هرگز مطرح نبوده است و از آن به عنوان يكي از بدترين گناهان نام برده شده.
اينها كه گفتي، شايد در اسلام حرام نباشد و البته نه از اركان تعليم ماست و نه تعليم ماست. از نظر ما ارتباط با ارواح براي عموم مردم كاري باطل است مگر براي كسي كه بر ارواح اقتدار داشته و قدرت فرمانروايي دارد. آنكه در ارتباط با ارواح به امكان زندة نام خدا مجهز است و خداوند از اين طريق به او اقتدار و تصرف در عالم ارواح را بخشيده است و او را حفظ كرده است. چنين كساني، خود از اولياء بزرگ الهياند و اما اجازه داشتن آنها هميشه به معناي استفادة آنها نيست.
27. چرا شما به اکثر شاگردانتان تاکيد کرده ايد که نبايد ارتباط خود را با شما علني کنند و نبايد بگذارند که به عنوان شاگردان شما شناخته شوند؟
روزي نيست که تهمتي به من نزنند و مرا به چيزي واهي متهم نکنند و داستان دروغي درباره ام نبافند و اين کارها آنها را به رنج و سختي مياندازد… اين را به خاطر خودشان گفته ام.
28. چرا به طور شفاف خود را معرفي نميكنيد تا حرفهاي شما بدون ابهامات جانبي شنيده شود؟
وقتي اشاره به خودم ميكنم ميگويند خودثنايي و خودپرستي، وقتي اشاره نميكنم ميگويند سرّي و در پرده. وقتي كه حال و يافتههايم را ميگويم ميگويند اين كفرآميز است و زماني كه نميگويم ميگويند چرا ابهامزايي ميكنيد و ما را به ترديد مياندازيد. ولي اين براي تو چه اهميتي دارد كه من كي هستم چون تو با من بيگانهاي. آيا براي تو مهم است كه معلم رياضي كيست يا اينكه درسهاي رياضياش درست و عالي است؟ چيزهايي كه گفتهام از رياضيات هم درستتر و دقيقترند اما اگر خودم مطرح شوم اين مانع آموختن آنچه گفتهام ميشود پس ترجيح دادهام كه خود را معرفي نكنم. [6] انسان دانا از معروفيت بيزار است و آن را محبوس و مدفون شدن تلقي ميكند.
29. اگر شما به دنبال مريدسازي نيستيد چرا دهها سخنران و مدرس آموزش دادهايد تا افكار شما را در همه كشورها منتشر كنند. چه دليلي دارد كه دربارة شما گزارشهاي مستند مينويسند و فيلمهاي مستند ميسازند و شاگردان شما سعي ميكنند به امكانات وسيع رسانهاي و اينترنتي و شبكههاي ماهوارهاي دست پيدا كنند؟ راستي بودجة هنگفت اين كارها از كجا آمده؟
تا اين لحظه به کسي نگفته ام که برود افکار مرا منتشر کند…
آموزش تعدادي از سخنرانان و مدرسين هم نتيجه طبيعي درسها و جلسات بوده است… اما تأسيس چند شبکة ماهوارهاي آنقدر کار بزرگي نيست که احتياج به حکم مأموريت داشته باشد. هر وقت ضرورت اين کار وجود داشته باشد، اجراي آن به سادگي امکانپذير است و نيازي به تشريفات خاص ندارد. در سه روز هم ميشود تعداد زيادي شبكه راه انداخت اما اگر تصميمي به اجراي آن بود، تا به حال انجام ميشد. اين روزها هر كسي با كمي تلاش ميتواند يك شبكه ماهواره اي، و با تلاش بيشتر، چند شبكه راه اندازي كند.
ـ...
30. در سطح تهران و شهرستانها آگهيهاي آموزشي! فراواني پخش شده است كه مرتبط با شماست. يك نمونهاش الان دست من است: «هنر كنترل ذهن و روشهاي برنامهريزي مغز، فنون انتقال انرژي و شفابخشي، هنر رؤيابيني و هنر تفكر متعالي كه مشتمل بر 36 روش تفكري است». آيا همه اينها را خود شما تدريس ميكنيد؟ محل استناد قرآني و اسلامي اينها دقيقاً كجاست؟ در اسلام ما يك تفكر ديني بيشتر نداريم و اگر اين تفكر را كنار گذاشتيم مابقي انحراف و گمراهي است. در هيچ كجاي قرآن مطلبي درباره تفكر خلاق و سي و شش سبك تفكري و اين مسائل وجود ندارد. اينها زاييده معنويت آمريكايي است كه خودش اصولاً از معنويت خالي است.
… به دانستههايت بيش از حد اعتماد نكن و به ندانستههايت بيش از حد بياعتماد نباش. نديده، قضاوت نكن. ناشنيده رأي نده. خودبيني تو آنقدر قدرتمند است كه قرآن و اسلامِ تو را هم اسير خود كرده. خودبيني تو با رنگي از مقدسات، خود را محكمتر كرده و با سوءاستفاده از اسم خدا حيات خود را تضمين كرده است. افكار تو عين واقعيت نيست و چه بسا درستترين افكار ظاهري تو، غيرواقع باشند.
قبل از هر كاري بهتر است حفرهاي را در ديوار خودبينيات ايجاد كني، تا بتواني از طريق آن به جهان واقعي نظر بيندازي. اين براي تو ميتواند شروع يك زندگي دوباره و حقيقي باشد.
31. شما مدعي هستيد كه از عالم غيب اطلاع داريد و همه چيز را ميدانيد و به هر كاري قدرت داريد. شما ادعا كردهايد كه ميتوانيد هر معجزهاي را بكنيد و در زمين و آسمان قدرت تصرف داريد. نعوذ بالله بگوييد در جاي خدا نشستهايد چون قدرت مطلق مخصوص پروردگار است. اين ادعاي شما كفرآميز است.
تاكنون كجا از من شنيدهاي يا ديدهاي كه چنين ادعايي كرده باشم؟ سالهاست که اين حرفهاي موهوم را در سخنراني ها، در جلسات کوچکتر، در جلسات خصوصي، در بيانيهها و به طرق ديگر تکذيب کرده ام. بيش از اين چکار ميتوانم بکنم؟ خودم را تخريب کنم؟ اين کار را هم بارها کرده ام. خودم را در موضع تهمت و اتهام قرار دهم؟ اين کار را هم کرده ام. اگر تو راه حلي داري بگو. اگر حق باشد، انجام ميدهم و سپاسگزار ميشوم. من از بت شکني لذت مي برم و به اين کار شديداً علاقمندم. اگر قرار است خودم بت شوم دوست دارم خودم زودتر از همه آن را خرد کنم. در يک سخنراني بزرگ ميخواستم لباسم را در بياورم، گفتند اگر اينکار را بکني نتيجه عکس ميدهد، ديدم درست ميگويند… چنين ادعايي براي بشر، اساساً باطل است و من هم هرگز چنين چيزي يا مشابه آنرا نگفتهام. تو هوس و هيجانت را مبناي قضاوت گذاشتهاي. [7]
32. احتمالاً خودتان زياد شنيدهايد كه دربارة شما چه حرفهايي ميزنند. بالاخص شاگردان و نزديكان شما. بيشتر چيزهايي كه به شما نسبت ميدهند شركآميز است. القابي مثل مسيح، روح خدا، خليفهالله، پيامبر گناهکاران و غير مذهبيان، ناجي بي دين ها،… كلمات مسئله داري است… چاره کار در اين نيست که شما در يک جلسه لخت بشويد يا خود را به ديوانگي بزنيد. شما کارهاي ديگري هم ميتوانيد بکنيد. ميتوانيد کتاب بنويسيد يا بياييد در تلويزيون حرف بزنيد. شما حتماً ميتوانستيد جلوي اين همه حرفهايي را که درباره تان هست بگيريد. چرا ميگويند شما ميتوانيد زلزله بسازيد. حتماً اين دليل دارد. چرا درباره من نمي گويند. و اينكه شما معجزه ميكنيد و شفادهنده و مستجابالدعوه هستيد، كلمههاي پر مسئلهاي است كه به هيچ عنوان با اعتقادات جامعة امروز ما و شرع و عقلانيت تناسب ندارد. چرا شما خودتان جلوي اين حرفها را نميگيريد؟
از كجا ميداني جلوي آن را نگرفتهام؟ شرح اين انکارها و ممانعت ها بيش از يک کتاب است. ولي تو چرا فقط نقل قولهاي يک طرف را ميگويي. بعضيها هم مرا آمريکايي و غربي و صهيونيست ميدانند. بعضيها فحش ميدهند، حتي به خدا و قرآني هم که به آن اعتقاد دارم فحش ميدهند. ميگويند شياد، دروغگو، ديوانه، کلاهبردار، کافر و ملحد. بخشي از تلاشهاي اين چندساله جلوگيري از آن حرفهاي تقدس آميز و بزرگ است اما من تا بحال جلوي حرفهاي منفي را نگرفته ام. بارها هم به آن دامن زده ام. تا همين اواخر مکانيزمي وجود داشت که با توافق خودم بر ضد خودم تبليغ ميکرد، توهين ميکرد، تهمت ميزد ولي يکي دو سال پيش وقتي که متوجه شديم شما و دوستان و همفکران شما در اين موضوع فعال شده ايد و عزم خود را جزم کرده ايد تا مرا در سطح جامعه تخريب و به قول آن دوستت نابود و بي اعتبار کنيد، آن مکانيزم همان موقع و براي هميشه از بين رفت. شما هم که از امکانات رسانهاي و دسترسي به آقايان چيزي کم نداريد. شمشير و خنجر و نيزه و کمان هم که داريد. ما هم که دستمان خالي است و حتي يک سپر کاغذي هم براي دفاع از خود نداريم. ديگر چکار بايد بکنم. من اينها را به وجود نياوردهام و تصديق نكردهام اما سالهاست كه جلوي آن را گرفتهام. اگر هم زماني لازم شود چه بسا خود را در محكوميتي ظاهري قرار دهم، خود را محكوم كنم و بر عليه افكار افراطي خوب و بد پيرامون خود، به جانب خودم دست به شمشير شوم.
….
33. چه فرقي ميكند اگر هم شما نگفتهايد، همة مريدان و شاگردانتان سالهاست چنين حرفهايي ميزنند.
اگر هم عدهاي از آنها اينها را گفته باشند، اين چه قضاوتي است كه تو گفتة ديگران را به من نسبت ميدهي. آنها خودشان مسئول نظراتشان هستند. آنچه من بايد در اينباره ميگفتم، گفتهام و آن اينكه ادعاي وحدانيت يا ادعاي علم و توانايي مطلق، براي بشر، ادعايي باطل است و هيچ انساني به غيب احاطه ندارد و از همة قدرت خداوند برخوردار نيست و اينکه در اين زمان هر کسي که مدعي نبوت يا امامت بوده است به خطا رفته است. و من تنها تسليم و خدمتگزار خداوند هستم نه بيش از اين.
34. تناقضهايي وجود دارد. به عنوان مثال شما ميگوييد كه با فرقهگرايي مخالف هستيد اما بعضي از رهبران فرقههاي مختلف با شما روابط نزديك دارند و از شما خط ميگيرند. شما از سياستمداران، به طور كلي انتقاد ميكنيد اما با بعضي از رهبران بزرگ سياسي ارتباط خصوصي داريد و به آنها مشورت ميدهيد. حتي در جلسات علني شما تعداد زيادي از اعضاء خانوادههاي مقامات حكومتي حضور دارند.
اعضاء خانوادة سياستمداران و هر قشر ديگري ميتوانند مثل همة مردم زندگي كنند و كسي نميتواند اين امكان و آزادي را از آنان سلب كند. و بعد اينكه ما از رد فرقهگرايي و سياستبازي و بازيهاي سياسي گفتيم نه اينكه هر كسي مبتلا به فرقه و سياستي شده بود خودش مردود است. انسانها، كارهايي نيستند كه انجام ميدهند. انسان، انسان است و عمل او عمل او. سل بيماري ناخوشايندي است اما هر كسي كه سل داشت، موجود ناخوشايندي نيست و نميتوان او را رد كرد. تناقض در فكر تو است نه در واقعيتي كه تو دربارهاش فكر كردهاي.
35. فكر نميكنم اينطوري باشد. اگر مايل هستيد من ميتوانم نمونههاي زيادي از اين تناقض را برايتان فهرست كنم. شما مسئله مخالفت با مريدسازي را مطرح ميكنيد اما عملاً دهها هزار مريد و فدايي بدور خود جمع كردهايد. اطرافيان شما از هفتاد و دو ملت هستند. حزباللهي، دانشگاهي، غربزده، لامذهب و مذهبي و اين خودش حكايت از رفتار متناقض شما دارد. شما بر خلاف حرفهاي دو آتشهاي كه دربارة دين ميگوييد كمترين ويژگيهاي ظاهري افراد مذهبي، حتي ريش هم نداريد. با وجود تأكيد به ساده برخورد كردن براي ديدن شما بايد از هفتخوان رستم گذشت. ديدن رييس سازمان ملل هم از ديدن شما آسانتر است. اين همه پيچيدگي و رمزيكاري براي چه چيزي است؟ از يك طرف ميگوييد آدم معمولي هستيد و از يك طرف ديگر ميگوييد اگر مجبور شويم خاورميانه را يك ساعته با زلزله شخم ميزنيم، فلان كشور را زير آب ميبريم، مردگان را زنده ميكنيم و لابد آسمان را هم به زمين ميآوريد. كدام آدم معمولي چنين حرفي ميزند؟ اينها همه تناقض است.
شما كه قرآن را ميزان قرار ميدهيد و در همان حال مباحث درسي دربارة ارواح و اسرار ميگذاريد اسم اصلي اين كارها چيست؟ اگر پيشبيني آينده و زلزله ساختن و شفا و جادوگري با قرآن و اسلام همخواني داشت پيامبر اسلام (ص) و اهل بيت (ع) بيشتر از هر كسي به آن عمل ميكردند. اگر حرفهاي شما از قلب قرآن بيرون آمده چرا اين همه بزرگان و مجتهدين و آيات عظام و مراجع تقليد حرف مشابه شما نزدهاند؟ آيا همة آنها در خواب غفلت بودهاند و فقط شما يك نفر بيدار هستيد؟ اگر شما اينقدر قدرت داريد و به قول خودتان خدا همهجوره با شماست پس چرا جلوي ظلمهاي اسرائيل و آمريكا را نميگيريد؟ اصلاً آيا شما معني عدالت را ميدانيد؟ مرجع تقليدتان كيست؟
چشم تو آلوده به نفاق است و فكر تو متفرق است. يكي نيستي پس نميتواني يكي را ببيني. تو به دنبال آن هستي تا تصورات دوگانهات را در بيرون از خودت پيدا كني به همين دليل تفاوتها را تناقض ميبيني.روش سؤال پرسيدن و خبر دادن تو مثل دادگاههاي تفتيش عقايد است. دو جمله را ميگويي اما پنج جمله قبل و بعد از آن را نميگويي. نقل قول ميكني اما سمت و سوي آن را عوض ميكني. كليت و اصل موضوع را نميگويي اما جزئيات را با تغييرات اندكي به عنوان اصل موضوع مطرح ميكني. واقعيتها را با ابهامات و حدسيات و خيالات آميخته ميكني و آن را به عنوان يك واقعيت مسلم و جدي طرح ميكني. سؤال ميپرسي اما جواب را نميخواهي، تأييد بدبيني و كجبينيات را ميخواهي.[8] قبل از اينكه به قضاوت بنشيني رأي ميدهي. روش قضاوت تو مثل سنگ در تاريکي انداختن است و وقتي سنگهايت تمام ميشود شروع به توهين و فحاشي ميکني. [9] براي ماهي گرفتن از تور پاره استفاده ميکني، بنابراين واقعيتها در تور انديشه هايت نمي افتد. آينهاي که براي ديدن حقيقت از آن استفاده ميکني آنقدر کدر و ناهموار و ناهنجار است، که کوه را چاه نشان ميدهد و چاه را کوه، رودخانه را به صورت مار افعي بزرگ به رويت ات ميرساند و مار را مانند ريسماني به تو نشان ميدهد که ميتواني از چاه بيرون بيايي. اين مار ريسمان نما نفرت تو است. تو پر از کينه و نفرتي، و فقط به دنبال اين هستي که قالبي براي بروز آن پيدا کني. امروز من بودم اما فردا چيز ديگري را پيدا ميکني و پس فردا چيز ديگر. نفرت زدگي، تاريکي است و راه به خداوند بخشنده و مهربان که شروع قرآن و سورههاي قرآن است، و ابتداي کلام خداست ندارد. حتي اگر خدا هم خود را به چنين جماعتي نشان دهد آنها خدا را محكوم ميكنند و انكار ميكنند و براي از ميان بردناش نقشه ميكشند چه برسد به بنده و خدمتگزار خدا.[10]
اينها همه تناقضها و دوگانگيهاي دروني خود تو است که آن را در آينه وجود ديگري ميبيني. چشم تو از نور محروم است و در تاريکي ميبيند. در تاريکي، چه بسا درخت انجير مانند ديو به نظر آيد و درخت زيتون شبحي در کمين شمرده شود. وقتي چشم انسان از نور تهي شود و انسان در تاريکي روح خود به جهان نگاه کند او واقعيتها را همانند سايه ها، زندگان را بسان مردگان و مردگان را چنان ميبيند که انگار زنده شده اند.
گفت و شنودي با ايليا «ميم» رام الله (پياده شده از فيلم)
«برترين رئيس جمهور»-گفت و گویی با ایلیا «میم»که موجب لغو امتیاز نشریه حرکت دهندگان شد.
ازميان کانديدهاي رياست جمهوري به نظر شما کدام بهتر است؟
کسي که رياست جمهوري به او نياز دارد و او بي نياز از رياست جمهوري است. او که قبل از شدن، باشد. پيش از آنکه بخواهد بدست بياورد، در دست داشته باشد. قبل از آنکه از بيرون برايش اتفاق افتاده باشد، از درون واقع شده باشد.
او بايد از اينکه رئيس شود يا نشود تغييري در حال اش رخ ندهد؛ نه از اين رياست خوشحال شود، نه از گذر سايه آن، غم زده. اگر رئيس جمهور شد، خود را خادم مردم بداند و اگر نشد، خادم مردم بماند؛ پس اگر خدمتگزاري شايسته تر از او به ميدان آمد، او ميدان را برايش خالي مي کند و خود، حامي شايسته تر مي شود.
اما اگر کسي تصميم بگيرد به ملت خود خدمت کند، به صرف چنين تصميمي خدمتگزاري بعيد است. اگر محبت به مردم و بيش از آن به بشريت و انسانيت و خداي آن در ميان نباشد، خدمت، تصنعي و غير واقعي است. با اين حال، خدمت خودساختگان به ساختن منجر مي شود، اما نتيجه خدمت خودباختگان، سوختن است و ساختن نيست.
از اين است که براي رؤسا بيش از سايرين ضروريست که خودساخته باشند و اما خودساختگي نيازمند خودشناسي است. اگر او خود را نساخته باشد، چگونه مي تواند ديگران را بسازد؟ اگر خود شناسي او کافي نباشد، چگونه در شناخت مردم و اوضاع آنها توفيق خواهد داشت؟ بنابراين بايد ديد که آيا او موجودي خودآگاه و خداشناس و خودساخته است يا خودباخته و خودبين؛ اگر طبيب خودش آلوده به ميکروب باشد، وجودش بسيار خطرناک تر از ميکروب هاي بيماري زاست.
لطفاً در مورد ديگر ويژگي هاي رئيس جمهور توضيح دهيد . اگر موضوعاتي مانند خود ساختگي و محبت به مردم را طبق فرمايش شما، در درجه اول اهميت در نظر بگيريم دربارۀ ساير ويژگي هاي رئيس جمهور بفرماييد.
او بايد داراي توان تمام کردن و شروع کردن باشد. تمام کردن آنچه پيش از اين آغاز شده يا حتي دانه هايي که هنوز جوانه هم نزده اند و قدرت شروع کردن جهش را. ايران وقت زيادي براي پيشرفت ندارد. پيشرفت معمولي به عقب ماندگي آن منجر خواهد شد. بنابراين رئيس جمهور بايد توان شروع جهش را داشته باشد … اگر شجاعت او مقدم بر هوشمندي اش باشد ممکن است آسيب هاي جدي بوجود آيد. بنابراين لازم است هوشمندي و هوشياري او بر شجاعتش مقدم باشد.
نگاه کردن به رياست جمهوري، به عنوان فرصتي براي پيشرفت شخصي مي تواند آثار زيانبار بسياري را براي ملت داشته باشد؛ پس او بايد رياست جمهوري را به چشم يک رسالت نگاه کند. رسالتي که فقط يک راه در پيش دارد و آن موفقيت است…. مسئول وام دار نميتواند مسئوليت خود را به انجام برساند. رئيس جمهور يا بايد وام دار کسي جز خدا و ملت نباشد و يا اگر هست ابتدا وام خود را بپردازد و آنگاه قدم جلو بگذارد.
يکي از راه هاي اصلي مردم براي آشنايي با رئيس جمهور بعدي بررسي گذشته فرد مورد نظر است. عوامل گوناگوني مي توانند مبناي اين تجزيه و تحليل قرار گيرند. به نظر شما چه نکاتي در اين زمينه قابل توجه تر است؟
در بازخواني گذشته او بايد عناصر مهمي چون عقلانيت و عدالت و شجاعت را جستجو کرد و نيز آزادي دروني و استقلال رأي و عدم وابستگي، توانايي هماهنگ شدن با تغييرات و شرايط، و ميزان نرمي و انعطاف پذيري او، تدبيرگري و تعامل پذيري و تعادل خواهي او …بايد اين عناصر را در گذشته او شناسايي و اندازهگيري کنيد.
هر انساني ترسها و از خودباختگي هايي دارد اما ترسها و تمايلات يک مسئول بسيار سرنوشت سازتر است. بايد ديد در گذشته، او از چه چيزهايي ترسيده و فرار کرده و به چه چيزهايي روي آورده و مشتاق است؟ خطوط سبز و قرمز او کدام است؟ خودباختگي ها و خودبيني ها يش از چه سنخي است و ميزان خطرپذيري آن تا چه حد است؟ آيا مديريت او در گذشته، خلاق و زاينده بوده يا خشک و مرده و خُرد. و البته اگر مسئوليت پذيري و مديريت را در سابقۀ او ببينيد دليل بر آن نمي شود که در رياست هاي بالاتر هم موفق عمل خواهد کرد.
و آيا او پيش از اين به آنچه اکنون مي گويد، عمل کرده است يا نه؟ اگر عمل نکرده پس بعيد است که بعد از اين هم به آنچه اينک مي گويد عمل کند، و ببينيد که آيا او در گذشته واقعاً در خدمت مردم خود بوده، به فکر زندگي آنان بوده و به آنها عشق ورزيده يا اينکه پيش از اين را او در خدمت خود يا صاحباني ديگر بوده.
دربارۀ اينکه اولويت برنامه هاي رئيس جمهور چه بايد باشد طي ماه هاي گذشته و در اظهارنظر کارشناسان و صاحب نظران، عموماً با چند مطلب برخورد مي کنيم که در برخي موارد تضادهايي هم به چشم مي خورد.
نظراتي که دربارۀ اولويت هاي برنامه رئيس جمهور بعدي مطرح مي شود اغلب عبارت است از اولويت داشتن برنامه هاي اقتصادي، بخصوص رسيدگي به وضع معيشتي مردم، مسئله بيکاري جوانان و اشتغال به کار آنان. در مقابل، اين نظر وجود دارد که اولويت برنامه هاي رئيس جمهور مي بايست ابتدا متمرکز بر مسائلي مانند اصلاحات عملي، آزادي بيان، آزادي مطبوعات و ديگر تغييرات فرهنگي و شايد نرم افزاري باشد. شما با کدام نظر موافق ايد؟
اگر بگويم با هيچ کدام درست تر از آن است که بگويم با هردو؛ رئيس جمهور نبايد و نمي تواند و درست نيست که خود را در دام شعارهاي تضمين نشده واقعي بيندازد. اوضاع ايران و جهان هر روز در حال تغيير است و به تناسب اين تغيير، اولويت ها هم جابجا مي شوند؛ ممکن است يک روز فرهنگ سازي مهم باشد و يک روز اقتصاد، اما در روز سوم، شايد روابط مهم تر باشد. از خردمندي به دور است که شما براي زمان دور، حتي در حد چهار سال يک برنامه و شعار مطلق و قطعي را بر برنامههاي هم وزن خود ترجيح مطلق دهيد.
امروز مسئله اين است اما معلوم نيست که فردا مسئله همين باشد و شايد نباشد. امروز صلح است ولي اگر فردا صلح نباشد، اولويت ها هم زير و رو مي شوند. امروز بادها از شرق و جنوب مي وزند ولي اگر از غرب و شمال وزيدند ديگر نمي توانيد بادبانها را مثل ديروز برافراشته کنيد و کشتي را آنطور حرکت دهيد. مي شود يک برنامه را بر اساس هوشمندي و هماهنگي در اولويت قرار داد اما فقط براي امروز يا امسال. در پايان امروز و پيش از روز جديد، تجديد نظر در اولويت ها و برنامه ها، جزئي از خردمندي است؛ براي آنکه ببينيد اين واقعيت تا چه حد حساس و مکرر است به دوران رياست جمهوري رؤساي ملل مختلف نگاه کنيد يا اگر توانستيد با آنها صحبت کنيد، آن وقت مي بينيد اين درددل و پشيماني تعداد زيادي از آنهاست.
اگر نياز حياتي يک جمعيت را آب فرض کنيم برنامۀ رئيس آنها بايد مانند آب باشد چنان شکل پذير که هر بار در ظرف جديد قرار مي گيرد به همان شکل درآيد.
اگر رئيس جمهور بگويد من مي خواهم نيازهاي مردم را تأمين کنم و مسائل شان را حل نمايم اين عاقلانه تر است تا بگويد من مي خواهم طي سال هاي بعد، مسائل اقتصادي يا سياسي يا چيز ديگر را حل کنم. اگر مردم فردا گفتند ما نياز سياسي نداريم، يا داريم اما اولويتي برايمان ندارد، تکليف رئيس جمهور چيست؟ يا بايد لجاجت کند و به حرف خود ادامه دهد که در اين صورت شکست او در برابر ملت، حتمي است و يا از شعارها و فريادهاي خود بازگردد که آنوقت او متهم است به عقب نشيني و زير پا گذاشتن شعارها و آرمانها. البته شعار رئيس جمهور ميتواند مثلاًًً عدالت يا اصلاحات باشد اما اين عدالت و اصلاح را او هر روز، هر هفته، هرفصل و هر سال بايد تبيين کند.
به نظر شما، با توجه به شرايط خاص ايران، فردي که مي خواهد در پست رياست جمهوري قرار گيرد بايد چه نکاتي را در اين ارتباط مورد نظر قرار دهد؟
اگر او مورد قبول اکثريت قوي ملت و مخصوصاً جوانان نباشد يا نتواند در ماه هاي اوليه رياست خود، اين مقبوليت را به دست آورد، ملت ايران، چيز بزرگي را از دست خواهد داد. در اينصورت زلزله هاي چند ريشتري تصور پذيرند. اگر او بدون رأي قوي بيايد بايد بتواند با اقشار مختلف مردم ارتباط برقرار کند؛ حتي اگر پيش از اين نکرده باشد. شرط اين ارتباط، شناخت است و براي شناخت آنان، کوتاه ترين راه، همذات پنداري است.
همذات پنداري با همه اقشار و حتي با منتقدان و دشمنان، زيرا اگر همذات پنداري نباشد، خود بيني و نگاه متعصبانه جاي آن را مي گيرد. در شرايط کنوني ايران، رئيس جمهور بايد بتواند تعريفي عاقلانه و مقبول را از ايران و ايراني در جهان ارائه دهد؛ اين فعلاً، از مهمترين شعارهاست. تثبيت جايگاه بين المللي ايران، تأثيرات قدرتمند خود را بر اوضاع اجتماعي و اقتصادي و سياسي ايران به سرعت نشان مي دهد.
تدبير و اتخاذ روابط متعادل و راهبردي با اروپا، کشورهاي اسلامي و ديگر شبه قطب هاي متمرکز يا غيرمتمرکز و نيز چگونگي برخورد با مسئله آمريکا و تمدن غرب، در مقايسه با هرگونه تلاش داخلي (در حال حاضر) تأثيرات تعيين کننده اي را بر اوضاع دروني و بيروني ايران خواهد داشت. اين بر اساس اوضاع اين زماني ايران است اما فردا را خدا مي داند و آنکه، امروز را درک کرده و ديروز را فهميده.
بنابراين در حال حاضر دگرگون سازي سياست خارجي و روابط بين المللي ايران از مهمترين مسائلي است که رئيس جمهور جديد با آن مواجه است. تو نمي تواني به نظر ديگران هيچ احترامي نگذاري و از آنها انتظار داشته باشي تا به نظر تو احترام بگذارند. تعامل، احترام متقابل و اقدام به تغييرات توافقي، حتي اگر غير مطلوب باشند، به معناي وابستگي يا ترس نيست. پس بهتراست که رئيس جمهور جديد، با يک ايدۀ جهاني و يک انعکاس درخشندۀ بين المللي قدم به ميدان بگذارد. او بايد چهرۀ جهاني ايران را تعيين کننده و داناتر و زيباتر نمايد. اکنون ايران در معرض تهديدات کوبنده و موذيانه است. عبور از اين خطر برنامه ريزي شده، با اتحادي داخلي و خارجي امکان پذير است.
اين يکي از مسائل حساس فعلي ايران بود چون فرصت آن درحال اتمام است، آنرا گفتم؛ حساسيت هاي موجود به اين ختم نميشود.
پس لطفاً از حساسيت هاي ديگر ايران هم بگوييد.
رئيس جمهور نه فقط بايد چپ و راست را ببيند بلکه بايد از شمال و جنوب و مرکز و حاشيه ها هم غافل نشود. خوب است اما بعيد است که فراجناحي و ملي باشد ولي چه خوبتر اگر فرا ملي بوده و شخصيتي جهاني و جهان پذير باشد…
داناي حکيم بدون آنکه بجنگد پيروز مي شود. حملهاش از جنس راهبرد و مهار دشمن اعمال مي شود و در دفاع، به جاي مقاومت کردن، نيروي مهاجم را بر عليه مهاجم بکار مي برد؛ او در توافق غلبه مي يابد.
شر و قدرت شرارت را انکار نمي کند بلکه آن را مي شناسد و به کنترل در ميآورد. او به جاي ضربه زدن، لمس مي کند و به جاي نه گفتن مطلق، مي گويد بر فرض بله، و آنگاه واقعيت نه را از اين طريق آشکار مي سازد. او راه را نه با پاهايش بلکه با چشم هايش مي پيمايد. با دوربيني و دورانديشي اش طي مي کند. نمي آزمايد لکن از آزمون ديگران مي آموزد. تمرين نمي کند بلکه هر بار آخرين تجربه اش را مي کند….
به نظر شما بهتر است رئيس جمهور، روحاني باشد يا غير روحاني؟
اگر مسئول، برآيندي از اقشار مختلف مردم باشد و حتي اگر در قشر خاصي قرار دارد، صرفاً متعلق به آن قشر نباشد و قشري نباشد، بهتر است.
بهترين رئيس جمهور کيست؟
مسئولي که با ملت خود و شرايط ملت خود و زمان خود هماهنگي بيشتري دارد، بهترين است. اصل هماهنگي براي هر نوع ملتي و با هر هدفي تعيين کننده است. به واقع، اندازه موفقيت در هر کاري متناسب با اندازه هماهنگي است و توفيق روش ها و افراد را ميزان هماهنگي آنها تعيين مي کند.
چرا خود شما در انتخابات رياست جمهوري شرکت نکرديد؟
من نه مجبور به اين کارم نه مشتاق به آنم و نه حتي با تصورش موافقم. اين مثل آن است که به يک درخت انگور بگويي چرا شکوفه سيب نمي دهي. بيشتر کساني که خود را نامزد يک مسئوليت بزرگ مي کنند به ناهماهنگ ترين و جنون آميزترين کار زندگي خود دست مي زنند؛ بيشترشان نه همه آنها.
خطرناک ترين کارها، پذيرش مسئوليت هاست و خطرناک ترين مسئوليت ها وقتي است که تو در تعيين سرنوشت و زندگي ديگران حضوري تعيين کننده داري. کمترين حرکت تو داراي هزاران دنباله است و يک فکر تو ميتواند به اندازه يک دريا آتش يا يک دريا برکت حاصل کند.
رياست جمهوري واقعي، يکي از سخت ترين و پيچيده ترين و غم انگيزترين کارهاي اين عالم است. کدام انسان عاقل و دانا سخت ترين را برمي گيرد؟ مگر اينکه مجبور باشد و آن را ضروري بداند.
اين موضوع صحت دارد که شما از طريق واسطه هاي مختلف و طرق مختلف با بسياري از رهبران بين المللي روابط محرمانه اي داريد و به بعضي از آنها مشورت مي دهيد؟
اين مهم نيست. اگر هم درست باشد يا نباشد تغييري در درستي و اعتبار چيزهايي که گفتم بوجود نمي آورد. از آن طرف هم ارتباطي با موضوع گفتگوي ما که از قبل با آن توافق کردم، ندارد. يک سئوال ديگر مي تواني بپرسي.
دوباره به اولين سؤالم بر مي گردم. من شنيده ام که شما در ايران و خارج از ايران دهها هزار شاگرد داريد. به آنها توصيه کرده ايد به چه کسي رأي بدهند. به عبارتي به نظر شما بهترين نامزد رياست جمهوري از بين نامزدهاي فعلي کيست؟ لطفاً اسم او را بگوييد يا حداقل به مشخصاتش اشاره کنيد.
او که فرمانرواي خودش است و بر خود فرمانروايي مي کند؛ چون اگر کسي نتواند بر خود رياست کند چطور مي تواند بر يک ملت رياست کند؟ اما اگر کسي بتواند خود را کنترل کند و نفس خود را مهار نمايد قادر است همه مردم جهان را راهبري کند.
چنين فردي، خودش از حرفهايش بزرگتر است، دهان اش از چشمانش کوچکتر است و گوش هايش مانند چشمانش است. ميبيند چيزي را که ميشنود… و همه وجودش مانند يک دست است.
من هنوز يك سؤالم باقى مانده. آيا مىتوانم آن را از اين دوستان [خطاب به دو تن از شاگردان استاد] بپرسم؟ [سؤال از همراهان استاد] شما چه توصيهاى به رئيس جمهورى بعدى داريد؟
به نظر بنده، قبل از شروع دوره رياست جمهورى يا حتى بعد از آن، اگر آقاى رئيس جمهور ديد كه نمىتواند اين مسئوليت را كه بىشباهت به يك رسالت نيست، به انجام برساند، نبايد آن را قبول كند و اگر هم قبول كرده، صادقانه به كسى كه شايستهتر از اوست واگذار كند ولى اگر ايشان مصمم به ادامه راه بود، مىبايست نقاط ضعف و قوت دولتهاى قبلى و مخصوصاً دولتهاى آقاى خاتمى و هاشمى را بشناسد. ضعفها را تكرار نكند و نقاط قوت و برترى را پررنگتر كند. ايشان بايد خلأهاى دولتهاى قبلى را پر كند. حتى بهتر است گروهى را براى تحقيق در اينباره مأمور به تحقيق كند. به نظرم اينكار نه فقط با دولتهاى قبلى ايران بلكه با اكثر دولتهاى جهان لازم است انجام شود. همچنين توصيه مىكنم كه ايشان ايران را بصورت چپ و راست و مستقل و خنثى نبيند و به جاى تمركز بر رنگ سياه و سفيد هزاران طيف رنگى را در نظر داشته باشد.
پی نوشتها:
[1] بعد از پايان گفت و گو، كل مطالب جهت ويرايش و احياناً بازنويسى به يكى از شاگردان استاد ايليا «ميم» تحويل شد.
در جريان ويراستارى علاوه بر بازنويسى بعضى از قسمتها، مطالبى نيز حذف شد. (مصاحبهكننده)
[2]کلید واژه ها :رئيس جمهور ، برترین رئیس جمهور ، نشريه حركت دهندگان ، مصاحبه ، رياست جمهورى، انتخابات ، هاشمي رفسنجاني، رضايي، قاليباف، معين، لاريجاني، مهرعليزاده ، احمدي نژاد ، كانديداي رياست جمهوري ، رأى ، ايران ، پيشرفت ، عقب ماندگي، نامزد رياست جمهورى ، اصلاحات عملى، آزادى بيان، آزادى مطبوعات ، ایلیا ، ایلیا رام الله ، ایلیا میم ، پیمان فتاحی ، جمعیت ال یاسین، الیاس رام الله ،فتاحی ، ال یاسین ، استاد ایلیا ، ضد فرقه ، ایلیا میم رام الله
جمعيت ال ياسين هرگز فرقه نبود
ما هرگز فرقه نبوديم و نيستيم. بلكه جمعيت ال ياسين، رويكرد و برنامه هاي ضد فرقه گرايي داشته است. براي اين واقعيت، حداقل بيست و هفت دليل محكم وجود دارد. تشكل هاي مردمي ما هرگز فرقه نبودند. اين تشكل ها همانند تشكل هاي مردمي [تشكل هاي غيردولتي؛ NGO] در ديگر نقاط دنيا بودند. در اينجا چون مي خواستند ما را، مرا و همۀ ال ياسين و الاهيون را متهم كنند و به دنبال يك بهانۀ مشترك و همه گير بودند، بجاي استفاده از عبارت تشكل هاي مردمي و غيردولتي [NGO] از كلمۀ فرقه استفاده كردند. شاخه درخت را، شاخ ناميدند. راه را چاه گفتند. دوا را درد خواندند و پرندگان را خزندگان ناميدند تا توجيهي بظاهر موجه براي برخوردهاي قبلي و برنامه هاي بعدي، به افكار عمومي ارائه شود.
اتهام فرقه به همين سادگي بوجود آمد. همانطور كه يك كوه، چاه نيست و يك چاه نمي تواند كوه باشد، جمعيت ال ياسين نيز فرقه نبود و يك فرقه هرگز نمي تواند چنين جمعيتي باشد و اينجاست كه آن بيست و هفت دليل اقامه مي شود. يك جنگل درختان ميوه، خارزار نيست اما اگر كسي بخواهد همۀ جنگل ميوه را به آتش بكشد، براي آنكه زمينه سازي كند، افكار عمومي را با خود همراه كند، قانون را هم نظر كند، هر اعتراض يا سؤالي را از قبل خفه كند و بر وجدان و قلب خود سرپوش بگذارد، كافي است از اينجا شروع كند كه بگويد آن جنگل يك خارزار است و همۀ ميوه هاي آن سمي هستند يا توهم اند و وجود ندارند.
كوه بزرگ و پر از معدن جواهرات و آبهاي شفابخش را مي شود نابود كرد و اما اينكار را به اسم پركردن يك چاه خطرناك كه ممكن است جان هر رهگذري را بگيرد، انجام داد. برخي از فرقه هاي مسلمان، خون شيعيان را مباح مي دانند. اما چون با اين واقعيت مواجه مي شوند كه اينها هم مسلمانند فقط يك كار كوچك انجام مي دهند. بجاي شيعه مي گويند اينها كافر و بدعت گذار هستند و با اين تغيير واژه، زمينه هاي لازم را فراهم مي كنند. بعضي از قدرتهاي جهاني، مخالفان خود را تروريست و آشوبگر مي نامند تا بستر برخورد با آنها را فراهم كنند. بعضي ها نزول خوارند اما براي حل مسئله از ابعاد مختلف مي گويند اين نزول نيست، بهره و سود است. اين مثال در رفتار آدم هاي تحريف گر يا قدرتهاي زورگو فراوان است…
ما فرقه نيستيم به همان دلايلي كه يك كوه نمي تواند يك چاه باشد و به همان دلايل كه يك جنگل بزرگ ميوه نمي تواند يك خارزار باشد. ممكن است بين كوه با چاه تشابهاتي جزئي وجود داشته باشد و مثلاً در هر دو سنگ يافت شود و هر دو داراي خطراتي باشند؛ يا يك خارزار ممكن است از جنبه هاي جزئي شبيه به يك جنگل ميوه باشد اما همۀ چيز ها در اين جهان از جهاتي مي توانند شبيه هم باشند حتي چيزهايي كه با هم در تضاد ظاهري هستند. ممكن است ما هم در شرايطي شبيه به فرقه شده باشيم همانطور كه ممكن است يك قطعه ابر باران زا شبيه توده اي فشرده از دود باشد كه در واقع دود نيست و باران متراكم است. انسانهاي ظاهراً خوب و بد هم تشابهات فراواني دارند. سازمانهاي مافيايي و سالم شباهتهاي متعددي با هم دارند. ميان آب و آتش هم مي توان شباهتهايي يافت. اگر معناي فرقه را معناي مصطلح و عمومي و جهاني آن بگيريم يعني چيزي مانند صدها فرقۀ اسلامي، يهودي يا مسيحي، اين تعريف بطور واضح و صريح در بارۀ ال ياسين مردود است. چون اعضاء ال ياسين همه دين و مذهب خودشان را داشتند و اين دين و مذهب نه تغييري كرده بود و نه قرار بود در آينده هاي دور هم تغيير كند. همين يك سند در كنار اسناد بسيار و ناگفته، براي نگاه به واقعيت كافي است. مثل اينكه مي گوييم آنجا جنگل است و خارزار نيست و براي اثبات آن كافي است نگاهي بيندازي و ببيني آنها درختان ميوه اند نه علفهاي هرز و خارهاي خشكيده. يك فرقه به معناي عمومي و فراگير آن، پايه ها و اركان معلومي دارد. هويت فرقه اي مي خواهد، يعني اعضاء آن در پاسخ به سؤال من كيستم بايد بگويند مذهب ما آن است. وقتي از كسي مي پرسي مذهب تو چيست مي گويد شيعۀ دوازده امامي، سني شافعي يا حنبلي يا زيدي يا شيعۀ اسماعيلي يا مي گويد مسيحي كاتوليك، پروتستان و ارتدوكس اما اگر در طول بيست سال گذشته از همۀ ال ياسين و الاهيون سؤال مي شد كه مذهب شما چيست فقط يك جواب داشتند. همان جوابي كه قبل از آن داشتند. اكثراً مي گفتند مسلمان و شيعه و كساني هم كه قبلاً مسيحي يا يهودي يا از اديان ديگر بودند همان دين و مذهب را مي گفتند. عبارت «فرقۀ رام الله» بعنوان يك هويت و جوابي به اين سؤال، اولين بار از مراكزي شنيده شد كه از مدتها قبل قصد برخورد داشتند و مشخص بود كه اين آغاز يك پروژۀ ويژه تهاجم است. هيچ كس از اين هويت فرقه اي باخبر نبود چون وجود نداشت و براي اولين بار كساني از آن حرف زدند كه مي خواستند بر اساس آن، برنامۀ برخورد را سازماندهي كنند. وقتي جمعي هويت فرقه اي معلوم ندارد، اگر به آن بگوييم فرقه، مثل اين است كه بگوييم يك توربين، پروانه ندارد.
… همۀ فرقه ها داراي اين ويژگي شاخص هستند.
يك فرقۀ ديني قائل است كه او تنها يا حداقل مهمترين و حقيقي ترين انعكاس و بيان كنندۀ آن دين اصلي و بلكه خود آن است و براي اين ادعا تلاش مي كند تا دلايلي را براي خود بيابد. مهمترين اين دلايل، رابطه ويژۀ آن فرقه و بنيانگذار آن با بنيانگذار دين اصلي است. اما در روند تعليماتي كه ما داشتيم هرگز چنين چيزي گفته نشد. نه آشكارا و نه در خفا؛ حتي دشمنان هم كه پيوسته در بارۀ ما شايعه مي ساختند و اخبار و واقعيات را تحريف مي كردند آنها هم چنين چيزي در بارۀ ما نگفتند و خودم هم به ياد ندارم كه هرگز ميان جمعيت ال ياسين و فرد رسول الله (ص) نسبتي قائل شده باشم. اكثر جمعيت ال ياسين شيعه هستند و از نظر مذهبي همان مذهب شيعه را داشتند و جز به آن قائل نبودند. هيچ وقت ادعاي ارتباط با پيامبر اسلام (ص) يا ائمه هدي (س) را نكردم. نه در ميان مردم، نه با خودم و نه در زندگي خصوصي. فرقه ها عموماً اولين بنيانگذار خود را دومين يا سومين حلقه از مقام مذهبي دين اصلي مي دانند اما اين موضوع با روش و تفكرات ما و آنچه تا امروز گذشته است بيگانه بود.
نمي توانم بگويم كه مرا به اسم هاي مقدس صدا نمي زدند چون مي زدند اما اين اسم ها اكثراً نسبت مستقيمي با دين اسلام يا هر دين ديگري نداشتند. چند نفر بودند كه نامه هاي متعددي مي نوشتند و در نامه هايشان مرا به الفاظ مقدسي كه با دين و مخصوصاً دين اسلام ارتباط داشت صدا مي زدند مثلاً مي نوشتند بقيه الله. به دوستان مربوطه گفتم به آنها تذكر دهند كه موضوع را تكرار نكنند. اگر لازم شد تذكري مستقيم بدهند يا غير مستقيم. در صحبتهاي حضوري هم عموماً كسي از اين اسامي استفاده نمي كرد. بعد از چند سال ديديم كه آن افراد، مرتبط با يكي از دستگاههاي امنيتي بودند و در ارتباط با آنها عمل مي كردند به همين دليل احتمال داديم كه مجموعۀ رفتارهاي آنها و من جمله همين بكار بردن عبارت بقيه الله و مانند آن كه توسط همين چند نفر [كمتر از بيست نفر] انجام مي شد، جزئي از برنامه هايي باشد كه بعداً ابعاد آن آشكارتر شد.
اكثر فرقه هاي مذهبي در جهان [همۀ فرقه هاي مذهبي از ديدگاه برخي از كارشناسان اديان] مي گويند ما برحقيم و ما عين همان دين اصلي هستيم. ما اصل و حقيقي هستيم [بقيه در انحرافند] و دليل حقيقي بودنمان هم اين است كه بنيانگذار ما داراي نزديكترين ارتباط با بنيانگذار دين اوليه است. فرقه هاي يهودي و مسيحي و اسلامي كم و بيش داراي همين ادعا هستند. ما نه فقط ديگران را رد نمي كرديم بلكه به عكس اين اتهام، متهم بوديم. متهم به كثرت گرايي و تنوع خواهي انديشه اي. ما را طرفدار پلوراليزم و ليبراليزم و اشاعه دهندۀ فرهنگ تساهل و تسامح معرفي كرده بودند. ما مي گفتيم كه همۀ مكتبها و تفكرات مختلف داراي حق حيات بوده و برخوردار از حقانيت نسبي هستند، و آنها به اين مي گفتند تكثرگرايي و تبليغ پلوراليزم.
اعضاء ال ياسين داراي انواع تفكرات مختلف و متنوع بودند و كسي آنها را از اين كار باز نمي داشت. اكثراً شيعه بودند اما از اديان و مذاهب ديگر هم در ال ياسين كم نبودند. اعضاء ال ياسين در دهها زمينۀ مختلف تحقيق و تفكر مي كردند و بعضي از آنها به موضوعات و رشته هاي تحقيقي شان تعلق خاطر داشتند. در ميان جمعيت، افراد مرتبط با جريانات فكري ديگري هم بودند و ما هرگز از آنها نخواستيم كه از آن خارج و به ديگري وارد شوند. هرگز آنها را محكوم نكرديم بلكه همه را به تحقيق و يافتن و ديدن دعوت كرديم. يك فرقه اگر صادقانه بگويد كه بقيه هم احتمالاً داراي حقانيت هستند، به حركتي خطرناك دست زده است و حيات خود را در تهديد قرار داده است اما اين چيزي بود كه ما مي گفتيم و مي نوشتيم و در بارۀ آن گفتگو مي شد…
يكي از عناصر اصلي فرقه ها كه ركني اساسي محسوب مي شود عنصر نفي است. اكثر فرقه ها [از نظر بعضي از كارشناسان اديان، همۀ فرقه ها در جهان] نياز حياتي به نفي دارند و رد كردن ديگران يكي از تدابير اصلي حفظ و تداوم حيات آنهاست. فرقه ها مي گويند ديگران باطل اند و ما برحق ايم و اگر هم در مواردي ديگر فرقه ها و جريانات را باطل نمي دانند، آنها را با وجود اندكي حقانيت، در مجموع منحرف و باطل مي دانند. اين ويژگي شاخص اكثر فرقه هاست. مي گويند راه رستگاري و نجات ما هستيم و بقيه در گمراهي و هلاكت اند. اكثر فرقه هاي مسيحي، مسلمان، يهودي، هندويي، بودايي، چيني و آفريقايي همين را مي گويند. بعضي از آنها تندروي بيشتري دارند و ديگران را چون مانند آنها نيستند، حتي مستحق مرگ مي دانند. مانند برخي از فرقه هاي مسلمان كه خون شيعيان را مباح و يا بعضي از فرقه هاي يهودي كه مرگ فرق و اديان ديگر را واجب مي شمارند. فرقه ها عموماً بايد ديگران را نفي كنند و صرفاً بر حقانيت خود دست بگذارند. و اين مردود شمردن، فقط محدود به انديشه ها و يافته هاي ديگري نيست بلكه بزرگان آن انديشه ها را تخريب و رد مي كنند. مي گويند او نانها را بركت نداد و از آسمان ماهي نياورد بلكه او در همدستي با پترس و جان اين صحنه سازي را ترتيب داد زيرا قرار بود بعد از او پتروس جانشينش شود و جان به فرزندخواندگي مريم (ع) درآيد. مي گفتند او خود شيطان است چون مي تواند ارواح شيطاني را از بدن انسانها خارج كند. يك فرقۀ ضديهود همۀ اتفاقات و مستندات و وقايع اين دين را ساختگي، جعلي و تحريف شده مي داند و جزء به جزء آن را توضيح مي دهد و بنابراين در اينجا تكليف افراد مركزي يعني حضرت موسي (ع) و مسيحا (ع) روشن است. آنها به دروغگويي، سوء استفاده، چشم بندي، حقه بازي و شيادي متهم اند. مشابه همين اتفاق از جانب عاقلان دورۀ جاهليت كه جاهلان دورۀ عقلانيت هستند براي رسول الله، خاتم الانبياء محمد مصطفي (ص) رخ مي دهد و خداوند در قرآن مي فرمايد چنين وقايعي براي همۀ انبياء و فرستادگان و منتخبين او اتفاق افتاده است.[1] همين اتفاق در بارۀ خود اسلام و مخصوصاً در بارۀ مذهب شيعه رخ داده است. بدترين اتهامات، تحريف ها، دروغ ها، فحاشي ها و توهين ها طي سالهاي بسيار در بارۀ اميرالمومنين علي (ع) رخ داد. آموزه هاي شيعه تحريف مي شد و برعليه پيشوايان بزرگ شيعه و بويژه امام علي(ع) دسروغ ها و داستانهاي ساختگي بسيار ساخته مي شد. علي (ع) لعن مي شد و اين عبادت شمرده مي شد…[2]
اگر فرقه ها ديگران را رد نكنند و باطل نشمرند، اين خطر قوياً وجود دارد كه پيروان آنها دچار چندگانگي فكري شده و دير يا زود، دچار چندگانگي عملي شوند و براي ادامۀ زندگي با راههاي مختلف و انديشه هاي گوناگون مواجه شوند. همانطور كه نفت آتش مي گيرد و آتش گرفتن از مشخصات اصلي آن است، فرقه هم ديگران را نفي مي كند. اما در جمعيت ال ياسين خود نفي، نفي شده بود. رد كردن و محكوم كردن ديگر انديشه ها و جريانات مردود بود. تنوع انديشه ها و گوناگوني افكار بالا بود. مرا يك مدتي متهم كردند كه مسيح را تبليغ مي كنم. مدتي گفتند كه اسلام را تبليغ كرده ام. بعضي ها گفتند مبلغ انديشه ها و مكتبهاي شرقي، هندي و چيني ام. مدت كوتاهي مرا مبلغ كتاب مقدس و دين يهود و اندكي بعد مرا مدافع و مبلغ وهابيت قلمداد كردند و همۀ اين حرفها در اخبار و سايتها و گزارشهاي مختلف منعكس مي شد. غير از آنكه اين اتهامات در تضاد و تناقض با هم بودند، خود بيانگر آن بودند كه ما ديگران را نفي نمي كنيم بلكه قائل هستيم كه آنها نيز بطور نسبي از حقانيت برخوردارند و اين نسبت گاهي كم است و گاهي بيش. اين اتفاق در اكثر الاهيون و ال ياسين هم رخ داده بود. آنها هم تك فكري و تك اعتقادي نبودند و ما با احياء فرهنگ تفكر و آموزش روش هاي تفكر و سؤال سازي و برگزاري كارگاههاي تفكري و مناظره و توصيۀ به آن، به اين فضاي تحقيق و تفكر و انديشه ورزي، ميدان بيشتري مي داديم.
ما فاقد صفت نفي بوديم بنابراين آن چيز نفت نيست چون نمي سوزد. و ما فرقه نبوديم چون جدايي طلب نبوديم. هرگز نگفتيم مرگ بر همه و درود بر ما. نه مستقيم و نه غيرمستقيم. بلكه گفتيم درود بر همۀ خداپرستان. درود بر همۀ حقيقت جويان. درود بر همۀ كساني كه در جستجوي نور و نجات اند. درود بر همۀ زندگان كه به زندگي وفادارند. اما درود و سلام بيشتر بر آنانكه از نور و شعور بيشتري برخوردارند. درود و سلام بر آنانكه از حقانيت بيشتري بهره مند هستند. درود بر خدايافتگان كه خداوند را خوب تر و زيباتر و دوست داشتني تر از بقيه نشان مي دهند. درود بر صالحان و همۀ كساني كه در فكر صلح و دوستي و پيوندند…
اگر مايعي نسوزد نمي تواند نفت باشد و اگر فرقه اي بر مرام جدايي و تفريق عمل نكند فرقه نيست. و ال ياسين فرقه نبود زيرا نه فقط ديگران را نفي نمي كرد و شعار او مرگ نبود بلكه يك ضدفرقه بود چون عملكرد آن ضدفرقه اي بود. ديگران را مي پذيرفت و بر همۀ هدايت شدگان و معرفت داران يا هدايت جويان و معرفت خواهان درود و سلام مي فرستاد. برخي از كساني كه در ال ياسين بودند خود به مكتبها و فرقه هاي ديگري تعلق داشتند اما كسي آنها را مجبور نكرد كه اعتقادات خود را تغيير دهند يا به اعتقادات آنها توهين نكرد و مرگ بر آنها نگفت. ال ياسين فرقه نبود چون شعار او درود و سلام بود نه مرگ، پيوند بود نه جدايي.
فرقه ها عموماً داراي بنيانگذار و رهبري هستند كه اين رهبر نه فقط مدعي و قائل به رهبري مذهبي آن است بلكه خود را داناترين در دين [مربوطه] مي داند و بر رهبري مذهبي خود تأكيد دارد. اين مثل سپاهي است كه ضرورت دارد فردي كه در رأس آن است قائل به فرماندهي نظامي خود باشد و در عين حال خود را داناترين شخصيت نظامي (به نسبت اعضاء سپاه) بداند و بر فرماندهي خود تأكيد داشته باشد. بنده در طول دوازده سال فعاليت رسمي و اجتماعي و در همۀ سالهاي قبل از آن قائل به اين نبودم و نيستم كه داراي سواد مذهبي ام يا كارشناس ديني هستم. بارها گفتم كه رهبر هيچ فرقه اي نيستم و اساساً رهبر مذهبي نيستم. بارها گفتم كه فرقه و فرقه گرايي را انحراف و مردود مي دانم حتي اگر اين موضوع بخواهد در ارتباط با خودم بوجود بيايد و اين گفتن ها از طريق بيانيه هاي مختلف در نطق هاي عمومي، در جلسات نيمه عمومي و در مكتوبات بيان شده بود. آيا يك سپاه نظامي مي تواند بدون فرمانده باشد؟ آيا فرماندۀ يك سپاه مي تواند بگويد كه من داراي سواد نظامي نيستم؟ آيا فرمانده مي تواند بگويد كه من فرماندۀ يك سپاه نظامي نيستم و نمي خواهم باشم؟ آيا اصلاً چنين سپاهي امكان وجود يا تداوم حيات دارد، يا بلافاصله منحل و از هم پراكنده خواهد شد؟ اگر يك پيشواي مذهبي، بوضوح اعلام كند كه من پيشواي مذهبي نيستم، در امور مذهبي دخالت نمي كنم و با مسائل مذهبي افراد كاري ندارم، او دست به نابودي خود زده است.[3]
ما اينها را به همراه بسياري از تصريحات ديگر، بارها و بارها گفتيم. هفته به هفته و سال به سال. حتي از اين هم بدتر و شديدتر گفتم. و گفتم كه نه تنها چنين و چنان نيستم بلكه اساساً مذهبي هم نيستم. يعني آن فرماندۀ مجازي بگويد من حتي در حد يك سرباز هم نيستم. اين به معناي خودكشي فرقه اي است ولي از آنجا كه ما از همان ابتدا فرقه نبوديم پس اين اعلام ها و تصريحات هم موجب خودكشي ما نشد بلكه به ازدياد حيات جمعيت انجاميد.[4]
برگرفته از جلد اول کتاب آمین ( ایلیا؛ خدا با من است)
[1] بعضي از افراطيون يهود مي گويند همۀ معجزات عيساي ناصري دروغ و چشم بندي بوده است و براي تك تك آنها توجيهاتي ارائه مي دهند كه به نظر هم درست مي آيد . عين همين اتهام را دشمنان ديگر انبياء در زمان خود آنها بر آنها وارد مي كردند . بعلاوۀ اتهامات مشتركي كه هميشه دربارۀ منتخبان خداوند مطرح شده است و قرآن و كتاب مقدس پر است از اشاره به اين موضوع . اتهام دروغگويي ، ديوانگي ، سحر و جادو، قدرت طلبي و غيره . دربارۀ عيسي هم مي گفتند او همان تعليمات كتاب مقدس را تحريف كرده و دارد با زبان ديگري مي گويد . معجزات او دروغهايي ساختگي شمرده مي شد كه با مهارت ارائه مي شوند . همين اتهامات دربارۀ عرفاي بزرگ و اساتيد هم مطرح شده است . مثلاً مي گفتند منصور حلاج دروغگو است و ديوانه شده . در دادگاه او شهادت دادند كه او شعبده بازي و چشم بندي كرده . مي گفتند شمس تبريزي همجنس باز است به همين دليل مولوي … يا او را جادوگري قهار مي دانستند كه مولوي را با سحر خود به تسخير درآورده است . اتهاماتي از اين دست زندگي اكثر بزرگان تاريخ را از خود پر كرده است . عيسي هم يكي از اين بزرگان استثنايي بود . منبع: عيسي و سايه ها.
[2] يكي از بارزترين و مشهور ترين اين تبليغات سوء در زمان صدر اسلام و در زمان حكومت امامان شيعه صورت گرفته است. در زمان حكومت حضرت علي (ع) آنچنان تبليغات سوء عليه مولاي موحدان صورت گرفت كه زمانيكه آن حضرت در محراب عبادت به شهادت رسيد بسياري از مردم ميپرسيدند مگر علي نماز ميخواند ؟!
[3] « بارها گفته ام كه من نه روحانىام و نه زاهد. نه قطبم و نه قديس. و آنطور كه گفته مىشود نه مذهبىام، نه عارفم، نه معلم اعظم ام، نه آواتار و نه چيزهاى مشابه ديگر. من خودم هستم. خودِ خودم نه كسى ديگر. به هيچ وجه اين و آن نيستم. بنده و مخلوق خداوندم. دوستان من كسانى هستند كه مرا همانطور كه هستم مىپذيرند و از ساير آشنايان مىخواهم كه مرا در ذهن خود با كفر و شرك و پليدى آلوده نكنيد زيرا من همان هستم كه مىگويم، نه بيشتر و اگر غير از اين باشد، ارتباط ما قطع خواهد شد و ما از همديگر محروم مىشويم.» – ايليا «ميم»
[4] فيلم مربوط به موضوع تحليل اتهام فرقه عليه جمعيت ال ياسين، مبحثي طولاني است كه لازم است در كتاب جداگانه اي مورد بحث قرار گيرد. در ادامۀ بحث فوق ساير دلايل فرقه نبودن ال ياسين و ضدفرقه بودن اين جمعيت تشريح شده است كه بازنويسي اين فيلم در كتاب ديگري منتشر خواهد شد. ( به نقل از يكي از شاگردان ايليا «ميم» )
ايليا «ميم» ؛ آموزگار بزرگ تفكر








